/در نقد و بررسی طرح «اعتلای علوم انسانی»/

فقط باید سعی کنیم که باب چانه‌زنی را با مدیریت سازمان علم باز بگذاریم

گفت‌وگو با جواد میری

سه شنبه 19 بهمن ماه 1395 - ساعت 13:36
کسانی که درباره تحول علوم انسانی یا اسلامی ‌کردن علوم انسانی صحبت می‌کنند و کسانی که سعی بر اعتلاء علوم انسانی دارند، بیشتر از بدنه بوروکراتیک هستند، یعنی علم را به یک بینش بوروکراتیک تقلیل داده‌اند و با علوم انسانی جهانی ربط وثیقی ندارند. زمانی می‌شود در این حوزه نظر داد که در طراز ایرانی و هم در طراز منطقه‌ای و هم در طراز جهانی نظریه‌پرداز باشیم. ولی بسیاری از دوستانی که در این حوزه‌ها فعالیت می‌کنند بیشتر اهل جلسه هستند یعنی معمولا فکر می‌کنند با تشکیل جلسات و حق‌الجلسه گرفتن یک سری دستور کار مدون می‌شود.

این گفت‌وگو، حاصل تلاش خانم «کبوتر ارشدی» است که علیرغم بیماری‌شان آن را به‌خوبی تنظیم کرده‌اند.
گروه روشنفکری-پایگاه تحلیلی بنیاد بارانبعد از یادداشت احسان شریعتی و در ادامه نقد و بررسی «طرح جامع اعتلای علوم انسانی» این بار جواد میری،جامعه شناس و پژوهشگر گفت‌وگو کردیم و بیشتر به این سوالاتی از این دست پرداختیم که چرا در این کشور، مدام به فکر تغییر و اصلاح علوم انسانی می‌افتند؟ آیا اعتلا مفهومی‌ بیرون از منطق درونی علوم انسانی است؟ و…

***

 

  • برای علوم انسانی مفهومی‌ به نام “اعتلا” قائل هستید؟ اعتلا در یک سنت فکری فلسفی خاصی تعریف شده است. وقتی به اعتلای علوم انسانی فکر می‌کنیم، به چه چیزی فکر می‌کنیم؟

خیلی ممنون که این فرصت را ایجاد کردید که در باره چنین مفهومی‌ صحبت کنیم. چراکه یکی از دغدغه‌های اصحاب علوم انسانی از یک سو وحاکمیت از سوی دیگر است. من طرح اعتلا را صرفا طرحی نمی‌بینم که در خلاء رخ دهد. ما در کنار طرح اعتلا، طرح تحول علوم انسانی را هم داریم و طرح اسلامی ‌کردن علوم انسانی را هم داریم و در کنار این‌ها، طرح‌هایی با عنوان بومی‌ کردن علوم انسانی را هم داریم. در جامعه ما به طور کلی در عرصه عمومی‌ که هم حاکمیت و هم عرصه و صحنه آکادمیک ما را در نظر می‌گیرد، دغدغه‌هایی وجود دارد که بیشتر رنگ و بوی ایرانی دارد تا این که وجهه جهانی داشته باشد. البته می‌شود این‌ها را ریشه‌یابی کرد. در جهان اسلام هم می‌شود به برخی از این موارد اشاره کرد مثل اسلامی‌ کردن علوم انسانی یا اسلامی‌ کردن معرفت و در ساحت‌هایی هم می‌شود به گونه‌‌ای بومی‌ کردن علوم انسانی را ردیابی کرد. ولی وقتی ما در مورد علوم انسانی به مثابه یک گفتمان یا یک کلان‌گفتمان در سطح جهانی صحبت می‌کنیم تقریبا می‌شود گفت این بحث‌هایی که امروز در ایران مطرح است تا حدودی تاریخی شده است. مثلا اسلامی ‌کردن علوم اسلامی‌ بحث‌هایی بود که اواخر دهه 50 یا اوایل دهه 60 میلادی مطرح می‌شد. این بحث‌ها توسط دو تن از اندیشمندان جهان اسلام یعنی سیدحسین نصر و سیدمحمد نقیب‌العطاس از مالزی عنوان شد و تا حدودی اسلامی‌ کردن علوم اجتماعی توسط فاروقی در آمریکا نیز مورد مداقه قرار می‌گرفت که فلسطینی‌الاصل بود و به دلایلی که دست کم برای من روشن نیست او را کشتند. بعدها تا حدودی ضیاءالدین سردار که پاکستانی‌الاصل بود این مقوله را دنبال کرد و نیز در گوشه‌وکنار جهان اسلام و یا نحله‌هایی که به گونه‌ای متاثر از جهان اسلامی ‌بودند این بحث را مطرح کردند و هیچگاه مشخص نشد وقتی صحبت از اسلامی ‌کردن علوم انسانی می‌شود، واقعا این صفت اسلامی ‌کردن به چه چیز اطلاق می‌شود؟ آیا قرار است متدهای رایج در علوم انسانی به طور کمی ‌یا کیفی یا آماری اسلامی‌شود؟ آیا قرار است مفهوم «مشاهده» اسلامی‌شود؟

  • فکر نمی‌کنید اسلامی ‌کردن یک جور نسبت علوم انسانی با قدرت را در جهان اسلام تعریف می‌کند؟

شما خیلی جلوتر از روایت من رفتید من تازه داشتم پی آن را می‌ریختم …

  • بیشتر منظور من از تاکید بر این پرسش با توجه به جمله آخر شما در پاسخ قبل، این است که انگار خیلی زیاد به لحاظ مفهومی ‌نمی‌شود دنبال آن رفت بلکه لازم است مولفه‌های دیگری را نیز در نظر گرفت.

ما وقتی در مورد بحثی بخواهیم وارد گفت‌وگو شویم اگر از همان ابتدا سفت و سخت و دور از منطق گفت‌وگو وارد شویم، باب گفت‌وگو بسته می‌شود. در عرصه عمومی‌ باید باب گفت‌وگو را باز نگه داریم تا بتوانیم تبادل آرا و تعاطی افکار کنیم. به هر حال بحث اسلامی ‌کردن اگر نگوییم به بوته فراموشی سپرده شده می‌توانیم بگوییم به حاشیه رفته است. چرا که نتوانسته تولید افکار کند و فقط در مقام پلمیا یا جروبحث قرار گرفته است. اسلامی‌ کردن ناظر بر این است که روندی به نام غربی کردن وجود دارد و در فضای دوگانه حرکت می‌کند. حالا اگر بخواهیم روی خود مفهوم اعتلا متمرکز شویم اولین پرسش این است که آیا منظور از اعتلا همان مبحثی است که ملاصدرا در حکمت متعالیه مطرح کرده است؟ یعنی ما می‌خواهیم علوم انسانی را به گونه‌ای از جذور و ریشه‌ها و پیش‌فرض‌هایی که در بستر فلسفه دکارتی یا کانتی وجود دارد بیرون بکشیم و در خاک و بستری به نام حکمت متعالیه بگذاریم و بعد از آن منظر بخواهیم یک علوم انسانی با ریشه‌های حکمت متعالیه بسازیم. برخی افراد مانند آقای پارسانیا و آقای عماد افروغ این بحث‌ها را مطرح کرده‌اند که اساسا ما باید بتوانیم از درون حکمت متعالیه چنین رویکردی داشته باشیم. در مقام نظر به عنوان یک “ساب‌گفتمان” یا گفتمان یا نظری در فضای علوم انسانی جهانی هیچ اشکالی ندارد این هم یک طرح یا ایده است که در نهایت هم می‌تواند درباره اش کتاب بنویسند یا سمینار برگزار کنند و در مرحله بالاتر طرح‌ها و مسایل خودشان را در سطح جهانی عنوان کنند. ولی اگر اساسا این نگاه باشد که علوم انسانی را که چنان بارور شده و چنان فراگیر شده کلا تعطیل یا معلق کنیم تا کسانی که می‌خواهند آن را اعتلا دهند تازه به این مفهوم که عرض کردم نظرات و راهکارشان را ارایه دهند، به نظر من یک خامی‌ در آن وجود دارد مضاف بر این که اساسا خود این اعتلا بازتعریف یا بازخوانی‌ای است که من از این طرح کرده‌ام ولی معلوم نیست این اعتلا معطوف به حکمت متعالیه باشد.چرا؟ چون برخی در حوزه علمیه قم یا شیعی هستند که در کل با فلسفه مخالف هستند با ملاصدرا مشکل دارند حالا این دوستان وقتی علوم انسانی اسلامی‌ با رویکرد اعتلا مبتنی بر حکمت متعالیه را مطرح می‌کنند تازه اول مشکل است.چرا ؟ چون حوزه نجف می‌گوید علوم انسانی اصلا اسلامی‌نیست. چرا؟ چون روی مبانی صدرایی تعریف شده و با بنیان‌های روایات اصیل شیعی مخالف است و ما علوم انسانی با این رویکرد را اسلامی ‌نمی‌دانیم. کما این که عده‌ای در حوزه تفکیک هستند که این گونه رویکردها را متعالی به معنای این که مثلا انسان را تعالی بدهد یا علوم را در مورد انسان تعالی بدهد، قبول ندارند. خلاصه این که در این مرحله تازه با مشکلات دیگری روبه‌رو می‌شویم.

باید اشاره کنم کسانی که درباره تحول علوم انسانی یا اسلامی ‌کردن علوم انسانی صحبت می‌کنند و کسانی که سعی بر اعتلاء علوم انسانی دارند، بیشتر از بدنه بوروکراتیک هستند، یعنی علم را به یک بینش بوروکراتیک تقلیل داده‌اند و با علوم انسانی جهانی ربط وثیقی ندارند. زمانی می‌شود در این حوزه نظر داد که در طراز ایرانی و هم در طراز منطقه‌ای و هم در طراز جهانی نظریه‌پرداز باشیم. ولی بسیاری از دوستانی که در این حوزه‌ها فعالیت می‌کنند بیشتر اهل جلسه هستند یعنی معمولا فکر می‌کنند با تشکیل جلسات و حق‌الجلسه گرفتن یک سری دستور کار مدون می‌شود و فکر می‌کنند اگر علم را از منظر بوروکراتیک تقریر کنند می‌توانند بر حقایقی که در مورد آن هست، دست پیدا کنند. این جاست که ما باید امر بوروکراتیک را از امر علمی‌ تفکیک کنیم.

نکته دیگر این که در بهترین حالت این دوستان دارای یک رویکرد جهادی هستند و در علم هم به جای رویکرد جهادی باید رویکرد اجتهادی داشت. من در ذهن جهادیون گسستی حتی با سنت شیعی و حِکمی‌ که مبتنی بر اجتهاد است می‌بینم. این دوستان وقتی صحبت از تغییر و تحولات یا صحبت از اسلامی ‌کردن یا بومی ‌کردن علوم انسانی به میان می‌آورند، با رویکرد جهادی آن را تبیین می‌کنند. در این رویکرد اگر به زبان دریدا دیکانستراکت کنیم یا بازخوانی کنیم می‌بینیم که در پس مفهوم جهادی در اساس همان امر بوروکراتیک منظور می‌شود.

در 1970 آلوین گوردنر کتابی منتشر کرد با عنوان the crisis of westren sociology که در آن ذکر کرد علوم انسانی یا جامعه‌شناسی غربی دچار یک بحران شده است. سپس طرح‌های خودش را ارایه داد از جمله این که مطرح کرد شیوه ما به چیزی که به آن می‌گوییم جامعه انسانی یا انسان مشکل دارد. ما خودمان را به عنوان سوژه یا فاعل شناسا قرار می‌دهیم و موضوع مطالعه ما یک شی یا ابژه است. وقتی اساسا فهم ما از دیگری بر مبنای چنین مدار ناهمواری قرار بگیرد، همزبانی ایجاد نمی‌شود. به زبان فلسفی موضوع مورد مطالعه علوم انسانی از مقوله کاتگوریا نیست مثل سنگ، شیشه، در … بلکه از مقوله اگزیستانس یا وجود است. برای فهم مقوله وجود اگر از مقولات کاتگوریا استفاده کنیم به نتیجه نمی‌رسیم. این بحث‌ها درون‌علمی ‌بود جای پای خود را باز کرد و توانست اموجی ایجاد کند و بعد از سال 1980 فردی مثل زیگموند باومن می‌آید و می‌گوید زمانی علوم انسانی در پارادایم قانون‌گذاری قرار می‌گرفت همانطور که مثلا یک فیزیکدان به مقولات به طور علمی‌نگاه می‌کرد جامعه‌شناس هم همین شیوه را اتخاد کرده بود. جامعه‌شناس هم باید با شیوه‌های علمی‌ قوانین جامعه را بیابد ولی با فروریختن هیمنه پوزیتیویسم منطقی دچار شیفت پارادایمی ‌شد و به جای سخن از قانونگذاری یا سخن گفتن از تقنین سخن از تفسیر و تاویل به میان آورد. به قول هربرت مارکوز کدام تفسیر، تفسیر بهتری است؟ وقتی از سیطره کمیت و کاتگوریا و پوزیتیویسم نجات پیدا می‌کند به این معنا نیست که از متد علم هم دور بشود. نباید با هزار تاویل بی‌ربط و با ربط روبه‌رو شود. تفسیر‌هایی که انسجام منطقی و درونی داشته باشند و نیز به رهایی انسان از قدرت کمک کند این مواردی است که هربرت مارکوزه بر آن‌ها انگشت می‌گذارد.

حالا به پرسش شما برمی‌گردم این که چرا مراکز قدرت تمایل زیادی به مانیتورینگ علوم انسانی دارند؟ می‌خواهند آن رامدیریت کنند؟ من می‌خواهم در پاسخ این پرسش به عقب‌تر برگردم به ریشه‌هایی که منجر به  گفتمان انقلاب اسلامی ‌شد، آن جاست که می‌شود دغدغه‌های رویکردهای امروز را به طور تقلیلی پیدا کنیم. در سال 1930 هیاتی به رهبر “نیکلای بوخارین” از اتحاد جماهیر شوروی به لندن می‌رود. کنگره ای تشکیل می‌شود درباره علوم انسانی که بحث‌های زیادی می‌شود اما بوخارین می‌گوید آن چه به عنوان علوم انسانی درست شده جهانشمول نیست ممکن است در همه جای جهان سیطره پیدا کرده باشد اما جهانشمول نیست زیرا این علوم انسانی‌ای که شما از آن سخن می‌رانید معطوف به خرد بورژوازی یا عقلانیت بورژوازی ست و ما سعی داریم عقلانیتی خلق کنیم که متفاوت با این باشد. به این معنا که به جای این که فقط فرد را مورد توجه قرار دهد و فردیت و اگوسنتریسیم او را بسط بدهد، سعی شود مبتنی بر نگاه‌های مارکسیست لنینیستی نگاه کلکتیو در جامعه خلق کند و اساسا جمع را مقدم بر فرد ببیند و مقدم بر فردیت باشد. این دغدغه‌ها باعث شد در شوروی به جای انسان لیبرال انسان “سوییتی” که جامعه یا ایده‌آل‌های کمونیسم را برخود ترجیح دهد تربیت شود. در نحله‌هایی که منجر به انقلاب اسلامی ‌هم شد به میزانی همین نگرش را که وامدار نگاه‌های چپ است و مقداری هم نگاه‌های درون‌گفتمانی است می‌بینیم. حاکمیت فقهی به این نتیجه رسید که انسانی خلق کند که با عقلانیت بورژوایی و نیز عقلانیت سوسیالیستی متفاوت باشد. این دغدغه‌ها دغدغه‌های علمی‌ صرف نیست که ما روی متد آن بخوهیم نظر بدهیم یا نقد و بررسی کنیم.در واقع حکومت اسلامی ‌به دنبال خلق انسان و جامعه اسلامیستی است. حالا می‌پرسم آیا این طرح‌های برآمده از دغدغه اسلامی‌ کردن یا بومی ‌کردن یا اعتلا موفقیت‌آمیز خواهد بود؟ چون این طرح‌ها امر بوروکراتیک را معیار قرار داده و با بدنه آکادمیا و اصحاب علوم انسانی در ارتباط نیست، می‌توان گفت در بهترین حالت به نحله‌ای از تفکر تعلق خاطر دارند که در ذیل اندیشه اجتماعی مسلمین می‌شود دسته‌بندی شان کرد. این گفتمان می‌تواند ذیل گفتمان علوم انسانی یا اجتماعی ایرانی یا جهانی قرار بگیرد اما به خطا خواهد بود اگر فکر کنیم این تنها نوع نگاه به علوم انسانی است پس بین این نگرش با بدنه علوم انسانی هم‌آوایی وجود نخواهد داشت. عقلانیت یا بینش جامعه‌شناختی به اندیشه اجتماعی مسلمین تقلیل پیدا نخواهد کرد.هرگاه در علم و در بستر دانش بخواهیم امری بیرونی را قرار دهیم برای تغییر و تحول منطق درونی آن علم دچار مشکل می‌شود.

  • شما فکر نمی‌کنید به جای پیشنهاد اعتلا علوم انسانی که در خود نوعی نگاه از بالا و دانای کل را نهفته دارد بهتر است ابتدا برای علوم انسانی و برقراری همان گفت‌وگویی که شما به درستی به آن اشاره دارید، بحران‌یابی علوم انسانی در شرایط کنونی عنوان شود؟

این که ما بخواهیم علوم انسانی را اعتلا بدهیم نوعی دشواری مفهومی ‌با خود دارد. ترجمه‌ها هم باعث شده ما نتوانیم به دقت دریابیم برخی واژه‌ها معطوف بر کدام واقعیات مطرح می‌شود. جامعه‌شناسی مساوی با سوسیولوژی نیست. سوسیولوژی یک رشته نیست. وقتی کنت می‌گوید سه نوع ذهنیت وجود دارد: ذهینیت اسطوره‌ای ، ذهنیت تئولوجیکال و ذهنیت سوسیولوجیکال، او وقتی از ذهینت سوسیولوجیکال حرف می‌زند منظورش شاخه‌ای از علم یا رشته دانشگاهی به نام جامعه‌شناسی نیست. از نظر او علم در ذیل بینش سوسیولوجیکال قرار می‌گیرد. در این ذهنیت از بینش اسطوره‌ای یا تئولوجیکال فاصله گرفته می‌شود. اساسا در صحنه علم وقتی می‌خواهید تعالی ایجاد کنید، از بیرون رخ نمی‌دهد. بینش سوسیولوجیکال در اصل این است که بتواند نقد قدرت کند. اگر بخواهید این را تعالی بدهید، یعنی این که نقد قدرت نکند؟ منظور از نقد قدرت فقط نقد حاکمیت نیست بلکه نقد مناسبات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هم هست. وقتی این مناسبات در شبکه‌های قدرت قرار گرفته، کار جامعه‌شناس نقد این همه است تا به رهایی انسان بیندیشد. آگاهی به وضعیت موجود و رسیدن به وضعیت مطلوب است. کسانی که بحث اعتلای علوم انسانی را مطرح می‌کنند یک کار عمده هم انجام می‌دهند و آن این است که به جای که این اجازه بدهند اجتماعات علمی‌شکل بگیرد، که منطق خودش را هم دارد، می‌خواهند ساز و کار مناسبات درون‌علمی‌ را در دست بگیرند.

  • به نظر می‌رسد خود اصحاب علوم انسانی هم با نوعی رخوت و بی‌عملی روبه‌رو هستند و پیشنهادی از درون مطرح نمی‌شود به همین دلیل همیشه از بیرون شاهد اقدام‌ها و طرح‌هایی برای حوزه علوم انسانی هستیم. این طور نیست؟

به طورمشخص انجمن جامعه‌شناسی را بگویم که این نهاد، قدرت اجرایی در سطح کلان کشوری ندارد. وقتی صحبت از سازمان علم می‌کنیم، سازمان علوم و دستگاه‌های دولتی بهترین کاری را که می‌توانند بکنند این است که سازمان‌ها و ساختارها را مهیا کنند…

  • بهترین کار از منظر شما با بهترین کار از منظر سازمان‌های دولتی احتمالا تفاوت‌هایی دارد. اتفاقا بحران علوم انسانی همین جاست دکتر میری. این جاست که یکی از بحران‌های علوم انسانی در نسبت با قدرت، همین تلاش و سیاست‌گذاری برای مطیع سازی علوم انسانی است در صورتی که مطالبات علوم انسانی چیز دیگری است.

مطالبات علوم انسانی را وقتی مطرح کنیم، خود این موضوع یک جور رویکرد سیاسی است. ببینید مطالبات علوم انسانی بیرون از گفتمان و شبکه‌های علمی‌ نمی‌تواند شکل بگیرد. ما باید کاری کنیم که در درون شبکه‌های دانایی اجتماعات علمی‌ را تقویت کنیم. در چنین وضعی از انجمن جامعه‌شناسی چه انتظاری بیش از این که انجام داده و شبکه‌های دانایی را تقویت کرده، می‌توان داشت؟ ما فقط باید سعی کنیم که باب چانه‌زنی را با مدیریت سازمان علم باز بگذاریم.

  • می‌خواهم عرض کنم یکی از شیوه‌های رویکرد مدنی همین چانه‌زنی است.اما بی‌تفاوتی اصحاب علوم انسانی نسبت به مدیریتی که از بیرون بر آن اعمال می‌شود در این دودهه اخیر به ویژه بسیار چشمگیر بوده است. این طور نیست؟ خروجی نداشتن حوزه علوم انسانی نسبت به محرک‌های جامعه، ما را به این نتیجه می‌رساند که گویا هیولایی عصب این حوزه را خورده است.

یک پرسش بنیادی‌تری این جا قابل طرح است. جایگاه دانشگاه را باید تعریف کنیم. دانشگاه در ایران نوین یا معاصر قرار است چه کند؟ آیا جایی است برای صدور مدرک یا برای حضور کسانی ست که جای دیگری نمی‌توانند بروند و به دانشگاه می‌آیند؟ یا قرار است دانشگاه جایی باشد که تحول و تغییر در رویکرد انسان نسبت به جهان و مناسبات دورانی بدهد؟ به نظر می‌آید دانشگاه ما از آن ایده‌آل‌هایی که ایده‌آل یونیورسیتی به معنای واقعی کلمه بوده فاصله گرفته است. من نمی‌خواهم از کلمه انحطاط استفاده کنم ولی یک جور امتناع برای اهل دانشگاه برای رسیدن به اهداف عالیه قابل شناسایی است. رابطه دانشگاه و قدرت این جا مهم می‌شود. آیا اساسا مناسبات قدرت چیزی به عنوان دانشگاه مستقل را می‌پذیرد یا نه؟ اگر بپذیرد که به این معنا دانشگاه جایی است برای اجتهاد…

  • ما به صراحت می‌دانیم که نمی‌پذیرد. ما این مرحله را سال‌هاست شناسایی کرده‌ایم . علوم انسانی باید تمهیداتی بدهد برای این وضعیت. چرا علوم انسانی ما همواره عقب‌تر از جامعه است. ما چند سال هست که در “ترم ناله و گله” به سر می‌بریم.

ما چیزی جز قلم که نداریم. تنها کاری هم که می‌شود کرد وقتی از دانشگاه حرف می‌زنیم بگوییم چه مدلی از دانشگاه مد نظر ماست. همانطور که اریک فروم می‌گوید، آکادمیسین کسی ست که اهل تجزیه و تحلیل است یعنی کارش امر آنالیتیک است. در بهترین حالت کتاب و کنفرانس و بحث و مقاله است. در جوامع پیشرفته چرخه‌ای وجود دارد که وقتی آکادمیسین چنین رفتار می‌کند زیان و ضرری هم به جامعه وارد نمی‌شود. چون عرصه عمومی ‌فعال یعنی جامعه مدنی در کنار آکادمی ‌وجود دارد که در کنار این عرصه عمومی‌، عرصه سیاست‌گذاری وجود دارد نه فقط سیاست‌مداری و یک عرصه دیگری به نام سیاست‌مداری هم البته وجود داردو چون این عرصه عمومی‌ خیلی فعال است مدام تعاطی افکار رخ می‌دهد که منجر می‌شود در عرصه سیاست‌گذاری این ایده‌ها را بگیرند و تدوین می‌کنند و بفرستند به سمت سیاست‌مداران. این چرخه باعث می‌شود در جامعه انفجار رخ ندهد یعنی مردم باید انعکاس صدای خودش را از زبان سیاست‌گذار بشنود. در ایران چون عرصه عمومی ‌کلان و فربه را نداریم، وقتی کسی در آکادمی‌ تجزیه و تحلیل می‌کند می‌تواند به بدنه چنین جامعه‌ای ضربه بزند. اریک فروم درکنار این ایده آکادمیسین آنالیتیک را می‌گیرد و می‌گوید نقش آکادمیسین دوگانه است یک وجه آن آنالیتیک است و وجه دیگرش پراپتیک یعنی نقش روشنفکرانه‌ای در نوع انبیا که خود را متعهد می‌داند مثل همان چیزی که شریعتی مطرح کرد در جامعه ما. دوگانه «یا تعهد یا تخصص» دوگانه کاذبی است هر دو را باید کنار هم داشت. افراد در چنین وضعیتی می‌توانند در کشوری مثل کشور ما، کنشمند باشند و از بن‌بست خارجمان کنند.

  • حالا تا پیش از ظهور آن آقا یا خانم روشنفکر، بهتر نیست به تقویت نهادهای مدنی بپردازیم و دغدغه‌مندی اصحاب علوم انسانی را نیز تقویت کنیم؟

نقش‌هایی که روشنفکران در ایران امروز بازی می‌کنند ممکن است در حد انبیا نباشد اما سعی می‌کنند فضاهایی را ایجاد کنند. ما باید از همین فضاها استفاده کنیم. سعی کنیم کسانی را که در این عرصه تلاش می‌کنند، تقویت کنیم. با تقویت این عرصه قدرت چانه‌زنی هم در مقابل مدیریت سانترالیسم تمرکزگرایانه‌ای که سازمان علم دارد، آرام‌آرام شکسته خواهد شد. این دشواری‌ها هم یک شبه درست نمی‌شود. ما نیازمند نقد و تعاطی با نهادهای قدرت هستیم.

نظرات

یک پاسخ به “فقط باید سعی کنیم که باب چانه‌زنی را با مدیریت سازمان علم باز بگذاریم”

  1. مهدی محمّدزاده می‌گه:

    بنام او

    در رابطه با طرح اسلامی کردن علوم انسانی دو نکته را باید گفت. نکته اوّل این که اسلامی کردن علوم انسانی جنبه درون ایرانی دارد و این طرح ارتباطی به کشورهای صنعتی و غیر صنعتی در دو بلوک غرب و شرق دیروز را ندارد. نکته دوّم این که محتوای علمی تمامی اجزاء علوم انسانی یک محتوای علمی و کتابی است و از این نظر قابل استفاده در دانشگاهها و مراکز علمی کشور جمهوری اسلامی ایران را دارد. اما از بعدی دیگر باید همیشه به یاد داشته باشیم که علم به هر شکل و در هر کلاسی که باشد خوب است و اگر احیاناً در بخش هایی از یک علم یا چند علم بدی ها و ناسره هایی وجود داشت آنها را باید به کنار گذاشت.
    و مِن العلمِ التوفیقِ

پاسخ دهید