نقد و بررسی برنامه ششم توسعه توسط فرشاد مومنی و شهلا کاظمی‌پور | بنیاد باران
Monday, 26 August , 2019
امروز : دوشنبه، ۴ شهریور ، ۱۳۹۸ - 25 ذو الحجة 1440
  پرینت تاریخ انتشار : ۰۶ آذر ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۷ | 66 بازدید |

نقد و بررسی برنامه ششم توسعه توسط فرشاد مومنی و شهلا کاظمی‌پور

نشست‌های ماهانه-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: یکصدوپنجمین نشست تخصصی ماهانه بنیاد باران با سخنرانی شهلا کاظمی‌پور و فرشاد مومنی در محل مرکز همایش‌های بین‌المللی رایزن برگزار شد. متن سخنان ایشان به شرح زیر است:  شهلا کاظمی‌پور: سازمان برنامه را باید از دولت مستقل کرد من زمانی که خودم دانشجو بودم برنامه پنجم عمرانی دولت قبل از […]

نقد و بررسی برنامه ششم توسعه توسط فرشاد مومنی و شهلا کاظمی‌پور

نشست‌های ماهانه-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: یکصدوپنجمین نشست تخصصی ماهانه بنیاد باران با سخنرانی شهلا کاظمی‌پور و فرشاد مومنی در محل مرکز همایش‌های بین‌المللی رایزن برگزار شد. متن سخنان ایشان به شرح زیر است:

  •  شهلا کاظمی‌پور: سازمان برنامه را باید از دولت مستقل کرد

من زمانی که خودم دانشجو بودم برنامه پنجم عمرانی دولت قبل از انقلاب تدوین شده بود و من یکی از دانشجویانی بودم که ارزیابی عملکرد برنامه های عمرانی رژیم گذشته و به خصوص برنامه پنجم را برعهده داشتم.

بعد از انقلاب هم با توجه به سبقه کاری که داشتم برنامه های توسعه اول، دوم، سوم و حتی ششم را  پیش از انتشار مطالعه کردم و تقریبا می‌شود گفت که من در این برنامه ها هیچ تفاوتی نمی‌بینم، چه در پنج برنامه پیش از انقلاب که ما در کلاس درس و در حضور استاد می‎آموختیم و نکاتی را به ما می‌گفتند که چه خلاءها و نارسایی‌هایی دارد و چه پس از انقلاب که من حتی برنامه ششم را هم که مطالعه کردم، دریافتم که چندان تفاوتی با مواردی قبلی ندارد.

برنامه‌ریزی سه مرحله دارد، یکی شناخت وضع موجود با آمار و ارقام و بعد ترسیم وضع مطلوب انجام می‌شود که گاهی این وضع ترسیم می‌شود و گاهی هم آینده‌نگری انجام می‌پذیرد و به همین دلیل است که به رشته آینده‌نگری توجه فراوانی می‎شود. بعد از این دور مرحله، سیاست‌هایی باید اتخاذ شود که از وضع موجود به وضع مناسب نقل مکان بکنیم.

در مورد شناخت وضع موجود معمولاً یک رابطه مستقیم بین آمار و اطلاعات صحیح در یک جامعه و درجه توسعه‌یافتگی همان جامعه وجود دارد. این یک رابطه مستقیم است و  هرچه جامعه توسعه‌یافته‌تر است، آمار متقن و دقیقی دارد. بنابراین شرط اول این است که آمار درستی داشته باشیم ولی آمارهایی که ما در جامعه‌مان داریم غیر از آمارهای جمعیتی که البته آن هم یک نارسایی‌هایی دارد، هیچ آمار درست و متقنی را در سازمان‌ها و وزارتخانه‌هایمان نداریم و یا اصلا آماری وجود ندارد. بنابراین ما در شناخت وضع موجود دچار مشکل هستیم و ما حتی از این آمارهای نارسا و غیرمتقن هم در برنامه‌ریزی‌هایمان استفاده نمی‌کنیم.

اما نکته اساسی که در این میان مطرح است و در همه دنیا به آن می‌پردازند این است که برنامه‌ها باید کمی‌شوند و تا زمانی که کمی‌نشده باشند، نمی‌توان به ارزیابی میزان موفقیت یک برنامه پرداخت.

تمام بندهایی که در برنامه ششم وجود دارد، اکثراً کیفی است. ما اگر وضع موجودمان یک عدد باشد و وضع مطلوب را نیز عددی قرار دهیم که امکانات‌مان اجازه نمی‌دهد آن را محقق کنیم، این برنامه به جایی نخواهد رسید.

نکته دیگر این است که برنامه هایی که نوشته می‌شود چه در ایران، چه در کشورهای توسعه‌یافته، نخست باید کمی‌شوند و حتماً بعد از دو سال ارزیابی عملکرد هم داشته باشد تا اگر قرار است برنامه‌ای در طول پنج سال، صددرصد محقق شود. بنابراین بعد از دو سال هم باید چهل درصد پیشرفت داشته باشد که اگر نشد، باید دید که تنگنا در کجاست؟ بودجه کم است؟ مدیریت ضعیف است؟ امکانات کم است؟ تا در نهایت با تقویت امکانات یا ایجاد تغییرات در برنامه، به هدف نزدیک شویم.

حتی برخی از بندهای برنامه‌های توسعه با یکدیگر مغایرت دارند و برخی بندها هم جنبه ایذایی دارد، در صورتی که ما باید در برنامه توسعه بگوییم چگونه برنامه‌ریزی کنیم که از خسارت‌ها جلوگیری شود، نه اینکه بگوییم اگر خسارتی ایجاد شد؛ چگونه با آن برخورد کنیم.

همچنین برنامه ششم حجم خیلی کمی‌دارد و همه بندها را موکول کرده است به دستورالعمل اجرایی خود وزارتخانه‌ها و در نتیجه وزارتخانه‌ای که خودش برنامه را بنویسد و خودش هم بخواهد اجرا کند، به نظر من فایده‌ای ندارد.

نکته آخری که می‌خواهم بگویم این است که سازمان مدیریت که مدتی هم منحل شده بود و الان مجددا دایر شده و در بدنه دولت است نمی‌تواند برنامه ارائه کند و به ارزیابی بپردازد. سازمان مدیریت باید مثل دیوان محاسبات جدا از دولت باشد، همانطور که مرکز آمار هم باید جدا از دولت باشد تا برای ارائه برنامه و آمار دقیق قائم به دولت نباشند.

یکی از مشکلاتی که برای برنامه‌های توسعه ما وجود دارد این است که یک دولتی این برنامه را نتظیم می‌کند و دولت دیگری آن را تغییر می‌دهد، یکی از دلایلی که همین برنامه ششم دیرتر ابلاغ شد این بود که اصل این برنامه در دولت قبلی بسته شد اما این دولت بندهایی از آن را قبول نداشت و نیازمند شدند در برنامه تجدیدنظر کنند. در حالی که اگر تدوین برنامه ها به دولت وابسته نباشد و تصمیمات بر اساس بدنه سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی کشور انجام شود و سازمانی باشد که به طور مستمر مسائل کشور را براساس آمار متقن بررسی کند، وضعیت متفاوت خواهد بود و آنگاه می‌توانیم در چارچوب توسعه گام برداریم.

  • فرشاد مومنی: آیا امکان تغییر در ساحت اقتصاد بدون تغییرات متناسب در حوزه فرهنگ و اجتماع امکان‌پذیر است؟

به عنوان مقدمه برای ورود به بحث می‌خواهم توجه همه را به این مسئله جلب کنم که ما دچار یک عارضه‌ای هستیم و این ما به معنای دولت و ملت است.عارضه کوته‌نگری یعنی ترجیح نظام‌وار مسائل و ملاحظات کوتاه‌مدت به بلندمدت. شاید برای شما جالب باشد که ایده دولت رانتی اول بار توسط یک ایرانی صورت‌بندی نظری شده و آن نوه دختری مرحوم حاج امین‌الضرب، حسین مهدوی بود. او می‌گوید در دولت‌های رانتی علت‌العلل گرفتاری‌ها، کوته‌نگری در تصمیمات و اعتنای حداقل به ملاحظات کارشناسی است. یکی از وجوه این دو ویژگی این است که یک سازه ذهنی برای ما ایجاد شده که به نظر می‌رسد بسیار هم سخت و سنگین است و آن هم این است که از مسائل بنیادی تا بتوانیم طفره می‌رویم، تا به یک شرایط بحرانی برسیم. برداشت من این است که الان در این شرایط بحرانی به سر می‌بریم. این ادعا به گزارش رسمی ‌دستگاه‌های اداری کشور مستند است که آن ها هم با همه ملاحظاتی که دارند بر روی ابعاد مهمی‌از مشکلات کشور صحه می‌گذارند.

از نظر من شرکت  در یک همچین جلساتی و مشخص کردن اینکه کشور با چه شرایطی رو‌به‌روست مثل یک اتمام حجت شرعی است، ما اول درباره خودمان اتمام حجت می‌کنیم که کسی نگوید نمی‌دانستم، بعد هم به اندازه خطیر بودن این شرایط برای خودمان مسئولیت تعریف کنیم. این اتمام حجت شرعی در درجه بعدی متوجه حکومت‌گران است. سهل‌انگاری‌ها و ندانم‌کاری‌های بزرگ، شرایط کشور ما را بسیار پیچیده کرده است. در شرایط بحرانی نیز چاره‌ای جز بازگشت به بنیان‌ها نیست و باید برگردیم و آن بنیان‌ها را ببینیم.

در بازگشت به بنیان‌ها، فرهنگ نقش زیربنایی دارد. در سطح نظری و در ادبیات توسعه این گزاره به این معناست که عنصر محوری در شکل دادن شرایط کنونی که ما اسمش را شرایط بحرانی می‌گذاریم، سازه های ذهنی ماست، ما با یک ذهنیاتی کشورمان را اداره کرده‌ایم که به شرایط فعلی رسیده‌ایم، پس هم در مسیر شکل‌گیری ساختار نهادی وضعیت کنونی، فرهنگ زیربناست و هم اگر قرار باشد اراده‌ای برای تغییر آن در دستور کار قرار گیرد، آنجا هم ابتدا این تغییر باید در ساختار فرهنگ اتفاق بیفتد. بنابراین آن اتمام حجت شرعی که در این جلسه مطرح می‌شود ناظر به چنین مسئله‌ای است.

در بنیادی‌ترین حالت وقتی در معرض این سوال قرار می‌گیریم که چه کار باید بکنیم؟ پاسخ این است که به شکل بنیادی طرز اندیشه‌ورزی خود را مورد بازاندیشی قرار دهیم.

این طرز اندیشه‌ورزی را تغییر دادن، در زمینه توسعه به این معناست که توسعه یک مسئله فرارشته‌ای است و در سازه ذهنی کوته‌نگر و در چارچوب آنچه که با عنوان اثر نمایشی در اقتصاد رانتی مطرح می‌شود، ملاحظه می‌کنید که همیشه در تجربه‌های برنامه‌ریزی توسعه ایران، تمرکز مضاعفی روی رشد اقتصادی مطرح می‌شود اما رشد اقتصادی نمی‌تواند به تنهایی ماجرای توسعه را برای ما امکان‌پذیر کند.

از ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۱ رشد متوسط اقتصادی در ایران ۱۱ و ۲ دهم درصد بوده است. الان برای تقریبا تمام حکومت‌گران ما، رشد بالای ۶ درصد یک معجزه جلوه می‌کند. در دوره ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۶ رشد اقتصادی ۱۵ درصد بوده اما سال ۵۷ رژیم پهلوی سقوط کرد. امیدوارم که این بیان تمثیلی به اندازه کافی رسا باشد.

می‌خواهم بگویم آن چیزی که در ادبیات توسعه مفهوم رشد را معنادار می‌کند، کیفیت رشد است نه اندازه‌اش و ما به طرز غیرمتعارفی مشاهده می‌کنیم که فرار می‌کنیم از بحث درباره طول و عرض کیفیت آن. وقتی می‌گوییم توسعه یک امر فرارشته‌ای است یعنی برای تغییر به مثابه پروبلماتیک توسعه، باید نظریه درباره تغییر در حیطه فرهنگ، سیاست، اقتصاد و اجتماع داشته باشیم.

الان می‌گوییم اقتصاد مقاومتی، از منظر دانش توسعه، مقاوم‌سازی اقتصاد صرف نظر از همه مسائل مفهومی‌ و روش‌شناختی که درباره این معادل برای آن مفهوم اصلی وجود دارد، این است که اقتصاد مقاومتی بیان مطالبه یک تغییر در ساحت اقتصاد است. حالا ما باید به این سوال پاسخ دهیم اما شما می‌بینید که به جای پاسخگویی به این پرسش، قرارگاه شبه‌نظامی ‌راه می‌اندازیم و وقتی هم که از کوزه همان برون می‌آید که در آن است، شگفت‌زده می‌شویم که چرا چنین اتفاقی افتاده است.

ما باید به این پرسش پاسخ دهیم که آیا امکان تغییر در ساحت اقتصاد بدون تغییرات متناسب در حوزه فرهنگ و اجتماع امکان‌پذیر است یا خیر. عزیزان می‌خواهند همین ساحت اجتماعی، همین ساخت سیاسی و فرهنگی باشد و در آن بهبود اقتصادی اتفاق بیفتد، که چنین چیزی ممکن نخواهد بود.

بنابراین مسائل سطح توسعه ما را به سمت بنیان‌هایی می‌برد که کیفیت رشد را می‌سازند، وقتی از آن بنیان‌ها غفلت می‌کنیم، ده‌ها مسئله عبرت‌آموز پیش می‌آید اما ما دیگر قادر به یادگیری نخواهیم بود.

من جزء منتقدان جدی برنامه چهارم توسعه بعد از انقلاب بودم، صرف‌نظر از انتقادهای جدی که به آن سند وجود دارد، در آن سند روی این مسئله تفاهم کرده بودند که برای دستیابی به رشد متوسط هشت درصدی در طی آن برنامه، به طور متوسط سالانه ۱۶ و نیم میلیارد دلار نفتی کفایت می‌کند.

۱۰ سال بعد، در ۱۳۹۴ دوباره در سیاست‌های کلی برنامه ششم، گفتند رشد متوسط باید هشت درصد باشد، به محض اینکه این سیاست‌های کلی منتشر شد، سخنگوی گرامی‌ دولت که رئیس سازمان برنامه و بودجه نیز هستند، آمدند و گفتند ما اعلام آمادگی می‌کنیم برای دستیابی به رشد هشت درصدی طی سال‌های برنامه با یک شرط، آن هم اینکه به شرطی که سالانه ۲۰۰ میلیارد دلار در اختیار ما قرار گیرد. واقعاً در دوره‌ای که ما سالانه نزدیک به چنین رقمی ‌را اختیار داشته ایم، آیا رشد هشت درصدی به دست آورده‌ایم؟ بیخ گوش همین دولت هم آن شرایط را تجربه کردیم، این چه موضوعی است که حال دوباره مطرح می‌شود؟

مسئله اساسی‌تر این است که در سال ۱۳۸۴ برآورد این بود که برای دسترسی به رشد ۸ درصدی ما سالی ۱۶ و نیم میلیارد دلار نیاز داریم و آنچه الان سخنگوی دولت اعلام کرده جزء خوشبینانه‌ترین برآوردهای سازمان برنامه و بودجه است. ما باید از خودمان بپرسیم که در حیطه فرهنگ، سیاست و اجتماع در این ده سال چه کرده‌ایم که برای دستیابی به هدف واحد، به بیش از دوازده برابر دلار نفتی نیاز داریم.

واکاوی تک‌تک این مسائل که چنین شرایطی را برای ما فراهم کرده که ما به صورت کلی گفتیم ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اوضاع بحرانی است! که وقتی وارد جزئیاتش می‌شویم، یکی پس از دیگری، روحیه‌مان را خراب می‌کند.

ما برای رفتن به سمت این تغییر به سه گروه شناخت نیاز داریم، شناخت وضع موجود، شناخت وضع مطلوب و فراهم کردن سازوکارهای گذر از وضع موجود به وضع مطلوب. اما ما نه قادر و نه مایل به شناخت وضع موجود نیستیم و گستاخی این را نداریم که با واقعیت آن طور که هست روبه‌رو شویم. تجربه‌هایی که واقعا برخی از آنها هم بدیع بود و هم نتایج نامتعارفی داشت را در دولت قبلی ملاحظه کرده‌اید، از قبیل دیر منتشر شدن آمارها، دستکاری آن‌ها و… که عناصر و علاماتی هستند که گواهی می‌دهند ما نه مایل و نه قادر به شناخت وضع موجود هستیم.

ماجرای اقتصاد مقاومتی هم هنوز به ما گفته نشده است که ما قرار است توان مقاومتی‌مان را در برابر چه چیزی بالا ببریم؟ یعنی نمی‌توانیم بگوییم چه اتفاقی افتاده است که احساس کرده‌ایم باید مقاومت‌مان را بالا ببریم. این گستاخی را هم نداریم که حتی بگوییم که در گذشته چه اتفاقی افتاده که توان مقاومت ما متزلزل شده است. تا زمانی که از این موضوع حرف نزنیم، قرارگاه و ستاد و پول هم تخصیص بدهیم وقتی نمی‌دانیم چه چیزی را می‌خواهیم تغییر دهیم و وقتی نمی‌دانیم این تغییر می‌خواهد چه باشد، آن وقت در چنین شرایطی اگر دستاوردی حاصل شود، مایه شگفتی است اما ما عموماً وقتی دستاوردی حاصل نمی‌شود، شگفت زده می‌شویم.

به گواه شواهد تاریخی غیرقابل انکار، گرفتاری ما در زمینه شناخت وضع مطلوب اصلا کمتر از گرفتاری ما در زمینه شناخت وضع موجود نیست. در ۲۵ سال گذشته، دائما در سطوح بالای حکومتی به ما گفته می‌شود که دانشگاه‌های ما اسلامی ‌نشده است. ما می‌گوییم که ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در اختیار شماست! شما بفرمایید آن دانشگاه اسلامی ‌مدنظر شما دارای چه مشخصاتی است که ما هم در نقش ارادت‌ورز و سرباز کاری بکنیم که بشود! ما خیلی راحت می‌توانیم بگوییم، این نیست، این هم نیست و دیگری هم نیست اما این که بگوییم چه چیزی هست، به سطوحی از دانایی نیاز دارد که بسترهایش متاسفانه در حد نصاب و با هویت جمعی در کشور ما موجود نیست و چون اصلا طرح مسئله نمی‌شود ما دنبالش هم نمی‌رویم که ایجادش کنیم.

محور سوم، سازوکارهای برون رفت از وضع موجود و حرکت به سمت وضع مطلوب است که اینجا به فهم نظری نیاز داریم تا بدانیم چه چیزهایی به چه چیزهایی وابسته هستند و برعکس. کانون اصلی بحران معرفتی در اداره جامعه ما به فقدان فهم نظری برمی‌گردد و چون این فهم نظری وجود ندارد دائما در حال آزمون و خطاهای پرهزینه و بی فرجامیم که بی فرجام بودنش ناظر به این مسئله است که آزموده‌ها را مکرر آزمون می‌کنیم که نشان می‌دهد ما نمی‌فهمیم چه چیزی به چه چیزی مربوط است و چه چیزی به چه چیزی مربوط نیست.

در اینجا ماجراهای خیلی زیادی وجود دارد که از آن صرف‌نظر می‌کنم و این نکته را می‌گویم که وقتی ما گستاخی شناخت وضع موجود را نداریم و قادر به شناسایی مولفه‌های وضع مطلوب هم نیستیم. فهم نظری باکفایتی هم برای گذار در اختیارمان نیست، بنابراین ماجرا، ماجرای روزمرگی می‌شود و ادا درآوردن.

ما بی‌شمار هدف‌گذاری می‌کنیم و می‌گوییم ماشین دیوان‌سالاری دولت هم موظف است این را پیگیری بکند و اجرا سازد اما یک مطالعه تا همین الان نداریم که به ما بگوید این ماشین دیوان‌سالاری چه مقدار می‌تواند بار حمل کند؟

در چنین شرایطی نتیجه این می‌شود که هرکس به دنبال تبرئه خودش است و هرکس می‌کوشد توپ را به زمین دیگری بیندازد. همان چیزی که من اسمش را گذاشته ام راهبرد بستن دهان! مثلا گفته می‌شود در یک سند به اقتصاد مقاومتی توجه نشده است، آن وقت برای بستن دهن یک ضمیمه طولانی‌تر از اصل سند به آن اضافه می‌کنند و می‌گویند این هم اقتصاد مقاومتی! اما اگر شما ابتدایی‌ترین دانسته‌ها را در آن جست‌وجو کنید، مطلقا پاسخی برایش وجود ندارد.

نتیجه این شده است که دولت از دادن یک سند استانداردی که حتی در استاندارد تجربه‌های قبلی بتوان گفت این سند توسعه است، طفره می‌رود، فقط در حدی که دهان‌ها بسته شود و کسی نگوید این دولت به برنامه اعتقاد ندارد، قانون را رعایت نمی‌کند یا اصلاً برنامه ندارد، یک چیزی تهیه شده است که من گوشه‌هایی از آن را می‌گویم تا به اعتبار هر سطح درکی که ما از شرایط خطیر فعلی داریم به این نتیجه برسیم که ما واقعا به یک مجاهده ملی و ابتدا در سطح اندیشه‌ورزی نیاز داریم.

دولت چیزی به نام لایحه داده و بعد هم چیزی داده که مشخص نیست مصوب هیئت دولت است یا سازمان برنامه، در چارچوب بستن دهان درست کرده‌اند و اسمش را هم گذاشته‌اند سند برنامه، این سند برنامه تقریبا هیچ نسبتی با سند لایحه ندارد اما هربار هر انتقادی که از سند لایحه می‌شود، عزیزان به سند برنامه ارجاع می‌دهند چون مطمئن هستند که بیش از ۹۹ درصد ایرانیان گرامی ‌هرگز آن سند را نخواهند خواند. اما من چون ساده‌لوحی ساختار دارم با دقت این سند را خوانده‌ام.

برآورد ما این است که برای انجام آن چیزهایی که در سند برنامه آمده است، برای یک دوره ۵ ساله حداقل ۲ هزار میلیارد دلار فقط ارز لازم است اما این سند هرگز در دستور کار قرار نمی‌گیرد  تنها در مواجهه های حضوری به کار می‌آید تا بگویند ما همه چیز را در این سند پیش بینی کرده‌ایم.

ما راهبرد بستن دهان را خیلی وقت است که داریم اجرا می‌کنیم اما شرایط فعلی به ما می‌گوید که بگوییم در حیطه‌هایی که به حیات ایرانیان مربوط است با چالش روبه‌رو هستیم.

این ۲ هزار میلیارد را اینگونه برآورد کرده‌ایم که هزار میلیاردش را سخنگوی گرامی ‌دولت قبول کرده و ما دیدیم هدف‌گذاری‌هایی که برایش منابع دیده شده است، تقریباً یک سوم هدف‌گذاری‌هایی است که برایش منابعی دیده نشده است. بنابراین ما خیلی تخفیف داده‌ایم که چنین مبلغی را برآورد کرده‌ایم که اگر همه چیز فراهم بود و جلو بردن کار فقط منوط به دلار بود، کف منابع ارزی این مقدار است.

عزیزان در این سند می‌خواهند در یک دوره ۵ ساله، ۲۹۴ هدف کلی را محقق کنند. هرکس که با الفبای برنامه ریزی توسعه آشناست می‌داند که اگر هدف کلی از ۳ مورد بیشتر شد، اصلا هدفی وجود ندارد و کسی هم دنبال تحقق آن‌ها نیست.

۶۵۴ راهبرد کلی هم در این سند وجود دارد و خداوند توفیق داده و از این نظر امکانات این سند فوق‌العاده است! ۱۵۵۱ سیاست کلی هم برای این دوره پنج ساله درنظر گرفته شده است و حال ما درباره مسائل بسیار جدی و زیربنایی کشورمان چقدر نیاز به همفکری و گفت‌وگو کردن داریم.

برداشت من این است که جایگاه برنامه ششم، یک نقطعه عطف تاریخی است. ما بعد از عبور از یک دوره که به طرز غیرعادی رانت‌زده بود، اگر مسئله توسعه را به عنوان یک پدیده همه‌جانبه در نظر بگیریم، آن وقت متوجه می‌شویم که کانون‌های اصلی تمرکز ما به جای آنکه ارز و ریال باشد، یک آشتی میان عوامل تضمین‌کننده بقای کشور در سطح ساخت قدرت است که اگر درباره‌اش حرف نزنیم و بگوییم همه چیز بر وفق مراد است، مشکلمان حل نمی‌شود چون تعارض منافع غیرمتعارفی که در کشورمان وجود دارد، امکان نمی‌دهد که ماجرا جلو برود.

شما می‌دانید که الان حس ملی در سطح فرداستان به طرز غیرمتعارفی ضعیف شده و سند برنامه میان‌مدت اگر بخواهد واقعا برنامه‌ای برای تغییر باشد، می‌تواند با منطق کارشناسی ذهن ما را به کانون‌های بحرانی تضعیف کننده بقای ملی حساس بکند.

من لیستی از مسائل حیاتی مبتلابه روزمره کشور نوشته‌ام که در این سند هیچ بحثی از آنها نشده است، مسئله بسیار مهم دیگر که در ساخت رانتی به طور کامل فراموش می‌شود، مسئله شکاف تاریخ است. ما الان هم به گذشت ۳۶۵ روز، می‌گوییم یک سال، در ربع پایانی قرن هجدهم هم به آن می‌گفتیم یک سال، اما ما یک مفهومی داریم به نام هزینه فرصت زمان. برآوردها می‌گوید که از دست دادن هر یک سال زمان در شرایط کنونی به اندازه بیش از ۱۱۰ سال زمان از دست دادن در ربع پایانی قرن ۱۸ است.

من فقط ارجاع می‌دهم که بروید و ادبیات انقلاب دانایی را بخوانید. وقتی که دانایی وارد تابع تولید می‌شود، بازدهی‌ها را صعودی می‌کند و تغییرات فراوانی را در کل نظام حیات جمعی ایجاد می‌کند. ما در این سند فرض کرده‌ایم که کل عالم متوقف است و زل زده است به اینکه ما می‌خواهیم چه کولاک جدیدی بکنیم!

ما با همه آن اظهار لطف‌هایی که به خودمان داریم، از میانگین خام فروش‌های عالم هم دانایی در خلق ارزش افزوده‌مان کمتر است. همین پارسال فرهنگستان علوم گزارشی را منتشر کرده که در آنجا می‌گوید در یک سال معین، ۱۳ هزار مقاله isi به نام ایران ثبت کرده‌اند که از آن میان چهار مورد به پتنت رسیده است. یعنی یک قدم به سمت کاربست جلو رفته است. در تمام عالم کسی برای آن مقاله‌های انتشاریافته تره هم خورد نمی‌کند. کشوری که به شدت تنگنای سرمایه انسانی دارد منابع خودش را خرج می‌کند و آدم‌هایش را مشغول می‌کند که به بیگانگان سرویس بدهند، عیناً نماد این قضیه  در اقتصاد را هم با واردات کالای قابل تولید در کشور از خارج انجام می‌دهیم، ما آدم‌هایمان را تربیت می‌کنیم و آن وقت همان فرصت‌ها را در اختیار کسانی قرار می‌دهیم که آنها را استکبار جهانی می‌نامیم.

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.