کشیش ژاک یوسف در آخرین جلسه «اخلاق در مسیحیت»

رسالت مشترک ما متدینان باید تاکید و تقویت «کرامت انسانی» باشد

یکشنبه 16 اردیبهشت ماه 1397 - ساعت 17:10
من فکر می‌کنم مساله برزخ کلیسای کاتولیک خیلی نزدیک به مسلمانان است. ولی کلیسای پروتستان به هیچ عنوان به این موضوع قائل نیست. یعنی می‌گویند از زمانی که ما می‌رویم، بقیه دست خداست. ما نمی‌دانیم. چون چیزی نداریم که از آن دنیا به ما گفته باشند که بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد.

نشست‌ها-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: ‌‌سلسله نشست‌های اخلاق‌پژوهی با عنوان «اخلاق، زمینه‌ای برای گفت‌وگوی ادیان» با حضور علما و دانشمندان زرتشتی، یهودی، مسیحی و مسلمان برگزار می‌کند که طی آن مشترکات میان ادیان، مورد بحث و تاکید قرار می‌گیرد. در ششمین جلسه این برنامه‌ها که آخرین جلسه «اخلاق در مسیحیت»‌ بود، کشیش ژاک یوسف، رییس رسولی حوزه اسقفی لاتین، به موضوع کرامت انسانی در کتاب مقدس اشاره داشت که متن کامل سخنرانی وی در ادامه آمده است:

ابتدا خلاصه‌ای از جلسه گذشته بگویم که  بحثی درباره قانون طبیعی بود، که گفتیم این قانون حک شده در وجود ماست که ما را به سمت خوبی و برحذر شدن از بدی هدایت می‌کند. مشکلاتی هم گفتیم ازجمله اینکه قانون طبیعی،‌ امروزه توسط خیلی از جریان‌های فلسفی غربی کلا رد شده است، چون معتقدند، اولا قانون از یک منبع وحیانی نمی‌آید و انسان، قانون را می‌سازد. لذا هر موقع هم که لازم شد، قانون را می‌توان عوض کرد. بنابراین قانونی که همیشگی باشد و بخواهد در وجود انسان باشد، در چنین دیدگاهی منتفی است. ثانیا مسئله طبیعی بود که اگر به یاد داشته باشید، گفتیم جریان‌های فلسفی اگزیستانیسالیستی، می‌گفتند انسان، جوهری ندارد. تصمیمات ما و آزادی ما باعث می‌شود تا من، بعدا به یک انسانی تبدیل شوم که داستان زندگی من است و جوهر من را تشکیل می‌دهد. شما می‌توانید تصمیمات دیگری داشته باشید. به این ترتیب، نمی‌توانیم یک جوهرو ذات انسانی هم تعریف کنیم برای همه که بگوییم یکسان است. به این ترتیب، قانون طبیعی، کلا زیر سوال رفته است. در پایان، اگر به یاد داشته باشید، فرضیه‌ای را مطرح کردیم از پاپ بندیکت شانزدهم. می‌دانید در دوره‌ای که جنگ‌های بین مذاهب در اروپا شروع شده بود، بحث مبنای اداره حکومت هم جدی شده بود، چون کلیسا، یکدستی‌اش را از دست داده بود و کلیسای اصلاح شده و پروتستان شکل گرفته بود و کلیسای کاتولیک هم مقاومت داشت و از طرفی هم دوران روشنایی آغاز شده بود و در نتیجه سوال این بود که از نظر سیاسی چطور می‌توانیم کشور را اداره کنیم؟ بر مبنای چه اخلاقی و بر مبنای چه ضوابطی؟ برخی گفتند فرض کنیم خدا نیست و بر حسب این موضوع، نکاتی را داشته باشیم تا به اجماع برسیم. پاپ در کنفرانسی که در مقابل فرهیختگان مسیحی و غیرمسیحی داشت، گفت من فکر می‌کنم باید فرضیه دوران جنگ بین مذاهب را عوض کنیم و امروز باید با این فرض زندگی کنیم، که گویی خدا وجود دارد. حالا برای ما که خداباور هستیم، حتما چنین است، اما برای ملحد هم باید طوری باشد که گویی خدا وجود دارد. چرا؟ چون ایشان متوجه شده بود که دقیقا مشکل اساسی امروز در دنیای غرب، این است که انسان دیگر مرده است. به عبارت دیگر نمی‌توانیم انسان را تعریف کنیم و بگوییم جوهر مشترکی بین انسان‌ها وجود دارد. دلیلش هم این است که گشایش به سمت حقیقت متعالی، فراموش شده است. سوژه است که حقیقت را می‌سازد. برای همین است که پاپ می‌گوید این تنها راهی است که تا ما به چیزی غیر از ذهنیت خود، برسیم تا بتوانیم با هم به اجماع برسیم. در غیر این صورت، امکان‌پذیر نیست. این خلاصه صحبت‌های جلسه پیش بنده بود. باز شما را دعوت می‌کنم به این که از کانتکست ایرانی بیرون بیایید تا اهمیت موضوع را دریابید، چون تمام صحبت‌هایی که بین ما به راحتی ردوبدل می‌شود، در آنجا یک تبدیل می‌شود به یک سد نفوذناپذیر، به خاطر پیش فرض‌های فلسفی‌ای که در غرب وجود دارد. از این جهت، کلیسا در هر صورت سعی می‌کند جای دیالوگ ایجاد کند، با این فرهنگی که کاملا ماتریالیست شده است.

  • آنچه باعث کرامت انسانی می‌شود

دوست داشتم امروز در مورد کرامت انسانی صحبت کنم. در ادامه متوجه می‌شوید که در یک سری اصول با هم اشتراکات زیادی خواهیم داشت، ولی زمانی که وارد انسان‌شناسی کتاب مقدس شویم، متوجه تفاوت‌ها خواهید شد که من به دو دلیل، آن‌ها را هم باید بیان کنم. یکی به خاطر صداقت آکادمیک و دیگر اینکه من به عنوان یک مسیحی صحبت می‌کنم و لذا باید انسان‌شناسی مسیحی را به شما بگویم. مسئله کرامت انسانی، ما را بلافاصله به مسئله آنتروپولوژی یعنی انسان‌شناسی هدایت می‌کند. کرامت انسانی چیست؟ از چه زمانی می‌توان آن را در نظر گرفت؟ تا چه زمانی انسان، کرامت خواهد داشت؟ کلیه این سوالات، امروزه از میان جریان‌های فلسفی، رسانه‌ها و مناظره‌های پزشکی شنیده می‌شود. سوالات بنیادینی در غرب مطرح شده که شاید در ایران خیلی حاد نباشد. این سوالات نشان می‌دهد که انسان باز در مرکز تمام بحث و گفت‌وگوها قرا دارد. از یک طرف شاهد این حقیقت هستیم که حقوق بشر که از کرامت انسانی منتج می‌شوند، در کشورهای مختلف، بیشتر و بیشتر پذیرفته می‌شوند،‌ چون فرض بر این است که حقوق بشر،‌تغییرناپذیر و جهانشمول است، بر این مبنا که ما یک سرشت انسانی داریم. از این رو اعلام می‌شود که هر انسانی بدون در نظر گرفتن سطح فرهنگی، می‌بایست همانند انسان‌های دیگر مورد احترام قرار گیرد. چنین تفکری یعنی احترام به دیگری، پایه و اساس هر گونه اخلاق است، چه دینی باشد و چه غیردینی. اما امروز کرامت انسانی مثل خود اخلاق در غرب مورد تردید قرار گرفته است، چون در جامعه‌ سکولار و تکثرگرا عقاید مختلف وجود دارد و پیش‌فرض‌های فلسفی متفاوت است و چون مبحث کرامت انسانی ریشه در دین دارد، در جوامع امروزی،‌ زیر سوال رفته است و مساله کرامت انسانی توسط برخی از جریان‌های فلسفی رد می‌شود. اما به نظر من شاید بدترین موضوع در این رابطه، این است که هرکس به دلخواه خود از این مفهوم استفاده می‌کند، به طوری که هر کس مفهوم خاصی به آن می‌دهد. یعنی اسم همان است ولی محتوا فرق می‌کند. من دوست داشتم در این مقدمه اشاره‌ای به این موضوع کنم تا متوجه شوید مساله تا چه حد می‌تواند حاد باشد، برعکس این که فکر می‌کنیم کرامت انسانی موضوع بسیار واضحی است. باز برمی‌گردم به همان جریان‌های فلسفی ذهنی‌گرا که بر این عقیده هستند، هر شخص باید خودش، میزان شایستگی خودش را بیان کند. به عنوان مثال، آیا من شایسته هستم که زندگی خودم را ادامه دهم یا نه؟ مثل جواز اتانازی. یا افرادی که شدیدا بیمار هستند، باید چه کار کنیم ؟ در اینجا این جریان‌های فلسفی می‌گویند از یک زمان به بعد، شخص بیمار یا شخصی که سالمند است، احساس می‌کند کرامت انسانی خود را از دست می‌دهد. بنابراین حق دارد که بر زندگی خودش پایان بگذارد. این امر، نه تنها حق کسی است که چنین احساسی را دارد، بل که به عنوان مثال، پزشک معالج هم چاره‌ای جز تسلیم در برابر اراده او ندارد. من نمی‌دانم این قانون در ایران وجود دارد یا نه، بعدا شما به من بگویید. اما در غرب، همه چیز به قضاوت فردی بستگی دارد. در نتیجه مفهوم کرامت انسانی، نمی‌تواند به امری رجوع داشته باشد که ماورای احساسات و وضعیت‌ درونی سوژه باشد. در چنین منظری، کرامت انسانی توسط میزان ذهنیت تعیین می‌شود و بس. بدیهی است که در اینجا شاهد بار سنگین فردگرایی بوده و سوژه در تنهایی وحشتناک قرار گرفته،‌ آن هم با پیش‌فرض قراردادن آزادی که منجر به انتخاب‌هایی بدون بحث می‌گردد. یعنی این که می‌دانید الان در بعضی کشورها قانونی وجود دارد و حتی پزشک نمی‌تواند روی این موضوع بحث کند و باید اتانازی را اجرا کند. یعنی اگر پزشک قبول نکند، قانون را زیر پا گذاشته و به زندان خواهد رفت. موضوع تا این حد حاد است. اما موضوع جالب وقتی است که امروزه با جریان‌هایی برخورد می‌کنیم که به شکلی پارادوکسیکال، در حالی که بر مفهوم بلند مرتبه‌ای از شخص تکیه می‌کنند، مساله کرامت انسانی را به شکل بنیادین، زیر سوال می‌برند.می‌دانید درک ما از کرامت انسانی، به جز درک دینی، از دیدگاه فلسفی، مدیون فلسفه کانت است. از نظر او به نحوی، ایده شخص و کرامت او، یکی هستند. نسبت به شخص انسانی می‌بایست احترامی بی قید و شرط داشت. حتی کانت بدون هیچ تردیدی آن را «امری قدسی» در انسان می‌نامد. البته می‌دانید که خود کانت، پروتستان است و به هر حال علیرغم ایمان مقداری عجیب، یک مسیحی است. بنابراین همیشه پیش‌فرض خدا را در ذهنش وجود دارد، ولی باز سعی کرده در کتاب معروفش، «نقد خرد ناب»‌ همین پیش‌فرض خدا را کنار بگذارد. حال مشکل اینجاست که اگر تفکر کانت را امتداد دهیم، می‌توان پرسید چه چیزی باعث می‌شود تا انسان کرامت داشته باشد. کانت جواب داد از آنجایی که انسان، موجودی اخلاقی است، کرامت دارد. انسان، موجودی اخلاقی است، چون قدرت عقل دارد، قدرت تکلم و توانایی گشودگی به آینده دارد و انسان است که می‌تواند برای آینده خود پروژه و طرح داشته باشد و به واسطه حافظه، در ارتباط با گذشته است. لذا کرامت انسانی، از دیدگاه کانت، به خاطر این است که انسان اخلاقی است. اما در اینجا این سوال پیش می‌آید که انسانی که قدرت عقل خود را از دست داده باشد، مثل بیمارانی که آلزایمر می‌گیرند یا توانانی ارتباط با دیگران را نداشته باشند، آیا کرامت خود را از دست می‌دهند؟ آیا چنین انسانی شایسته احترام است؟ آیا می‌توان او را ذاتا عضوی از بشریت دانست؟ برخی از فلسفه‌دانان نتیجه می‌گیرند که چنین انسانی‌هایی را می‌بایست حتما جزء بشریت دانست، اما نه به عنوان یک شخص. مشکل از اینجا برای ما شروع می‌شود. بنابراین نتیجه‌گیری این است که آنها کرامت خود را از دست داده‌اند. مسئله جالب اینجاست که درک والای کانت از شخص، در جهت نفی کرامت شخص توسط این جریان‌های فلسفی به کار برده می‌شود. تمام پیش‌فرض‌هایی که امروز در بعضی از کشورها وجود دارد برای این که بتوانند قانونی در مجلس خود بگذرانند که اتانازی آزاد باشد، بر این اصل قرار می‌گیرد. در چنین وضعیتی شایسته است از خود بپرسیم موضع و آموزش‌های کلیسای کاتولیک در مورد کرامت انسانی چیست؟ برای روشن شدن این موضوع، اول رجوعی خواهم داشت به کتاب مقدس و ابتدا هم از عهد عتیق شروع خواهم کرد، بعد از آن مقداری از عهد جدید برای شما خواهم گفت. در مرحله سوم باز به شکل خیلی  خلاصه در رابطه با تعلیمات اجتماعی کلیسای کاتولیک صحبت خواهم کرد.

  • کرامت انسانی در کتاب مقدس

ابتدا بحث کرامت انسانی در عهد عتیق را باز کنیم. یک نکته‌ای را هم ابتدا تذکر دهم. برای دوستان یهودی‌مان وقتی می‌گوییم عهد عتیق، ناراحت می‌شوند، چون ممکن است این ذهنیت بوجود آید که عهد عتیق، یعنی چیزی که از بین رفته است. در برابر عهد جدیدی که می‌آید و به همین دلیل است که امروز در بسیاری از کلیساها از عهد اول و عهد دوم صحبت می‌کنند. من نیز هرگاه بجای عهد اول از عهد عتیق استفاده کردم،‌ صرفا بنا به عادت است. عهد اول همان قسمت اول کتاب مقدس است که شامل تورات، مزامیر و کتاب انبیا می‌شود که کتاب برادران یهودی ماست.

در کتاب مقدس، در عقد عتیق، کتاب آفرینش باب یک، آیه 26، اولین آیه مورد نظر ما در این بحث است. «بیایید انسان را به صورت خویش و شبیه به خود بسازیم.» اینجا منظور از «بیایید»، خداست که صحبت می‌کند. یا ترجمه دیگری است که می‌گوید «بیایید انسان را به تصویر خویش و شبیه خود بسازیم.» اما معنای این آیه چیست؟ به تصویر یا به صورت خدا بودن چه معنایی دارد؟ وارد هرمنوتیک این موضوع می‌شویم. این واژه در عهد عتیق، مونولید است. یعنی یک بار در کل عهد عتیق بیشتر پیدا نمی‌شود. فکر می‌کنم در تفسیر قرآن هم وقتی به کلمه‌ای برمی‌خورید که می‌تواند چند معنا داشته باشد، بهترین کار این است که آن کلمه را در آیات دیگر هم پیدا می‌کنید و به معنای درست کلمه نزدیک می‌شوید. ولی مشکل در اینجا این است که نمی‌توان از این شیوه استفاده کرد، چون یک بار بیشتر در کتاب مقدس عبری به کار گرفته نشده است. اگر چه فکر می‌کنم مزمور 8، ارتباط درونی با این آیه دارد. مزمور 8 را برای شما می‌خوانم. مزمور 8، آیه چهار تا پنج که به خدا می‌گوید: «انسان چیست که به او می‌اندیشی و به او چنین توجهی داری؟ او را اندکی پایین‌تر از خود آفریدی و تاج جلال و افتخار را بر سر او نهادی.» اینجا نزدیکی بین راز خدا و راز انسان مطرح است. البته اگر دقت کرده باشید، به شما گفتم که این اصطلاح، فقط یک بار در کتاب مقدس عبری، عهد عتیق به کار گرفته شده است. شاید برای شما سوال باشد چرا این موضوع را تاکید می‌کنم. کوتاه می‌گویم، چون جزء بحث‌هایم نیست. ولی فکر می‌کنم به دردتان بخورد. می‌دانید که معمولا در بین یهودی‌زبانان، دو گروه خیلی مهم وجود داشته است. یکی در اورشلیم بودند یا وابسته به سنت اورشلیم که همه آنها به زبان عبری صحبت می‌کردند و دیگر گروه در شهر اسکندریه مصر بودند که جماعت بزرگی از یهودیان در آنجا مستقر بودند ولی اصلا زبان عبری نمی‌دانستند و به زبان یونانی صحبت می‌کردند. آنها نمی‌توانستند متن عبری را بخوانند و از این جهت، تورات را به زبان یونانی ترجمه کردند. سنت یهودی می‌گوید 70 حکیم در 70 نقطه مختلف این شهر، هر کدام‌شان دست به کار ترجمه شدند. در نهایت، ترجمه‌ها را می‌آورند و به یک ترجمه واحد می‌رسند. حالا مساله‌ای که پیش می‌آید این است که کلیسا بر کدام یک از اینها تاکید می‌کند؟ آیا روی متنی که عبری است یا متنی که یونانی است؟ چون هر موقع که ترجمه صورت می‌گیرد، ترجمه می‌تواند با خودش عناصر جدیدی هم بیاورد. از این جهت، کلیسای کاتولیک بر ترجمه یونانی آن تاکید می‌کند، در مقابل کلیسای پروتستان در زمان اصلاحات پروتستان، به ترجمه عبری تورات روی آوردند. ولی در ترجمه یونانی 10 کتاب دیگر هم هست که اصطلاحا به آنها کتاب‌های قانونی ثانی می‌گویند که ترجمه آن‌ها را نیز آقای پیروز سیار انجام داده است. این 10 کتاب برای کلیسای کاتولیک، کتاب‌های قانونی هستند ولی برای کلیسای پروتستان، کتاب قانونی نیستند. بنابراین تعداد کتاب‌هایی که در کتاب مقدس پروتستان دارید، دقیقا مانند عهد عتیق است، برای یهودیان عبری زبان. بازگردیم به بحث اصلی خودمان. اصطلاح به تصویر خدا آفریده شدن، در کتاب‌های حکمت، آن 10 کتابی که به شما گفتم، به زبان یونانی است و در کلیسای کاتولیک مورد قبول است، آمده است. برای مثال، در کتاب یشوع بن سیرا، آمده است: ایشان را همچون خویشتن قدرتمند ساخت، مثل خدا، و به صورت خود آفرید. باز این اصطلاح تکرار می‌شود. در این آیه، تاکید بر حشمت انسانی است، بدون آن که نویسنده قصد داشته باشد تا مفهوم واژه را تفسیر کند، ولی باز در تفسیر نمی‌فهمیم که تصویر خدا یعنی چه؟ همچنین در کتاب حکمت، باب دو آیه 23 آمده است: آری، خدا آدمی را از بهر فسادناپذیری آفریده است، از او صورتی از ذات خویش پدید آورده است. طبق این آیه متوجه می‌شویم در کتاب حکمت، قدمی بیشتر در جهت درک این اصطلاح برداشته شده، به طوری که به تصویر خدا بودن بر نامیرایی انسان تاکید می‌کند. زنده شدن بعد از مرگ، منظور است. آنچه خدا را از مخلوق جدا می‌سازد، طبیعتا جاودانی اوست. به تصویر خدا بودن به این معنی است که انسان، نه از روی ذاتش، بل که به خاطر عطیه‌ای که خدا به او بخشیده است، در جاودانگی ذات الاهی شریک می‌شود. منظور نویسنده کتاب حکمت این است. از این رو در وجود انسان، جهت‌گیری بنیادینی به سوی زندگی جادوان وجود دارد. از دیدگاه کتاب مقدس، عهد عتیق، گشایش انسان به سمت زندگی ابدی است. به این ترتیب، مفهوم در اینجا امری بیشتر از جوهر ساده جاودانی است. چرا که زندگی جاودانی پر از معناست و تنها در چنین راستایی است که می‌توان آن را زندگی‌ای شایسته، زندگی‌ای که یارای جاودانه بودن است، نامید. به عبارت دیگر، زندگی جاودانی در کتاب عهد عتیق، تبدیل می‌شود به همان مشارکت محبت‌آمیز در زندگی الاهی با خدا. پس به تصویر خدا بودن، حرکتی در انسان است به سوی آنچه ماورای ماده است. مثلا شما اگر کتاب پاسکال را خوانده باشید، تفکرات پاسکال که ایشان هم مسیحی پروتستان بود، می‌گوید انسان، ماورای انسان است. هم‌چنین اگر الاهیات کارل رانر که فرد آلمانی است بخوانید، ایشان می‌گوید انسان موجودی است که تجربه فرابود در آن صورت می‌گیرد. یعنی همیشه فراتر از خودش است. تفسیری که کلیسا از این بخش کتاب مقدس دارد این است که انسان، موجودی است باز و گشوده به امر متعالی. اینکه می‌گوییم انسان موجودی است باز به سمت متعالی، در کتاب عهد عتیق تا همین سطح، باقی خواهد ماند. بعد از آن، باید به عهد جدید در انجیل برویم تا ببینیم این مفهوم چگونه تفسیر شده است. از این جهت است که اسقفی به اسم اپیفان که قرن سوم و چهارم زندگی می‌کرده در کتابش تحت عنوان پاناریون اینطور می‌نویسد: نمی‌بایست در پی آن بود که تصویر در کجا قرار می‌گیرد. یعنی وقتی می‌گوییم انسان به تصویر خدا است، کجای انسان است این تصویر خدا؟ قلب اوست، مغزش است، روحش است، کجاست؟ نباید دنبال این بگردیم. بلکه تنها به وجودش در انسان، می‌بایست اقرار کرد، اگر نخواهیم به فیض خدا بی‌احترامی کنیم. یعنی در نهایت این را می‌خواهد بگوید که کل وجود انسان است که کرامت دارد. نمی‌توانید بگویید مثلا چون کرامت انسان در قلب اوست، پس بریدن دست یک انسان، هیچ مشکلی نیست. کل وجود انسان است که کرامت دارد. اما عهد جدید چه می‌گوید؟ اینجاست که مقداری وارد بحث مسیحی می‌شوم. یادآوری می‌کنم که مسیحیان، عهد عتیق را در ارتباط عمیقش با عهد جدید مطالعه می‌کنند. برای ما، عهد عتیق و عهد جدید، یک کتاب است. اینها از هم جدا نیستند. در انجیل لوقا باب 24می‌گوید که او با توضیح دادن تورات موسی و انبیا، ذهن آنان را به کتاب مقدس باز کرد. او کیست؟ خب قرائتی که ما داریم متفاوت از برادران یهودی است. طبیعتا ما معتقدیم او، شخص مسیح است. اساسا کلید هرمنوتیکی که باعث درک عهد عتیق می‌شود، برای ما شخص مسیح است. به عبارت دیگر، کل عهد عتیق به سمت شخص مسیح هدایت می‌شود. این دیدگاه ماست. طبیعتا یک کتاب می‌تواند به چند نوع تفسیر باز شود. بنابراین می‌توان تفسیری داشت مانند تفسیر برادران یهودی که آنها را به سمت رویداد عیسای مسیح، هدایت نکند. ولی ما که مسیحی هستیم، نمی‌توانیم عهد عتیق را بدون شخص مسیح مطالعه کنیم. یعنی از این جهت است که می‌گویم این دو برای ما، یک کتاب است. جدا از هم نیستند. طبیعتا اینجا نمی‌توانم تمام آیاتی که در عهد جدید است برای شما مطرح کنم. ولی سعی می‌کنم مختصر بگویم صورت خدا یعنی چه، به تصویر خدا بودن. قبل از هر چیز می‌بایست به این امر توجه داشت که عهد جدید، مسیح را صورت خدا نامیده است. صورت خدا، اصطلاحی است که عهد جدید به شخص مسیح نسبت می‌دهد. در بخش دوم قرنطیان، باب 4، آیه 4، آمده است خدای این جهان، افکار آنان را کور کرده است تا نور انجیل پرشکوه مسیح را که صورت خدای نادیده است، نبینند. این حرفی است که در خطاب به بخشی از یهودیان آمده است. بنابراین اصطلاح صورت خدا برای شخص مسیح به کار برده شده است. اینجا از نور انجیل صحبت می‌شود. این را هم خوب است توضیح دهم، انجیل برای ما مسیحیان، اول از همه، کتاب نیست. وقتی پولوس می‌گوید انجیل مسیح را به شما بشارت می‌دهم، پولوس در اینجا انجیل چاپ شده در جیبش نیست که به مردم توضیح دهد. چون 4 انجیل، بعد از رسالات پولوس نوشته شده است. پس صحبت پولوس از چیست؟ انجیل مسیح یعنی قدرت مسیح زنده در میان ما. بنابراین اصطلاح انجیل از دید مسیحی یعنی قدرت خود خدای زنده در میان ما. اولین معنای انجیل این است. باز در همان راستا، رساله کولیسان از پولوس را داریم که در باب1 آیه 15، تصریح دارد مسیح، صورت و مظهر خدای نادیده است. باز برمی‌گردییم به همان آموزه مهم کلیسا، عیسی، خدای واقعی، انسان واقعی، که قبلا برای شما گفته بودم. پدران کلیسا یعنی الاهی‌دانان اولیه مسیحی نیز در این رابطه موضوعی را مطرح می‌کنند که بی‌شک به جهت‌گیری درونی عهد جدید و تفسیری که از عهد عتیق دارد برمی‌گردد. بر طبق الاهیات آنان، تنها از مسیح به عنوان صورت خدا در عهد جدید صحبت شده است. در حالی که انسان، به صورت خدا آفریده شده است. تفاوت در اینجاست. انسان از درون، به تصویر خدا که مسیح است، آفریده شده است. انسان به تصویر خدا آفریده شده، تصویر خدا برای ما مسیح است. بنابراین انسان‌شناسی‌ای ما اینچنین می‌شود که انسان از درون، به تصویر مسیح آفریده شده است. به عبارت دیگر، یک جهت‌گیری بنیادین در انسان، به سوی راز مسیح وجود دارد. از این جهت است که الاهی‌دان معروف کلیسای کاتولیک، کارل رانر می‌گوید مسیح‌شناسی، انسان‌شناسی‌ای است فرابود و انسان‌شناسی، مسیح‌شناسی‌ای است ناکامل. چرا می‌گوید مسیح‌شناسی، نوعی انسان‌شناسی فرابود است؟ چون برای ما مسیحیان انسان‌شناسی، نمی‌تواند مقوله‌ای جدا از مقوله مسیح‌شناسی باشد و چون در مسیح‌شناسی ما، مسیح را پسر خدا می‌دانیم، در نتیجه مسیح‌شناسی هم در ارتباط با الاهیات است. این سه جنبه، الاهیات، مسیح‌شناسی و انسان‌شناسی برای ما مرتبط به هم هستند. کارل رانر به همین نکته تاکید دارد که وقتی در مورد انسان‌شناسی صحبت می‌کنید، به نوحی راز مسیح را مطرح می‌کنید. ولی چون انسان‌شناسی انجام می‌دهید، نوعی مسیح‌شناسی انجام می‌دهید، ولی ناقص است. ولی وقتی شما مسیح‌شناسی انجام می‌دهید، چون در واقع نمونه انسان واقعی برای ما در مسیح است، در نتیجه هر انسان‌شناسی‌ای که انجام دهید، به عنوان یک حرکت فرابود به سمت شخص مسیح حرکت می‌کند. اینجاست که اگر یادتان باشد، در ابتدا گقتم وارد بحثی خواهیم شد که واقعا در بحث مسیحی هستیم. پویایی هستی‌شناسانه و روحانی که در رابطه با این امر وجود دارد، در رساله به رومیان، باب8 آیه 29 به این ترتیب مطرح شده که می‌گوید: زیرا خدا آنانی را که از ابتدا می‌شناخت، از پیش برگزید تا به شکل پسر او درآیند و تا پسر، نخستین برادر در میان ایمان‌داران باشد. آیه خیلی پیچیده‌ای است. می‌گوید خدا آنانی که از ابتدا می‌شناخت، از پیش در پسر برگزید. اینجا به این معنا نیست که یک سری از انسان‌ها برگزیده شدند و یک سری نیستند. این اشتباهی است که بعضی از الاهی‌دانان مسیحی انجام دادند. در اینجا در الاهیات پولوس رسول بر این است که قبل از آفرینش جهان، وقتی هنوز خلقتی وجود ندارد، مسیح، انسان کامل است، چهره انسانی که قرار است آفریده باشد در مسیح وجود دارد، در خدا. بنابراین تمام انسان‌ها پیش از آفرینش، در پروژه آفرینش خدا در شخص مسیح قرا دارند. منظور این آیه این است. به عبارت دیگر اگر بخواهم به شکل فلسفی بگویم، ایده اساسی و بنیادینی که در فکر خداست برای آفرینش انسان، مسیح است. در رساله اول قرنطیان، باز پولوس در مورد آدم اول و آدم دوم صحبت می‌کند و اینطور می‌گوید که اولین انسان یعنی آدم، وقتی خدا در روحش می‌دمد، نفس زنده گشت، اما آدم آخر، منظورش مسیح است، روح حیات‌بخش گردید. اینجا منظور از روح، روحی که من و شما داریم نیست. یعنی روحی که زندگی می‌دهد، روح خدا و یا در ادامه همان بخش آمده، همان گونه که شکل خاکی به خود گرفتیم، شکل آسمانی نیز به خود خواهیم گرفت. در این بخش از کتاب عهد جدید، تنش درونی انسان، نهایتا بین خاکی و آسمانی بودن است، زمینی بودن و آینده‌ای آسمانی داشتن. بنابراین چنین تنشی در وجود انسان، بین زمان و آنجه فرازمانی است، وجود دارد و تعلق به جوهر انسان دارد. در وجود همه ما، از دیدگاه مسیحی، تنشی وجود دارد بین این که ما از عناصر این دنیا آفریده شدیم و از طرف دیگر، بالاتر از عناصر دنیا هستیم. چون همانطور که به شما گفتم در عهد عتیق، انسان یک جهت‌گیری بنیادین به سمت راز خداوند دارد. بنابراین در زندگی زمینی یا انسان به سمت خودش برمی‌گردد، به سمت خودش برگشتن، یعنی هماهنگ شدن با تصویری که خدا در انسان گذاشته است، و یا این که از او دور می‌شود و به سمت خودبیگانگی خواهد رفت. اگر با ادبیات دینی و مسیحی بخواهم بگویم، به انسان واقعی بازمی‌گردد. اگر به یک مسیحی بگویید انسان واقعی کیست؟ می‌گوید به مسیح نگاه کن، انسان واقعی را خواهی دید. اگر بگویند خدای واقعی برای تو کیست؟ باز می‌گویند به مسیح نگاه کن، خدای واقعی را خواهی شناخت. بر حسب انجیل یوحنا، هر کس من را دید، پدر را دیده است. پدر در عهد جدید، کلمه تئوس است، که به زبان یونانی یعنی خدا. بنابراین نزدیک شدن برای ما، راه انسانیت را رفتن، یعنی شبیه شدن به این تصویری که خدا در وجود من گذاشته و این تصویر یعنی نزدیک شدن به مسیح. به قول یک الاهی‌دان آلمانی، به نام لانکر، به تصویر یا صورت خدا بودن، بر مفهوم برگزیدگی جهت فرزندخواندگی الاهی و آن هم از خلال عضو عرفانی بدن مسیح شدن، استوار است. موضوع مقداری سخت است. از روزی که یک مسیحی تعمید می‌گیرد، معنی‌اش این است که قبول می‌کند به عنوان فرزندان خدا باشد. یعنی قبول می‌کنیم همه انسان‌ها به عنوان تصویر خدا آفریده شدند و این تصویر را ما در شخص مسیح می‌بینیم و قول می‌دهیم به این ترتیب زندگی کنیم. تصویر خدا بودن، یک موضوع جهانشمول در تمام انسان‌هاست و کرامت انسان دقیقا از همین جا برای ما می‌آید. در اینجا لازم است ذکر کنم کلیسای کاتولویک همیشه تاکید کرده است که به صورت مسیح بودن، موضوع خیلی مهمی است، امری است که توسط گناه از بین نمی‌رود. انسان، هر چقدر گناهکار باشد، چون تصویر خدا در وجود انسان، از بین رفتنی نیست. می‌تواند خدشه‌دار باشد ولی از بین نخواهد رفت. چون در زمانی که اصلاحات پروتستان به وجود آمد، آن‌ها تاکید زیادی که بر مسئله گناه داشتند و بعضی از جریاناتش اعتقاد داشتند به خاطر گناه، تصویر خدا در انسان، از بین رفته و آن را هیچ کاری نمی‌شود کرد. فقط در نقشه نجات و فیض خدا با پذیرش مسیح است که می‌توانیم این تصویر را احیا کنیم. در صورتی که کلیسای کاتولیک بر این عقیده است که انسان هر چقدر گناهکار باشد، این تصویر خدا در او باقی خواهد ماند و از بین نخواهد رفت، ولی می‌تواند مخدوش باشد. بنابراین متوجه می‌شوید از نظر کلیسای کاتولیک، کرامت و ارزش انسان در برابر خدا، به هوش، شخصیت، سلامتی و حتی اعمال خیرخواهانه او بستگی ندارد. چون تمامی این مسایل روزی می‌توانند از بین بروند. کرامت انسان از دید کلیسای کاتولیک، موضوعی ذاتی در انسان است و از بین نرفتنی. چراکه در هر انسان، جزئی از درخشش ذات لایزال الاهی وجود دارد. این که خدا بر زندگی هر انسانی طرحی دارد و او را فرامی‌خواند تا در زندگی خودش شریکش نماید. این موضوع شریک شدن در زندگی الاهی، برای مسیحیان موضوع بسیار مهمی است. بگذارید نکته‌ای حاشیه‌ای را به این بهانه بگویم. اگر می‌خواهید وارد الاهیات مسیحی شوید، ملکوت آسمانی یا همان زندگی جاودانی، امری نیست ماورای زندگی زمینی. یعنی امروز که من مردم، اگر خدا من را پذیرفت، من وارد ملکوت آسمانی می‌شوم. برای ما مسیحیان، ملکوت آسمانی خدا از همین امروز شروع می‌شود، چراکه براین عقیده‌ایم از همین امروز با خدا زندگی می‌کنیم. ولی به خاطر گناهانی که داریم، این زندگی در پری و کمال نیست. در واقع پری زندگی با خدا، در ملکوت آسمانی خواهد بود. ولی از همین امروز با خدا زندگی می‌کنیم. ملکوت آسمانی از همین امروز در میان ماست. این که گفتم اگر خدا بپذیرد، از این جهت که قضاوت کلی با خداست. من فکر می‌کنم مساله برزخ کلیسای کاتولیک خیلی نزدیک به مسلمانان است. ولی کلیسای پروتستان به هیچ عنوان به این موضوع قائل نیست. یعنی می‌گویند از زمانی که ما می‌رویم، بقیه دست خداست. ما نمی‌دانیم. چون چیزی نداریم که از آن دنیا به ما گفته باشند که بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد. تصمیم نهایی برای ما، قضاوت خداوند است که فکر می‌کنم شما هم دارید. بنابراین کرامت انسانی، قابل اندازه‌گیری نیست. کرامت انسانی را نمی‌توان برحسب پارامترهای علمی تعیین کرد. کلیساتی کاتولیک، تعلیماتی دارد که بخشی از آن تعلیمات اجتماعی کلیسا است، مواردی مانند حوزه اقتصاد، سیاست یا بحران‌های اجتماعی و فرهنگی. مرکز ثقل تمام اینها در تعالیم اجتماعی کلیسای کاتولیک، کرامت انسانی است. مایلم با توجه به صحبت‌هایی که از عهد عتیق و عهد جدید داشتیم، مقداری هم در رابطه با کرامت انسانی بر مبنای تعلیمات کلیسا صحبت کنم. جهت دفاع از ارزش‌های اخلاقی، کلیسای کاتولیک، تعلیمات اجتماعی خودش را همیشه بیان می‌کند. اما در زمانی که کلیسا قصد دارد تا نگاه خاص خودش را در رابطه با مسایل اجتماعی اظهار کند، مسایلی که در آن، انسان عینی زندگی می‌کند، این نگاه بر مبنای انسان‌شناسی استوار خواهد شد. بنابراین مبنای تعلیمات اجتماعی کلیسا، مساله انسان‌شناسی او خواهد بود. انسان‌شناسی‌ای که نشات گرفته از مکاشفه الاهی است.  آن چیزی که شما به آن وحی می‌گویید. به این ترتیب، مسئله اخلاق باعث می‌شود تا ارجاعی داشته باشیم به انسان‌شناسی‌مان. فراموش نکنیم همین الان گفتم انسان‌شناسی، مسیح‌شناسی و الاهیات، یک بدن را تشکیل می‌دهند. از این جهت است که انسان‌شناسی برای ما، مقوله‌ای جدا از الاهیات و مسیح‌شناسی نیست. لذا هر زمان که کلیسا قصد دارد مشکلی و راه‌حلی بیان کند، همه این‌ها را کنار هم می‌گذارد. برای مثال، زمانی که آمریکا می‌خواست به عراق حمله کند، چندین بار کاردینال‌های مختلف توسط پاپ به عراق و همینطور به آمریکا فرستاده شدند تا جلوی جنگ گرفته شود. به خاطر این که می‌دانیم جنگ در نهایت باعث خواهد شد تا کرامت انسانی از بین برود. می‌خواهم بگویم تصمیم علیه جنگ، باز برمی‌گردد به همان دیدگاه انسان‌شناسی ما. یا در زمینه‌ای که مسایل اقتصادی بخواهد مطرح شود، باز مرکزیت انسان باعث خواهد شد تا کلیسای کاتولیک در رابطه با مسایل اقتصادی و یا ساختارهای سیاسی و نهادهای اجتماعی، اظهار نظر کند. در اینجا می‌خواهم چند آموزه را برای شما بگویم که توسط پاپ‌های مختلف، گفته شده است. می‌دانید که هر پاپ در زمانی که هست، نامه‌های رسولی می‌نویسد. این نامه‌ها را برای کلیساها و برای افرادی که اصطلاحا می‌گویند خیرخواهان جهان هستند، می‌فرستد. برای مثال، نامه جدید پاپ فرانسیس، همین یک هفته پیش منتشر شد که چهارمین نامه رسولی اوست که برای تمام مردم دنیا نوشته است. من از پاپ ژان بیست‌وسوم شروع می‌کنم که بین سال 1958 تا 1963 بود و یک نامه رسولی نوشت با عنوان «معنای مادر و معلم». او در این نامه رسولی بر بر حفظ کرامت انسانی از جنبه سیاسی تاکید کرد. چرا؟ چون آن زمان مقارن بود با زمان جنگ سرد و خطر این که به خاطر بمب‌های اتمی، جنگ اتمی صورت گیرد. تمام ترس دنیا از این بود. در این اوضاع و احوال است که پاپ تصمیم گرفت این نامه را برای تمام مردم دنیا بفرستد تا در آن دفاع کند از کرامت انسانی و حقوق بشر. در این نامه پاپ تاکید کرده بود، اولویت شخص بر جامعه را نباید فراموش کنیم. بخشی از آن را برای شما نقل قول می‌کنم: فرد بر جامعه اولویت دارد و جامعه می‌بایست بر حسب نیکی فرد، خیر عمومی را جهت بدهد. باید قشنگ بدانید که ما در زمانی هستیم که حکومت‌های کمونیست وجود دارد، کلیت‌گرا، حکومت‌هایی که شخص اصلا مفهوم ندارد. به این ترتیب، تمام امور فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حقوقی می‌بایست با در نظر گرفتن مرکزیت انسان بررسی شوند. پاپ ادامه می‌دهد: چه داخل کلیسا و چه خارج آن، یعنی دنیای مدرن امروزی، می‌بایست عمیقا به فکر دفاع از کرامت انسانی باشند. دو سال بعد در سال 1963 در زمان شورای واتیکان دوم، شورایی که قبلا گفتیم تحولاتی بزرگ در کلیسای کاتولیک ایجاد کرد، باز نامه‌ مهمی نوشته شد. مجدد همین پاپ، ژان بیست‌وسوم در یک نامه رسولی با عنوان «صلح بر روی زمین» نوشت که حقوق بشر، نشات گرفته از سرشت انسان است. به عبارت دیگر پاپ سعی کرده بود بگوید این حقوق بشر، یک منشایی دارد که در ذات انسان قرار می‌گیرد. همان  مساله قانون طبیعی که قبلا برای شما گفته بودم. این مفهوم می‌خواهد بگوید حقوق بشر، چیزی است که از انسان بودن ما می‌گوید و خارج از آن نیست. به این ترتیب، پاپ خواسته بود مردم دنیا را دعوت کند تا آنجا که امکان دارد جلوی جنگ را بگیرند و برای جلوگیری از جنگ، نقطه مشترکی که وجود دارد، دقیقا همین حقوق بشر است. در این نامه رسولی، پاپ اصطلاح کتاب مقدس، به تصویر خدا را که الان بحث‌اش را داشتیم، به زبانی دیگر گفته بود. با توجه به این که هر انسان به صورت خدا آفریده شده است، بنابراین انسان به عنوان شخص، در کرامت الاهی که منشا نیکی مطلق است شراکت می‌کند. نتیجه‌ای که بلافصله پاپ از این کرامت انسانی می‌گیرد این است که مرد و زن، هر دو کرامت یکسانی دارند. در انجیل بارها بر این موضوع تاکید شده که در مسیح، دیگر نه زن وجود دارد و نه مرد، نه یهودی و نه غیریهودی. نه عالم و نه کارگر، همه یکی هستند. این آموزه دقیقا در همان راستای انسان‌شناسی کتاب مقدس است. در طی همین سال‌ها یعنی دهه 60 میلادی، شورای واتیکان دوم در یک متن به نام «شادی و امید» تاکید زیادی بر کرامت انسانی دارد. این متن، نقطه پایانی است برای سوءتفاهماتی که در مسیحیت وجود داشت به عنوان دینی که جسم انسان و بدن انسان را خوار می‌شمارد. چون از دیدگاه بیرونی می‌توانستیم فکر کنیم مسیحیت، دینی است که به بدن انسان اهمیت نمی‌دهد. نقل قول می‌کنم از شورای واتیکان دوم: اگر چه انسان از جسم و روح تشکیل شده است، اما یکی است. از خلال ترکیبات موجود در جسمش، عناصر مختلف مادی جهان در او گرد هم آمده‌اند. به این ترتیب به واسطه انسان، این عناصر نیز خدا را جلال و تسبیح می‌خوانند. از این رو انسان اجازه ندارد تا بدن خود را خوار شمارد. او می‌بایست بدن خود را به عنوان امری نیک گرامی در نظر گیرد. چرا که توسط خدا و به تصویر خدا آفریده شده است تا در روز آخر به آن حیاتی دوباره بخشیده شود. توجه کنید همان بحث زنده شدن از میان مردگان است. با این حال، به علت گناه، انسان در جسم خود، تجربه‌های مخالفت با خدا را نیز انجام می‌دهد. اما شایستگی انسانی باعث می‌شود تا انسان خدا را در بدنش جلال داده و از تمایلات منفی، بدنش را دور کند. انیجا همان مسئله زندگی با خدا که الان مطرح کردم، در نظر گرفه شده است. باز در ادامه همین متن در رابطه با کرامت انسانی می‌گوید: وظیفه هر انسانی است که منظر کلی بر شخص انسانی داشته، منظری که در آن ارزش‌های مربوط به عقل، اراده، وجدان و برادری مقدم باشند. این مساله برادری خیلی مهم است چون در مقدمه به شما گفتم اگر فقط بر عقل و اراده و وجدان تاکید کنیم، می‌توانیم بگوییم افرادی که بیمار شدند، کرامت‌شان را از دست دادند. ولی وقتی مساله برادری مطرح می‌شود، بخواهیم و نخواهیم به هم وصل هستیم و آن مساله به وجود نخواهد آمد. کرامت انسانی، متضمن این امر است که شخص، بر حسب شناخت و آزادی خود عمل می‌کند و نه بر حسب فشارهای برونی. یعنی هیچ نوع سیستم سیاسی حق ندارد به خاطر کرامت انسانی، بر انتخاب‌هایی که یک انسان انجام خواهد داد، فشار بیرونی وارد کند یا بخواهد شست‌وشوی مغزی انجام دهد. بکارگیری آزادی همراه با شناخت حقیقت، ارزش‌ها و توانایی پاسخگویی به آنان است. از این رو آزادی و مسئولیت را نمی‌توان از هم جدا کرد. باز در رابط به مساله کرامت انسانی، شورای واتیکان دوم، این تاکید را دارد: هر آنچه بر ضد زندگی است، مذموم است. همانند قتل، نسل‌کشی، سقط جنین، اتانازی، هر آنچه باعث تجاوز به کرامت انسانی می‌گردد، همانند قطع عضو، شکنجه فیزیکی یا روحی، هر آنچه کرامت انسانی را بی‌حرمت می‌کند مانند شرایط زندگی غیرانسانی، زندگی کردن با روی آوردن به زور و خشونت، برده‌داری، خودفروشی، فروش زنان و کودکان، نفی بلد، همچنین شرایط کاری ناشایست، هنگامی که انسان به عنوان وسیله‌ای جهت سوددهی به کار گرفته می‌شود، کلیه این موارد و موارد مشابه آن، ننگین می‌باشد. کلیه این موارد، جامعه انسانی را مسموم کرده و بی‌حرمتی به خالق محسوب می‌شود. این مواضع کلیسای کاتولیک، همه‌ برآمده از مساله کرامت انسانی است. همچنین شورای واتیکان دوم، بر برابری عمیق کلیه اشخاص و اقوام بدون در نظر گرفتن قوم، دین، ملت، فرهنگ و طبقه اجتماعی تاکید می‌کند. که در دلایل‌اش می‌آورد: از آنجا که نوری از جلال خدا بر چهره هر انسان می‌تابد، کرامت هر انسان در مقابل خدا، پایه و اساس کرامت هر انسان در مقابل انسان‌های دیگر است. چون من به تصویر خدا آفریده شدم، دیگری هم آفریده شده است. پس همانطور که من کرامت دارم، دیگری هم دارد. یعنی این کرامت، بلافاصله وارد بعد اجتماعی خودش خواهد شد. باز مطلب جالبی را از متن «شادی و امید»‌ برایتان بخوانم که می‌گوید چگونه کلیسا با کمک کردن به افراد، سعی در جهت ارتقای فراگیر حقوق بشر باید انجام دهد. به عبارت دیگر، کلیسا حقوق بشر را تایید می‌کند. چرا که آنان را موثرترین وسیله جهت گرامی داشتن کرامت انسانی می‌داند. به عبارت دیگر اگر می‌خواهیم به سمت اخلاق جهانی برویم، موضع کلیسای کاتولیک این است که بهرین اخلاقی که می‌تواند اخلاق جهانی برای ما باشد، بدون در نظر گرفتن یک جریان خاص فلسفی، از دید کلیسای کاتولیک، حقوق بشر است. البته دلیلش این است که کلیسای کاتولیک، حقوق بشر را در سنجه آموزش‌ها و تعالیم انجیل قرار می‌دهد و مشاهده می‌کند که با هم توافق دارند. از این جهت است که آنها را تایید می‌کند. پاپ ژان پل دوم که لهستانی است، در یک نامه رسولی،تحت عنوان «نجات‌دهنده بشریت» بر موضوع کرامت انسانی تاکید می‌کند. همانطور که گفتم پاپ یک فرد لهستانی بود و در زمانی که لهستان، تحت حکومت کمونیستی بود، زندگی می‌کرد و می‌دانید یکی از عوامل مهمی هم که باعث شد جریان کمونیست در اروپا، شروع به تزلزل کند، مواضعی بود که پاپ ژان پل دوم گرفت و انصافا در این زمینه زحمات زیادی کشید. او در نامه‌ای نوشت که متاسفانه امروز، بی‌احترامی به کرامت انسانی، نظام‌مند و سیستماتیک شده است. به خاطر این که در جوامع کمونیستی این کار را می‌کردند. در یک جمله خیلی قوی، این را می‌نویسد: کرامت انسانی، خود، بخشی از محتوای پیام انجیل است. یعنی کرامت انسانی، یک بحث فرعی در بشارت انجیل نیست. جزء رسالت کلیسا است که این را به انسان، بشارت دهد که نه تنها از طریق کلام، بلکه از طریق عمل می‌بایست اعلام گردد. به نظر می‌رسد این امر با نیاز زمانه ما تطابق دارد. مشکل کمونیستم که الان گفتم، چرا که آزادی حقیقی انسان، در سیستم‌های مختلف و آنچه اشخاص به آن اعتقاد دارند، یافت نمی‌شود. بلکه کلیسا از روی رسالت الاهی‌اش، می‌بایست نگهبان آزادی‌ای باشد که خداوند آن را اعطا کرده است. آزادی‌ای که شرط و اساس کرامت انسانی است. از این جهت دوباره ادامه می‌دهد: کلیسا نشان و نگهبان امر فرابود یا متعالی در انسان است.

فکر می‌کنم، من اگرچه این نکات را از دید کلیسای کاتولیک گفتم، ولی برای شما هم همین است، رسالت مشترک ما در همین دنیایی که گفتم، دنیایی که کرامت انسانی را زیر سوال می‌برند، این است که تاکید کنیم بر امر فرابود در انسان. باز در جای دیگر پاپ می‌نویسد، انسان راه بنیادینی است که کلیسا باید طی کند تا رسالتش را به انجام رساند. می‌بینید که یک نوع اومانیسم خیلی قوی در این متون وجود دارد. در سال 1991 هم ژان پل دوم که می‌دانید حدود 27 سال پاپ بود، نامه‌ای نوشت به اسم «صدمین سال» با این پیام: ریشه‌های حکومت‌های کلیت‌گرای مدرن در رد کرامت متعالی انسان یافت می‌شود. بعد از آن هم دوباره آموزش‌های دیگری داریم. به یکی از آنها اشاره می‌کنم. پاپ بندیکت شانزدهم، همان پاپی که الان مستعفی است، در یک نامه تحت عنوان «محبت در حقیقت» که در سال 2002 نوشته است: اگر ارزش متعالی کرامت انسانی به درستی درک شود، در این صورت علوم اجتماعی نمی‌توانند به تنهایی راه‌حلی برای بحران پیدا کنند. بلکه احتیاج به متافیزیک و الاهیات نیز امری ضروری می‌باشد. چرا پاپ اینطور گفته بود؟ به خاطر این که بحران اقتصادی در اروپا در سال 2008 باعث شد تا قسمت اعظمی از ثروت کشورها در دست افراد کمی باشد و بقیه جامعه به سمت فقر برود. متاسفانه این باعث شد افرادی که از نظر مالی ضعیف بودند، آنها را کنار بگذارند. از این حهت، پاپ می‌گوید اگر بخواهیم این کرامت انسانی را حفظ کنیم باید به این ارزش‌های فراطبیعی که همه داریم، برگردیم. یا در جای دیگر، پاپ بندیکتوس می‌نویسد: اجتماع، اساس پایدار خود را از دست خواهد داد هنگامی که از یک سو بر ارزش‌هایی همچون کرامت انسانی، عدالت و صلح تاکید می‌کند و از سوی دیگر، اساسا طوری عمل کنیم که زندگی انسان، بی‌ارزش شده و مورد تجاوز قرار ‌گیرد. خصوصا زمانی که موضوع انسانی ضعیف و به حاشیه کشید‌ه‌شده مطرح می‌شود. اگر به یاد داشته باشید، در مقدمه گفتم، مشکل امروز این است که از یک طرف همه بر حقوق بشر تاکید دارند، از طرف دیگر، همان افراد هستند که به حقوق بشر احترام نمی‌گذارند. اگر شما تمام ملاقات‌ها و نوشته‌های پاپ فرانسیس، پاپ حال حاضر را هم ببینید، این است که می‌خواهد اول به کلیسا یادآوری کند و بعد همینطور به جهان، که باید به کرامت انسانی احترام بگذارید. ملاقات‌های زیادی که می‌کند با مسلمانان، مهاجران، با زندانیان و…در همین راستاست. اگر در تلویزیون دیده باشید، ما یک پنج‌شنبه مقدس داریم که پاپ رفته بود پای زندانیان را می‌شست و حتی پای آنها را می‌بوسید. در بین آنها یک خانم مسلمان هم وجود داشت که مراکشی بود. این عمل به نوعی نماد است اما بعضی مواقع سمبل و نماد خیلی قوی‌تر از حرف‌ و صحبت عمل می‌کند. او با این کار خود خواست بگوید نباید کرامت انسان‌هایی که حتی زندانی هستند، فراموش شود. یک قاتل می‌تواند قاتل باشد، ولی می‌تواند پدر خوبی هم باشد.

در پایان، باز به نتیجه‌گیری جلسه قبل می‌رسیم. دنیای امروز برای گرامی داشتن کرامت انسانی، نیاز مبرمی به گشایش به خدا دارد. از این جهت، باز من کاملا در توافق هستم با همان فرضیه پاپ بندیکتوس در ابتدا مطرحش کردم که دعوت می‌کرد حتی اگر ایمان به خدا ندارید، می‌بایست بر حسب فرضیه وجود خدا زندگی کرد. چراکه در غیر این صورت، کرامت انسانی همیشه در خطر خدشه‌دارشدن قرار دارد. فکر می‌کنم بحرانی که امروز در آن به سر می‌بریم، بحران دور شدن از خدا است. هر چند صحبت من برای شما دینداران خیلی محسوس نیست، ولی افراد دیگر امکان دارد اصلا نپذیرند و بگویند به ما توهین می‌کنید که در رابطه با مساله خدا صحبت می‌کنید. اصلا انتخاب زندگی ما، خدا نیست، به آزادی ما احترام بگذارید. ولی فکر می‌کنم هر چقدر ما از راز خدا دور شویم، از انسانیت دور خواهیم شد و هر چقدر از انسانیت دور شویم، تمام این خشونت‌ها و جنگ‌ها و مصیبت‌هایی که امروز کودکان، خانواده‌ها و زنان با آن مواجه هستند، تشدید شود.

پایان پیام

نظرات

پاسخ دهید