گفت‌وگوی تمدن‌ها بدون جامعه مدنی نمی‌شود | بنیاد باران
Thursday, 17 October , 2019
امروز : پنج شنبه، ۲۵ مهر ، ۱۳۹۸ - 18 صفر 1441
  پرینت تاریخ انتشار : ۱۲ تیر ۱۳۹۵ - ۱۵:۳۷ | 116 بازدید |

گفت‌وگوی تمدن‌ها بدون جامعه مدنی نمی‌شود

زحمت این گفت‌وگو و هماهنگی‌های آن هم با آقای «فرشاد قربانپور» بوده است. باید به ایشان خداقوت گفت. گروه گفت‌وگوی تمدن‌ها-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: عطا هودشتیان در فرانسه درس‌ خوانده و فارغ‌التحصیل رشته فلسفه در دانشگاه سوربون پاریس و دکتر در رشته علوم سیاسی در دانشگاه پاریس است. او همکنون مقیم کانادا بوده و در […]

گفت‌وگوی تمدن‌ها بدون جامعه مدنی نمی‌شود

زحمت این گفت‌وگو و هماهنگی‌های آن هم با آقای «فرشاد قربانپور» بوده است. باید به ایشان خداقوت گفت.

گروه گفت‌وگوی تمدن‌ها-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: عطا هودشتیان در فرانسه درس‌ خوانده و فارغ‌التحصیل رشته فلسفه در دانشگاه سوربون پاریس و دکتر در رشته علوم سیاسی در دانشگاه پاریس است. او همکنون مقیم کانادا بوده و در ٢٠ سال گذشته در دانشگاه‌های اروپا،آفریقای جنوبی، چین، کانادا و آمریکا تدریس کرده است. عطا هودشتیان همکنون در راستای یک ماموریت دانشگاهی یک ساله در سوئیس به سر برده و در دانشگاه یومف در شهر ژنو تدریس میکند.او همچنین پژوهشگر مهمان دانشگاه دولتی ژنو در علوم اجتماعی هست.

هودشتیان این روزها به تدریس درس‌هایی از جمله فلسفه سیاسی، مقدمه‌ای بر سیاست مقایسه‌ای (غرب و شرق)، توسعه سیاسی و اقتصادی، موازین بنیادین جامعه شناسی و روش تحقیق می‌پردازد. با او درباره تئوری گفت‌وگوی تمدن‌های حرف زدیم و اینکه نگرش‌ها به این پارادایم چیست.

 

  • ما همیشه از گفت‌وگوی تمدن‌ها حرف می‌زنیم بدون اینکه به این اشاره کنیم که در گفت‌و‌گوی تمدن‌ها چه کسانی سفیر و پیش قراول گفت‌وگو هستند. از این رو پرسشم این است که این مسئولیت پیشگامی بر دوش چه کسانی است؟

البته مسأله گفت‌وگوی تمدن‌ها از زبان آقای محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین ایران عنوان و سپس به سازمان ملل پیشنهاد شد.

اما در واقع مسئول گفتگوی تمدن‌ها خود تمدن‌ها هستند نه دولت‌ها. درست است که ارگان‌ها و شخصیت‌های رسمی و دولتی درهای این تحول را گشودند، اما تمدن نه در دولت‌ها خلاصه می‌شود و نه با تغیر حکومت‌ها، جابجا خواهد شد. دولت‌ها می‌آیند و می‌روند، درحالی که فرهنگ‌ها و تمدن‌ها به حیات “جان سخت” خود ادامه می‌دهند.

از این رو تاکید‌ها نباید از اساس تنها روی دولت‌ها باشد. با این‌حال از آن‌رو که شرق زادگاه جوامع دولت محور است و ایران نیز یک کشور شرقی است. ما در ایران غالب امور را از نگاه دولت و با اتکاه به آن قابل تحقق می‌بینم. چرا که جامعه مدنی مستحکمی نداریم و تحول‌ را کاری در ید قدرت دولت می‌دانیم. از این رو به دلیل عدم وجود جامعه مدنی پرتوان، خود محور، سخن‌گو و مستقل، تردیدی نیست که این مهم غالبا از مجرای تحول در حاکمیت متصور و متحقق می‌شود.

  • چرا گفت‌وگوی تمدنها تبدیل به یک جریان مهم فکری نمی شود؟

بگذارید پیش از این، یک نکته تاریخی را عرض کنم. تمدن‌ها بسیارند. در آمریکای شمالی تمدن‌های بزرگ کهن وجود دارند. نمونه‌های آنرا دانشمندان در آمریکای جنوبی و آمریکای شمالی رقم زده‌اند و حتی در مدارس درس می‌دهند. امروزه کشورهای جوانی چون کانادا و ایالات متحده آمریکا به آن تمدن‌ها مفتخرند. غافل از آنکه پدیداری ایالات متحده آمریکا و کانادا اساسا در برش تاریخی با آن تمدنهای کهن و قطع شریان حیاتی آن تمدن‌ها شکل گرفت. در ابتدا، یعنی حدود چهار قرن پیش، آغازگران این کشورها، بنیاد خود را در نابودی خونین مدعیان و طرفداران آن تمدنهای کهن  بنا کرده بودند. بخاطر داریم که اروپاییان در آمریکای شمالی (کانادا و ایالت متحده امروز) چگونه با جنگ های دنباله داد  و خونین، بومیان را عقب راندند. لیکن در شرق چنین نبود. اساسا تمدن‌های چین، ایران و هند به تداوم پیوسته خود ادامه دادند. این تمدن‌های شرقی بازتولید تاریخی پیگیری را از سر گذرانده‌اند. انها را تمدنهای مدعی میخوانم یعنی که حرفی برای گفتن دارند. و مهمتر اینکه نفوذ مدرنیته به معنای نابودی تمدنهای کهن شرقی نبود، بلکه مدرنیته نافذ به راحتی در کنار دیگر عوامل ساختاری و هویتی تمدنهای شرقی قرار گرفت و به این گونه سه عامل هویتی ما، یعنی سنت، دین و مدرنیته را یکی در کنار دیگری، ساخت.

حال باز گردیم به پرسش شما. مقصود نخستین در طرح گفت‌وگوی تمدن‌ها، گفت‌وگو میان آن تمدن‌هایی که تنها بقایایی از آنها بجا مانده (مثال آمریکای شمالی ) نبود. زیرا آن تمدن‌ها، تمدن‌هایی مدعی نیستند. بلکه برعکس مقصود از گفت‌وگوی تمدن‌ها، گفت‌وگوی میان غرب و شرق بود، یعنی گفت‌وگو میان تمدنهای شرقی  و غربی فعال و مدعی . از این رو اگر به درستی بنگریم، این مهم اساسا و نخست یک ایده سیاسی است.

مقصود نهایی از این ایده، سازگاری و مداراست میان دو پدیده مرکزی‌تر که از تمدن‌ها بر‌می‌خیزند ولی به تمدن‌ها خلاصه نمی شوند. یعنی سنت و مدرنیته. و زیرمایه آنچه آقای خاتمی در پس ذهن خود داشت این بود که شرق، به ویژه ایران، متمایل به گشایش درها به‌ سوی غرب است. هدف هم یعنی دیالوگ شرق با غرب بود. این درحالی بود که جهت این گشایش روشن نبود. چرا که آمادگی شرق برای گشایش و گفت‌وگو با غرب، کافی نبود. همت غرب لازم بود. غربی که تا همین نیم قرن پیش قدرت استعماری تسلط گرای همه جانبه ای بود و شرق را تنها لابراتواری برای آزمون نظریه های گوناگون و تضادمند توسعه اقتصادی و سیاسی میدید. و زیر زمین کشورهای شرقی را در مالکیت اقتصادی خود و روی زمینش را بازیچه سیاسی خود میدانست.

اما مشکل دوم آن بود که گفتگوی تمدنها متاسفانه به یک پروژه بدل نشد.چرا؟ زیرا، آنچه دیده وعمل شد، بیشتر در محدوده بیان آرزوهای ناممکن بود، نه یک طرح عملی. چرا؟ زیرا اول اینکه محمد خاتمی رئیس جمهور ایران ابداگر این اقدام بود. از این رو از مردم در این ماجرا خبری نبود. حال آنکه حیات یک تمدن در دامن مردمان و زبده‌کاران و معمارانش تنفس میکند و تنها در این مجرا بازتولید میشود، حیاتی که حاکمیت تنها بخش کوچکی از آن است. که حتی این حاکمیت ممکن است گاه به آن تمدن خیانت نیز بکند. مشکلی که در رابطه با خاتمی و گفت‌وگوی تمدن‌ها ایجاد شد این بود که نتوانستند این ایده را تبدیل به ایده‌ای اجتماعی و مردمی کنند.

به عبارت روشن تر، از نگاه من باید برعکس عمل می‌شد. یعنی گفت‌وگو میان  جامعه‌های مدنی کشورها (در غرب و در شرق) صورت می‌گرفت. و این برای فضای ایرانی ما که با محدودیت‌های غیرقابل توجیه و غیر قابل فهم در ارتباط با غرب روبروست، قابل تحقق نمی‌توانست باشد.

بخاطر بیاوریم که در دوران حیات اتحاد جماهیر شوری سابق، فرانسه همین تصمصم را گرفت و مایل بود با شوری رابطه و گفتگو ایجاد کند. ولی این مهم أساسا به دولت ها کاری نداشت. نخست با سفر ژان پل سارتر به شوری و دیار و گفتگوی او با ادبا و نویسندگان روسی تحقق یافت. در اینجا سیاست و حاکمیت پشت جامعه مدنی فعال و قدرت مند میدود و گاه هرگز به آن نمی رسید. در ایران برعکس این روند را دیده ایم.

برای گفت‌وگو فضای متناسب لازم است. برای گفتگو احترام متقابل ضروری‌ست. لیکن در ایرانی که سخن از غرب و آمریکا هنوز یک خط قرمز است، گفت‌وگوی تمدنها چیزی بیشتر از یک شعار نمی توانست باشد.

  • آیا امروزه دولت‌ها می‌توانند مانعی برای گفت‌و‌گوی تمدن‌ها و جریان یافتن آن باشند؟

بدون تردید برخی دولت‌ها مانع می‌شوند.‌ دولت‌های خودکامه مجرای تنفسی جامعه مدنی  را یا به کلی بسته‌اند یا آن‌را مسدود کرده‌اند و همواره بیش از پیش حلقومش را می‌فشرند تا جان دهد. این دولت‌های فرهیخته خودکامه به جای آسمان و زمین، به جای روشنفکران و قلم زنان، و خصوصا به نام جامعه و زنان و مردانش سخن می‌رانند اما به خود مردم و روشنفکر و فعالان اجتماعی اندک مجالی برای ابراز وجود نمی‌دهد. برآن هستند که منافع مردمان را از خود آنان بهتر می‌دانند و بهتر از خود آنها مدافعشان خواهند بود.

این خودکامگی در ذات خود هم مانعی برای بالندگی درونی و هم مانعی برای بال و پر گشودن بیرونی جامعه است. در این فضا تمدن که نه، آدمهای معمولی از گروهای فرهنگی متفاوت نیز نمی‌توانند با هم رابطه برقرار کنند. خلاصه آنکه، بدون آزادی کلام و قلم امکان رابطه میان تمدن‌ها ناممکن است و دولت‌های خودکامه مانع وجود این آزادی هستند.

  • ما در عصر جهانی سازی زندگی می کنیم. دولت-ملت‌ها به سمت ناسیونالیسم می‌رفتند اما اکنون به سمت پارادیم‌های جهانی‌تری حرکت می‌کنند. در این میان فرهنگ‌های ملی دست‌خوش تغییر می‌شود. شاید به سمت ایجاد و یا گسترش فرهنگ فراگیری می‌رویم که پی‌رنگی اروپایی-آمریکایی دارد. در چنین جهانی گفت‌وگوی تمدن‌ها چه جایگاهی خواهد داشت؟

کم و بیش چنین است.  فرهنگ‌های فراگیر و آدم‌های چند ملیتی در حال شکل‌گیری است. به زبان دیگر می‌توان گفت: بی‌وطنان جهانی.

تداخل پی‌گیر و مداوم گویش‌ها و ادغام پیوسته زبان‌ها و استیل‌های کاملا متضاد در هنر و موسیقی و رمان نویسی، در اندیشه‌ها و گویش‌ها و پویش‌های اجتماعی گسترش می‌یابد. همه این‌ها خبر از تحولی بی‌مانند می‌دهد.

جهانی شدن و نیز سرعت گسترش پرتوان و خیره کننده شبکه‌های اجتماعی چنان شرق و غرب را در هم ادغام کرده است که گاه در تشخیص محورهای تمدنی و تفاوت‌های بنیادین آنها، آدمی گیج می‌شود.

تنها همین چند دهه پیش بود که علی شریعتی در یکی از سخنرانی‌هایش نقل‌قولی آورده بود از یک روستانشین که می‌پرسید:« آقای دکتر، در آن پاریس شما آیا کدخدای ما را می‌شناسند؟». این مطلب قابل تأملی است، هنگامی در می‌یابیم که فقط تلگرام و فیس‌بوک و شبکه‌های اتصال جمعی که تازه هیچ کدام به واقع رسمیت ندارند، چندین میلیون مشتری فعال و روزانه در ایران دارد. امروز جهانی شدن دیگر یک امر اقتصادی نیست. بلکه ایجاد‌کننده شبکه‌ایست که دهکده‌های کوچک را به جهان متصل می‌کند و جهان را به تک‌تک دهکده‌های دور و نزدیک راه می‌دهد. این جلوه ای مسلم از مدرنیته است. از این پدیده دیگر راه گریزی نیست. این مطلب را قریب ۱۵ سال پیش در کتابم به نام “مدرنیته، جهانی شدن و ایران” که در انتشارات “چاپخش” منتشر شد، بیان کرده‌ام.

در صحنه از فیلم بسیار دیدنی “محمد رسول‌اف” به نام “باد دبور” دهکده‌ای بسیار دور‌افتاده را می‌بینیم که در آن یک روستانشین با استفاده از باطری اتومبیل بسیار کهنه خود برق به خانه‌اش می‌آورد تا بتواند از این طریق آنتن خانه‌اش را فعال و تلوزیون خود را راه اندازد تا شبکه‌های فرنگی را ببیند.

در جهان امروز سفر، به معنای جابجایی، بی‌وطنی و رقیق شدن عنصر هویت (ملی و فردی) به تدریج پدیده غالب میشود. تسریع روند مهاجرت به اروپا و غرب، که البته امروزه با مقاومت بخشی از بدنه حاکمان مواجه شده، همین واقعیت را توضیح می‌دهد. ما به تدریج با رشد پدیده‌ای به نام شهروندان جهانی روبرو می‌شویم. آدمهای دوسر که به راحتی به چندین زبان دنیا سخن می‌گویند و همواره از این سوی کره خاکی به آن‌سوی در سفرند.

این روند، بی تردید، اتصال، نزدیکی، همگرایی و نیز گفت‌وگو و فهم متقابل تمدن‌ها را تسریع می‌کند.

با این‌حال، و برای بازگشت به پرسش شما، همین تسریع و شدت اتصال فرهنگ‌ها که خصوصا با گسترش شبکه‌های جهانی به طور روزانه  تسریع می‌یابد، یک سوی متضاد هم دارد. این روند مقاومت شگرفی را در نزد برخی گروه ها در غرب ایجاد کرده است. راست افراطی ضد مهاجرت که به مسدود کردن همه راه‌های گریزازمرکز معتقد است، در سالهای اخیر، تقریبا در تمام کشورهای اصلی غرب به طور جدی عرض اندام می‌کند. در فرانسه حزب دست راستی لوپن که تاکنون به سختی ٢٠ درصد افکار عمومی را به خود  جذب می‌کرد، امروزه یک احتمال خطرناک برای رسیدن به مرحله ریاست‌جمهوری‌ست. در اتریش درست در ماه پیش، این خطر از کنار گوش‌مان گذشت. در هلند قدرت راست افراطی به طور شگرفی گسترش می‌یابد. در آمریکا رشد پدیده غیرقابل فهم “دونالد ترامپ” همین واقعیت را برملا می‌کند. یک گزارش تلوزیونی در کشور سوئیس، روستایی را نشان می‌داد و حکایت می‌کرد که چگونه پسر جوان یک کمونیست دوآتشه سوئیسی بی هیچ نگرانی به راست‌ترین گرایش سیاسی ضد مهاجرت پیوسته است. پدیده‌ای که به طور پیگیرانه‌ای در اروپا در حال رشد است.

بنابراین ما در واقع در برابر دو موج متفاوت که در دو خط موازی  که گویی به هم نزدیک نمی‌شوند به سر می‌بریم. یکی مردمی که عشق ملاقات و شناخت ملت‌ها و تمدن‌های دیگر را دارند و این گفت‌وگو و نزدیکی را پربار و درس‌آموز می‌دانند. و دیگری، خودکامگان در قدرت، و نیز گروه‌هایی از مردمان ایدئولوژی زده تندرو که نگرانند و برای نجات وطن‌، تن به مماشات باغیر نمی‌دهند و از خارجی گریزان هستند. این گرایش مانعی جدی در برابر گفتگوی تمدن هاست.

  • با این حال شاید موانع اصلی گفت‌وگوی تمدن‌ها در جهان را نه آماده نبودن شرق برای گفت‌وگو با غرب، بلکه موج ضد مهاجرت و در نتیجه تفکر ضد شرقی در غرب دانست؟

بگذارید دوباره موضوع اصلی را مرور بکنیم. گفت‌وگوی تمدن‌ها یعنی چه؟ شاید پاسخ این باشد که گروه‌های مردمی از همه سو، یعنی شاعران و نویسندگان، دانشجویان و دانشمندان و نیز مردمان عادی و همه کنجکاوان از کشورهای شرقی و غربی با هم بنشینند و با هم سخن بگویند و تلاشی هرچند سخت‌پای جهت درک آغازین و متقابل یکدیگر کنند و سیاست و صاحبان قدرت نیز هم همین روند اصلاحی را پی‌گیری کنند. به راستی در عمل معنای این وضعیت چه خواهد بود؟ معنای این وضعیت صلح است.  و خوب می‌دانیم که برخی کشورهای شرقی و غربی، یا از سر اجبار و یا از عمد، خواهان برقرای صلح در جهان نیستند. این خود یک مانع دیگر در برقرای گفت‌وگوی تمدن‌هاست که بر عناوین و موانع پیشین که در بالا آمد باید افزوده گردد.

برای بازگشت به پرسش شما، بی تردید موج ضد مهاجرت در نزد برخی گروه‌ها در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی مانعی دیگری برای نزدیکی و گفت‌وگوی غرب با شرق است. آنهم نه هر خارجی. مثلا کسی علیه چینی‌ها حرف نمی‌زند، باوجود آنکه جمعیت آنها خصوصا در آمریکای شمالی بسیار بسیار قابل توجه است. اما خصوصا ساکنان مسلمان و خاورمیانه‌ای بیشتر مورد توجه هستند.

در این روزها در آمریکا و در اروپا شاهد دو واقعه بودیم. یکی واقعه شهر اورلاندو در ایالت فلوریدا بود که به کشتار چند ده تن آمریکایی کشیده شد. درپی این واقعه موج صداهای شرور و ضد خارجی به سرعت بالا گرفت. که چه شده؟ که ضارب یک آمریکایی افغانی‌ تبار ۲۹ ساله است به نام “عمر متین” که با یک تفنگ دستی و یک اسلحه نیمه اتوماتیک AR-15، که بی هیچ مشکلی خریداری کرده بود، به این اقدام جنایت‌بار دست زد. البته عمر متین از قبل زیر نظر اف‌بی‌آی آمریکا بوده و مشکوک به نظر می‌رسید. چند روز بعد رئیس‌جمهور پیشین افغانستان در تلوزیون بی‌بی‌سی به درستی گفت که این شخص اساسا در آمریکا به دنیا آمده و آنجا بزرگ شده و ربطی به افغانستان ندارد. هیلاری کلینتون، کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا، نیز گفت که باید نخست جلوی فروش بی مهابای اسحله در آمریکا را گرفت، حداقل به اشخاصی که مشکوک هستند. با این‌حال این همه، جلوی موج حملات راست گرایان ضد مهاجر آمریکا را نگرفت و مانعی برای دونالد ترامپ برای سخن‌پراکنی‌های مکرر ضد خارجی نشد.

اما واقعه دوم چند روز بعد از اولی صورت گرفت که عبارت بود از ترور مهیب و تاسف بار یک خانم جوان نماینده مجلس انگلستان به نام جو کوک.

اما این واقعه توسط شخصی به نام تومی میر صورت گرفت. یک انگلیسی سفید پوست که هیچ تبار خارجی ندارد. جالب و البته تاسف‌بار آنکه مطبوعات آمریکا و غرب توجه چندانی به این واقعه نکردند. کسی چندان از آن حرفی نمی‌زند. اما اگر نام جو کوک احتمالا محمد مصطفی یا “عمر متین”  بود چه میشد؟ پاسخ روشن است….تمامی کانال‌های تلوزیونی رادیویی و روزنامه‌ها گزارش آن‌را در صدر خبرها می‌آوردند….  این است وضعت فعلی جهان غرب که بی‌تردید مقوله گفت‌وگوی تمدن‌ها را پیچیده میکند.

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.