گزارش سخنرانی سارا شریعتی در بررسی نسبت دین و فقر

روشنفکران دینی نیز در پرونده فقر غایب بوده‌اند

سه شنبه 11 آبان ماه 1395 - ساعت 18:23
امروز بر خلاف پنجاه سال گذشته که دوره روشنفکری دینی بود و روشنفکری و متالهان و فیلسوفان، چهره‌های برجسته کشورهای اسلامی بودند، امروز به تعبیر ژاک برن، اسلام یتیم روشنفکران و فیلسوفان خود شده و به دست پدرخوانده‌ای به نام سیاستمداران افتاده است و در نتیجه امروز جریانات روشنفکری و اصلاح دینی در همه کشورهای اسلامی در حالت عقب‌نشینی هستند.

 زحمت تنظیم متن سخنرانی سارا شریعتی در جمعیت امام علی به عهده آقای «محسن آزموده» بوده. ممنون از ایشان.

گروه توسعه-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: در زمینه نسبت فقر و دین تحقیقات گسترده و فراوانی صورت گرفته و در نتیجه موضوع چندان تازه و جدیدی نیست و در موردش آثار کمی و کیفی زیادی منتشر شده است. در فرصت حاضر با اشاره به برخی از این تحقیقات می کوشم به دفاع از این موضوع بپردازم که چرا ما امروز مجبوریم با فقر در هر شکلی و با هر امکانی که در اختیار داریم، مبارزه کنیم؟ همچنین به این می پردازم که چرا دین در این زمینه مسئول است؟ در سال های گذشته تحقیقات مفصلی راجع به نسبت دین و فقر، دین و مدارا، دین و صلح و … انجام شده است با این پرسش ها که آیا کشورهایی که دین دارتر هستند، سطح مدارای شان بیشتر است؟ آیا کشورهایی که دین دارتر هستند، ثروتمندتر هستند؟ آیا دین باعث شده یک جامعه ثروتمندتر و مرفه تر باشد؟ یکی از این تحقیقات را موسسه گالوپ در سال 2009 منتشر کرده است که در آن نسبت دین و فقر را سنجیده بود. در این تحقیق پرسش این بود که دین دارترین کشورها کدام ها هستند و این کشورها از نظر اقتصادی چه موقعیتی دارند؟

در جامعه‌شناسی یک اثر کلاسیک در این زمینه نگاشته شده است با عنوان اخلاق سرمایه‌داری و روحیه پروتستانی نوشته ماکس وبر که در آن وبر نشان می‌دهد که چگونه اخلاق پروتستانی با روح سرمایه‌داری قرابت ترجیحی دارد و کشورهای پروتستان به این دلیل از سایر کشورها مرفه‌تر هستند. تحقیقات موسسه گالوپ نیز در این جهت بود و نتیجه تحقیق در نهایت این بود که هر چه کشوری دیندارتر است، به همان اندازه خود را فقیرتر است و بالعکس. مثال تحقیق گالوپ سه کشور است که سطح دینداری در آن بین 98 تا 100 درصد است: پاکستان و سنگال و غنا. البته کشورهای فقیر دیگری نیز مورد بررسی قرار گرفته‌اند، این‌ها کشورهایی هستند که از نظر اقتصادی و رفاه در سطح پایینی قرار گرفته‌اند، اما در این کشورها بنا به گفته خود مردم، تعلق دینداری بسیار بالاست، برعکس کشورهایی که به گفته مردم‌شان تعلق دینی کم است، مثل فرانسه، ژاپن و انگلیس، سطح رفاه بالاست. این تحقیق روی 14 کشور انجام شده است. به طور کلی نتیجه تحقیق گالوپ این بود که هر چه دیندارتر فقیرتر و هر چه ثروتمندتر تعلق دینی کمتر. پرسشی که بر اساس این تحقیق میدانی مطرح می شود این است که آیا دین است که باعث فقیر شدن مردمان این کشورها است یا این فقر است که سبب شده مردم به دین متمسک شوند و فقر خودشان را توضیح دهند؟ این پرسش همچنین این مسئله را مطرح کرد که آیا می‌توان به سمت نوع دینداری رفت تا ببینیم چه ادیانی هستند که قرابت ترجیحی با فقر دارند؟

می‌دانیم از 25 کشور فقیر دنیا اکثریت آن‌ها به آفریقا تعلق دارند و در نتیجه فقیرترین کشورها، اکثریت به دو دین تعلق دارند: نخست مسیحیت کاتولیک و دومی اسلام. در کاتولیسیسم کشیش سه سوگند برای ورود به زندگی کلیسایی ادا می‌کند: نخست عصمت یعنی ازدواج نمی‌کنم؛ دوم تبعیت از کلیسا و سومی فقر یعنی هیچ گاه مالک هیچ چیز نخواهم شد. در نتیجه آموزه فقر و دوری از دنیا به گفته برخی باعث شده که در کشورهای کاتولیک فقر گسترش پیدا کند. برخی معتقدند برخی گرایش‌ها در اسلام نیز با فقر نسبت ترجیحی دارد، یعنی اکثریت کشورهای مسلمان به کشورهای «عقب افتاده» یا فقیر تعلق دارند. بنابراین پرسش این است که شاید در این دین آموزه‌هایی هست که فقر را تشویق یا ترغیب می‌کند. از این تحقیقات دو کلیشه ساخته شد که به نظر من همچنان این دو کلیشه قوت دارد و بسیاری به آن‌ها ارجاع می‌دهند. اولین کلیشه که افراطی است که می‌گوید دین به معنای اعم، ابداع ثروتمندان است. این کلیشه می‌گوید دین را ثروتمندان ابداع کرده‌اند، زیرا ایشان در این دنیا از بهشت خودشان برخوردارند و از نعمت‌های دنیوی برخوردارند، اما دین را برای فقرا ابداع کرده‌اند. این کلیشه می‌گوید کارکرد دین برای فقرا التیام‌بخشی و توجیه وضعیت موجود است و دنیا را برای ایشان قابل تحمل می‌کند.

کلیشه رایج دوم مربوط به نسبت دین و فقر است و امروز به خصوص در مورد اسلام به شدت در حال تقویت است، تا جایی که برخی از تحلیلگران اسلام را دین فقرا نامیده‌اند و مقالاتی با این عنوان می‌نویسند. این تحلیلگران بر اساس این کلیشه امروز وقتی از «بیداری اسلام» و «بازگشت اسلام» سخن می‌گویند، آن را به معنای انتقام فقرا از ثروتمندان تعبیر می‌کنند. آن‌ها می‌گویند جهان جنوب دینی به نام اسلام را یافته و برخلاف خود آموزه‌های اسلامی که می‌گوید «فقیر دین ندارد» و «وقتی فقر وارد می‌شود، دین از در دیگر خارج می‌شود»، بر اساس این کلیشه این تحلیلگران می‌گویند، بر خلاف این آموزه‌ها، فقرا به اسلام گرایش پیدا می‌کنند. امروز تصاویر زیادی از زنان محجبه مسلمان در رسانه‌های اروپایی منتشر می‌شود که در آن تاکید می‌کنند که اسلام با خشونت و تروریزم و فقر پیوند خورده است و در نتیجه اسلام و فقر یکی شده است.

این دو کلیشه استثنائات را در نظر نمی‌گیرند و عملا چیزی را که خودشان استثنا می‌نامند را در سایه می‌گذارند. استثنائات معمولا در پاورقی می‌آید و کمرنگ است، در حالی که گاهی این استثنائات می‌توانند تیتر شوند. این تیترسازی که «دین بیشتر، فقر بیشتر» یا «بی‌دینی مترادف ثروتمندی است» گول‌زننده و کارکرد عوامفریبانه(demagogic) دارد و اگر بخواهیم جدی‌تر به این تحقیقات بنگریم، باید حاشیه‌ها و پاورقی‌ها را نیز بخوانیم، زیرا همه گزاره‌هایی که درباره کلیشه‌های رایج مذکور بیان شد، پاورقی و حاشیه دارد.

اولین گزاره این بود: جوامعی که دین‌دارترند، فقیرتر هستند. موردی که این گزاره را تکذیب می کند، خود آمریکا است. آمریکا کشوری است که بسیار ثروتمند است و دست کم 65 درصد مردم آن همین امروز اعلام می‌کنند که ما همچنان دیندار هستیم و پایبند به دین هستیم. در نتیجه نمی‌توان گفت همه کشورهایی که دیندار هستند، فقیرتر هستند. گزاره دوم این بود که هر چه بی‌دین‌تر هستند، رفاه بیشتری دارند را با مثال چین می‌توان نقض کرد. چین کشوری است که در آن تنها 14 درصد مردم اعلام می‌کنند که ما دیندار هستیم، با وجود این چین از نظر مردمش یکی از فقیرترین کشورها است و جزو کشورهای مرفه محسوب نمی‌شود.

در مجموع اگر آمار را بررسی کنیم، در می‌یابیم که تنها 13 درصد از مردم دنیا می‌گویند که ما تعلق دینی نداریم و 65 یا 68 درصد مردم جهان خودشان را متعلق به دین می‌دانند. بنابراین می‌خواهم نتیجه بگیرم که از این تحقیقات نمی‌توانیم نسبت مستقیم فقر و دین را نتیجه بگیریم و به هیچ عنوان نمی توان گفت «هر چه دین دارتر، فقیرتر» زیرا در این صورت اکثریت مردم جهان باید زیر فقر باشند که البته چنین نیست. در نتیجه اولین گزاره (هر چه دین دارتر، فقیرتر) زیر سوال می‌رود.

در مورد دو گزاره دیگر یعنی رابطه کاتولیسیسم و فقر و رابطه اسلام و فقر هم باید بازاندیشی کرد. در مورد این که می‌گویند هر جا کاتولیسیسم هست، فقر هم هست. در اروپا پرتغال، ایرلند، ایتالیای جنوبی کشورهای به شدت کاتولیکی هستند و در عین حال کشورهای فقیری نیستند. همچنین یکی از جدی‌ترین پروژه های مبارزه با فقر از دهه 1970 با تکیه بر تئولوژی مسیحی کاتولیک جریان الهیات رهایی‌بخش است که در آمریکای لاتین جنبش اجتماعی را علیه فقر به راه انداختند. ایشان با کمک گرفتن از خود فقرا با تکیه بر آموزه‌های دینی جریان ضد فقر را شروع کردند و هدف‌شان نیز آزادی از فقر بود. بنابراین نمی‌توان گفت که کاتولیسیسم با فقر رابطه مستقیم دارد.

گزاره نهایی درباره اسلام است. این کلیشه‌هایی که گفته‌اند که اسلام دین فقراست و اسلام چون با تحول جوامع مدرن و سرمایه‌داری همراهی نکرد، در نتیجه جوامع اسلام امروز از فقیرترین جوامع هستند و فقر در این کشورها بیداد می‌کند. این گزاره نیز مورد سوال است. در قرن بیستم همزمان با آن چه بیداری اسلامی یا رنسانس اسلام یا بیداری جریان های اسلامی خوانده می‌شود، ما شاهد این هستیم که مهم‌ترین ادبیات دینی که در جهان اسلام در زمینه اش آثاری منتشر شد و جنبش‌های دینی حولش شکل گرفت، ادبیات عدالت‌خواهی است. این امر هم در جهان تسنن و هم در جهان تشیع مشهود است. شاهدیم که آثاری که مفهوم عدالت اجتماعی در اسلام را برجسته می‌کنند، در کشورهای اهل تسنن قوت گرفته‌اند، در تشیع نیز که اصلا تشیع با دو اصل امامت و عدالت متمایز می شود و عدل را نیز به معنای زمینی و این جهانی آن برجسته کردند، عدلی که به معنای وعده خدا بر روی زمین بر آن تکیه می‌شد.

بنابراین شاهدیم که همه این کلیشه ها با نمونه‌هایی که به آن ها اشاره شد، خدشه‌دار می‌شود و به هیچ عنوان نمی‌توان نسبت مستقیمی میان فقر و دین برقرار کرد. این آمارسازی ها و کلیشه‌سازی‌ها را می‌توان با شواهد تاریخی زیر سوال برد.

پرسشی که برای من مطرح است، این است که اگر این کلیشه‌ها زیر سوال هستند و استحکام نظری ندارند، پس چه چیزی باعث می‌شود که این کلیشه‌ها تا این حد قوت داشته باشند؟ چه چیزی باعث می‌شود که ما در نهایت فکر می‌کنیم که بین دین و فقر رابطه وجود دارد و فقرا هستند که دیندارتر هستند؟ چه چیزی باعث می‌شود که ما فکر کنیم جوامع اسلامی، جوامع محروم و فقیر هستند و اسلام نمی‌تواند جامعه منهای فقر، جامعه بی‌طبقه و جامعه‌ای که در آن  عدالت اجتماعی برقرار است را ایجاد کند؟

برای پاسخ به این پرسش باید به موقعیتی برگردیم که امروز مسلمانان در جوامع حال حاضر دارند. ایران کشوری است که در حکومت دینی برقرار است و در آن هم دولت و حکومت دینی است و هم مردم در آن دیندار هستند و هم در آن جریان های نواندیشی و روشنفکری دینی حضور دارند و در نتیجه صدر و ذیل آن با دین تعریف می‌شود. چند دهه است که از سوی کلیشه‌های مذکور نسبت بین دین و فقر مطرح می‌شود و اسلام را به عنوان دین فقرا مطرح می‌شود. یعنی این کلیشه مربوط به زمانی است که مسلمانان در موقعیت ضعیف قرار گرفته‌اند.

دکتر شریعتی گزاره‌ای مطرح می کرد و می‌گفت در متن هر دینی، دو جریان مذهب علیه مذهب وجود دارد، دو دیسکورس همزمان دینی وجود دارد که این‌ها همزمان یکدیگر را تکذیب می‌کنند، یک دیسکورس که مشروعیت‌بخش وضع موجود است و دیسکورس دیگری که منتقد وضع موجود است. یک دیسکورس اصلاحی است و دیسکورس دیگر به ثبات فکر می‌کند. خود شریعتی این دو دیسکورس را تحت عنوان نظام و نهضت دسته‌بندی می کند. اگر بپذیریم و به یاد بیاوریم که قاتلان ائمه شیعه(ع) خودشان در تمدن اسلامی زندگی می‌کردند و به نام دین و به اسم دین ائمه(ع) را به شهادت رساندند. این قاتلان خودشان را جزو دین می‌دانستند و به نام دین، با یک روایت دیگر دینی مبارزه می‌کردند. اگر این سخن را بپذیریم، در می‌یابیم که آن چه امروز باعث شده مسلمانان این موقعیت ضعیف را پیدا کنند، این است که آن وجه اعتراضی دین کارکرد خودش را ایفا نمی‌کند. دین با نظم موجود یکی شده و در نتیجه دیسکورس اصلاحی به حاشیه رفته است. در ایران نیز دیسکورس نواندیشی دینی یا روشنفکری دینی در موقعیت فرودست قرار گرفته است. امروز بر خلاف پنجاه سال گذشته که دوره روشنفکری دینی بود و روشنفکری و متالهان و فیلسوفان، چهره‌های برجسته کشورهای اسلامی بودند، امروز به تعبیر ژاک برن، اسلام یتیم روشنفکران و فیلسوفان خود شده و به دست پدرخوانده‌ای به نام سیاستمداران افتاده است و در نتیجه امروز جریانات روشنفکری و اصلاح دینی در همه کشورهای اسلامی در حالت عقب‌نشینی هستند.

به نظر می‌رسد جریانات روشنفکری دینی و اصلاح‌گران دینی در جوامع اسلامی در عقب رفتن مشکلات خودشان را حل می‌کنند. آن‌ها امروز به خاطر پرونده‌های خشونت و ترور و تحجری که از سوی بنیادگرایان افراطی رخ داده، در مظان اتهام هستند و به جای این که به این پرونده‌ها در شکل تهاجمی و ایجابی پاسخ دهند، می‌کوشند با عقب‌نشینی مسایل خودشان را حل کنند. عقب‌نشینی به این معنا که مدام از خود دفاع می‌کنند و به تدریج از خیر و شر این دینی که نمی‌توانند همه چهره‌هایش را در جامعه بپذیرند، می‌گذرند. به همین دلیل است که می‌بینیم تاکید این روشنفکران بر ادبیات و فرهنگ دینی کمتر است و در نتیجه به نوعی این فرهنگ در یک فرهنگ عام‌تری در حال استحاله است که همان معنویت‌گرایی و عرفان‌گرایی است. این فرهنگ عام‌تر معنویت‌گرایی هم مضرات یک دین مشخص را ندارند و هم مزایای معنویت‌‌‌گرایی عام را دارند.

این اتفاق امروز در حال رخ دادن است و به همین دلیل است که در پرونده فقر نه تنها ادیان بلکه مشخصا اسلام نمی‌تواند از خودش دفاع کند. متاسفانه این واقعیتی شده است که اسلام امروز دینی است که بیشترین نماینده را در زندان‌های اروپا دارد. بیشترین زندانیان در اروپا تعلق دینی به اسلام دارند. پرونده همه این زندانیان کم و بیش با مسئله فقر پیوند خورده است و جزو اقشار ضعیف جامعه هستند و به نظر می‌رسد که دینی که مبنای ادعایش عدالت بوده، نمی‌تواند برآید.

به ایران اگر بپردازیم، جدای از مسایل سیاسی که من کاری به آن ندارم، شاهد آن هستیم که بیلان 40 ساله در زمینه فقر، بیلان شکست است. ما روز به روز شاهد پرونده های اختلاس و رشوه و فساد هستیم و همزمان در این پرونده‌ها، فقر را به صورت عریان در همه اشکال آن شاهدیم، یعنی فقر نه صرفا مادی، بلکه فقر اجتماعی، فقر پتانسیلی و انواع و اقسام فقری که جامعه‌شناسان آن را دسته‌بندی کرده‌اند. در نتیجه بیلان ما در زمینه فقر، یک بیلان شکست است و این تنها ادعای ما نیست، بلکه خود سیاستمداران تاکید می‌کنند که کل سیاست‌ها در زمینه فقر، به صندو‌ق‌های صدقه و کمیته‌های امداد تقلیل پیدا کرده است.

کمی هم به مراجع دینی توجه کنیم. مهندس بازرگان زمانی اعلام کرد که انتظار مردم از مراجع این است که مراجع در صف مقدم فعالیت‌های خیرخواهانه، نیکوکارانه و اجتماعی باشند تا درد و رنج مردم را کاهش بدهند.

روشنفکران دینی نیز در پرونده فقر غایب بوده است. روشنفکری دینی ما به سمت بحث‌های نظری، فکری، تئولوژیک، اپیستمولوژیک، فیلوزوفیک و … تمایل پیدا کرده است، اما در پرونده های اجتماعی حضور نداشته است و پرونده فقر را به دست نگرفته است. به نظر می رسد در پروژه های روشنفکری دینی مردم رها شده‌اند و در نتیجه انجمن های خیریه و «NGO»ها به سراغ مسایل اجتماعی ما می‌روند. ما در بعضی مناطق می‌شنویم که اگر این تشکل‌ها وجود نداشته باشند، جامعه نمی‌تواند به حیات خودش ادامه دهد.

در نتیجه با این شرایط می‌توان گفت که در ایران دین در پرونده فقر در همه اشکالش متهم است و امروز اتفاقا این فعالیت‌های اجتماعی به بیش از پیش سکولاریزه شدن میل پیدا می‌کند و از اشکال وقف و زکات و … در ادبیات دینی در می‌آیند و به سمت ادبیات غیردینی مثل نیکوکاری و خیریه سوق پیدا می‌کنند. همزمان ما با نقدهای بسیار جدی نسبت به این فعالیت‌ها روبرو هستیم. ما متعلق به نسلی هستیم که فعالیت‌های حسنه و صالحه را نقد می‌کرد و می‌گفت ما حداقل‌خواه نیستیم و حداکثرخواه هستیم. نسل ما در جواب این پرسش که آیا باید با فقر مبارزه کرد یا به فقرا کمک کرد؟ می‌گفتیم که باید با فقر مبارزه کرد و در نتیجه این سبک فعالیت‌های اجتماعی خیرخواهانه و نیکوکارانه را مربوط به نسل‌های گذشته می‌دانستیم. ما با زیرساخت‌های ناعادلانه مبارزه می‌کردیم و با نابرابری‌هایی که فقر را توجیه می‌کرد، مبارزه می‌کردیم. این طور فعالیت‌ها به نظر نسل ما، فعالیت‌هایی بود که گویی فقر را می‌پذیرند و فقط می‌خواستند آن را تلطیف کنند. اما امروز شاهدیم که اکثر مبارزان دیروز، به امدادگران امروز بدل شده اند. دلیل آن چیست؟ من وقتی نقدهایی که به این سبک فعالیت می‌شود را می‌شنوم و باز از آن دفاع می‌کنم، علت چیست؟ به دلیل این است که می‌بینم نقد حداکثری عملا به این شرایط می‌انجامد. ما مبارزه حداکثری را ادامه می‌دهیم، اما امروز شاهدیم که فعالیت مبارزاتی به عقب نشسته است و کار نیکوکاری نیز که تحت عنوان فخرفروشی، خودنمایی، کار روبنایی مورد نقد قرار می‌گیرد. نتیجه آن چیزی جز انفعال نیست و نتیجه اش این می‌شود که کاری نکنیم که مورد نقد قرار نگیریم. این جا به یاد جمله ای از استاد شریعتی می افتم که می گوید: «این کتاب را به کسانی تقدیم می کنم که خود کاری نمی کنند و از این که دیگران کاری می‌کنند، خود در رنج هستند»

در نهایت فکر می‌کنم اگر ما از سویی در همین فعالیت‌های امدادی هم شرکت نکنیم و غایب باشیم، با همه نقدهایی که بر آن داریم و از سوی دیگر فعالیت‌های بلندمدت مان نیز طولانی‌مدت است، نتیجه‌اش انفعال و هیچ کاری نکردن است. این جاست که می‌توانیم مقصر شناخته شویم. زیرا ما مسئول این شرایط نابرابر نیستیم. اما اگر در این شرایط نابرابر با امکاناتی که داریم، به سهم خودمان مشارکت نکنیم، اینجاست که متهم خواهیم بود و مسئول شناخته می‌شویم.

بنابراین در نسبت دین و فقر اگر چه دین منفعل بوده اما فکر می‌کنم می‌تواند مدعی هم باشد. دین زمانی می‌تواند مدعی شود که آن دیالکتیک مذهب علیه مذهب فعال شود و روایت صمیمانه‌تر و صادقانه‌تر از دین ارائه شود و پرونده فقر را به دست بگیرد و با همه اشکال فقر به عنوان یک اولویت اجتماعی مبارزه کند. ما امروز بیشتر صدای دین مشروعیت‌بخش نظم موجود را می‌شنویم و متاسفانه صدای دین منتقد وضع موجود را چندان نمی‌شنویم. شریعتی می‌گوید در زندان خواب بودم و از من پرسیدند زندگی چیست؟ پاسخ دادم زندگی اول نان است بعد آزادی است و بعد فرهنگ و ایمان و دوست داشتن است. او زندگی را با نان تعریف می‌کند. ما هم فکر می‌کردیم که اولین شرط همه چیز زندگی عادلانه، برابری و رفاه اجتماعی است و بنابراین اولین مبارزه برای احقاق حقوق اولیه، نان و مبارزه برای فقر باشد. چند سال پیش که بحث آلودگی هوا مطرح شد، فکر می‌کردم اگر امروز از ما بپرسند اولویت کدام است، باید بگوییم هوا و بعد آب و بعد نان. به نظر می‌رسد که هر چه تاریخ پیش می‌رود ما مدام عقب‌نشینی می‌کنیم و خواسته‌هایمان حداقلی‌تر می‌شود. امروز بحث اکولوژی شاید مقدم بر مبارزه با فقر مقدم باشد. اما راه‌حلی که می‌توان به آن تکیه کرد، این است حرف زدن راجع به فقر و سمینار درباره آن به خصوص در چنین جمعیت‌هایی که بیشتر عمل می کنند، بس است، شاید زمان آن رسیده که سخنرانی را کوتاه کنیم.

پایان پیام

 

 

نظرات

پاسخ دهید