ملی‌گرایی ایرانی از آغاز نتوانست بنیادهای جدی فلسفی و نظری برای خود فراهم کند | بنیاد باران
Thursday, 17 October , 2019
امروز : پنج شنبه، ۲۵ مهر ، ۱۳۹۸ - 18 صفر 1441
  پرینت تاریخ انتشار : ۱۸ آبان ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۹ | 219 بازدید |

ملی‌گرایی ایرانی از آغاز نتوانست بنیادهای جدی فلسفی و نظری برای خود فراهم کند

وطن دوستی مفهومی است که در دوران جدید تاریخ انسانی موضوعیت یافته است چرا که در این دوران است که دولت‌هایی در چارچوب جغرافیای معین و خاص تعین یافتند و خود را دولت‌های ملی نام نهادند. این مفاهیم در غرب برساخته و تناورده‌گی پیدا کردند و در یک رابطه پیچیده متقابل بین عمل و نظر […]

ملی‌گرایی ایرانی از آغاز نتوانست بنیادهای جدی فلسفی و نظری برای خود فراهم کند

وطن دوستی مفهومی است که در دوران جدید تاریخ انسانی موضوعیت یافته است چرا که در این دوران است که دولت‌هایی در چارچوب جغرافیای معین و خاص تعین یافتند و خود را دولت‌های ملی نام نهادند. این مفاهیم در غرب برساخته و تناورده‌گی پیدا کردند و در یک رابطه پیچیده متقابل بین عمل و نظر دولت‌های ملی را در غرب پدید آوردند و فرم و ساختار خود را از جنبه اندیشه‌ای به سایر جهان منتقل کردند. اما باید تصریح کرد که مقدمات نظری آن در قرون وسطی در آرای تئولوگ‌های مسیحی فراهم آمده بودند. این زمینه‌های نظری در قالب دولت‌های مطلقه از قرن شانزدهم به آرامی سر زد و از قرن نوزدهم به بعد به تدریج در همه جهان به اشکال متفاوت بسط یافتند. ماهیت این دولت‌ها از جنبه‌های متفاوت مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته‌اند؛ گاه آن را از جنبه تاریخی، گاه حقوقی و گاه جامعه‌شناسانه تحلیل کرده‌اند. اما آنچه در پاسخ به این پرسش باید مدنظر داشت، ابعاد متافیزیکی – تئولوژیکی آن است. چراکه در چارچوب تئولوژی است که امکان فداکاری و از خود گذاشتن ممکن می شود. این تئولوژی سیاسی که نخست بطور جدی از اگوستین ، توماس آکویناس و اکامی شکل گرفت، از طریق هابس و لاک بسط یافت. در دوران هگل در پدیده‌شناسی و منطق هگل صورت مفهومی به خود گرفت و در دوران جدید کارل اشمیت آن را در تئوری سیاسی بازسازی کرد و آن را الهیات سیاسی نامید.

بر این بستر نظری است که دولت تجسم قدرت ملی شناخته شد و دولت در نقش نهاد مدعی اعمال قهر انحصاری مشروع در قلمروی معین ملت‌سازی می‌کند، این نهاد با چنین ماهیتی، شکل‌گیری هستی به نام ملت را بر می‌سازد بدین شکل است که دولت ملت را می‌سازد و با این سازگار است که هویت چندگانه اجتماعی را از طریق تاسیس این نهاد هویتی حاکم واحدی را جعل می کند و از آنجا که این درک از دولت که نهادها است، می‌کوشد هویت ناشی از خود را به هویت هویت‌ها تبدیل کند اگر اساس ملت را همسانی تنوع‌ها و تکثرها باشد، گروه‌های انسانی که می‌توانند این حداقل اشتراک را پیدا کنند در حیطه‌ای که دولت تعیین کرده است، آن گروه‌های ذکر شده تابع قدرت واحدی می‌شوند از این رو دغدغه اصلی دولت این است که هویت ناشی از تعلق به قلمرو واحد را به بیشترین حد ممکن برجسته کند، زیرا به نسبتی که دولت دراین زمینه موفق شود می‌تواند حفظ نظم سیاسی را که به آن قدرت ملی می‌گوید، برسازد. این فرایند که به آن روند دولت‌سازی می‌گویند تلاش می‌کند تا که در جریان این فرایند فرهنگ و تاریخ به کانون فعالیت دولت بدل شود و فرهنگ‌سازی و تاریخ‌سازی را در دستور کار دولت قرار دهد. هدف نهایی دراین فرایند است که فرهنگ مشخص و تاریخ مشخص را در قلمرو خود حاکم کند و این ایده را پیش ببرد تا که جمعیت ساکن در این قلمرو دارای تاریخ و فرهنگ مشترک بوده و هستند، با دولت توسل به تمهیدات و تکنیک هایی می‌کوشد تا که خاطره و روایت جمعی، دست‌کاری در اسطوره‌ها و روایت‌های دینی و گزارشهایی از تجارب و قدرت ملی در گذشته تاریخ مشترک بسازد در بستر این نظریه‌ها است که وطن‌پرستی موضوعیت پیدا می‌کند. بدین شکل بر بستر تئولوژی تاریخی که به آن فلسفه تاریخ نیز می گویند، وطن‌دوستی فرصت مجال یافت.

با این مقدمه فلسفی نظری به مسائل ایران می‌پردازم ، ملی‌گرایی ایرانی از آغاز شکل‌گیری‌اش نتوانست که بنیادهای جدی فلسفی نظری برای خود فراهم کند. انقلاب مشروطه نتوانست اندیشه وطن‌دوستی را با آزادی و امنیت به هم گره بزند و از طریق تأمل مفهومی و تفکیک با انضباط این مفاهیم بسط و گسترش دهد و مفهوم‌های نو در بطن متافیزیک این کشور را فراهم کند و در این حوزه‌ی تمدنی آن را بارور کند. ناسیونالیسم و ملی‌گرایی برآمده از انقلاب مشروطه که خود را در دولت رضاشاه و سپس محمدرضا پهلوی تعین داد، فاقد درک مفهومی و عقلانی بود و در غبار احساسات ناسیونالیستی و ایدئولوژیک گم بود. این ناسیونالیسم ریشه در متافیزیک این سرزمین نداشت و چون بر این متافیزیک استوار نبود به‌سرعت به ایدئولوژی تبدیل شد و به جای فیلسوفان، ایدئولوگ‌ها در مسند نظریه‌پردازی نشستند. ایدئولوگ‌های پهلوی کوششی برای یافتن بنا و ساختار جدید متکی بر اندیشه‌ی همه‌گیر در بستر آزادی و امنیت، صورت ندادند تا ساختار قدرت حاکم بتواند پاسدار آزادی و امنیت باشد و با پاسداری از آزادی بتواند ابعاد امنیت‌اش را مشروعیت بخشد؛ چراکه آنان فاقد تفکر مفهومی بودند، آنان صرفاً از الگوی متکی به زور و قهر پیروی می‌کردند که فاقد مشروعیت لازم تئوریک و عقلانی بود و در عرصه‌ نظر هم این ایدئولوگ‌ها با عجله و شتاب از جوامع دیگر تکه‌تکه‌هایی از اندیشه‌هایشان را گرفته بودند و این اندیشه‌ها را بدون هرگونه نظم منطقی و استدلالی به هم چسبانده بودند. این در واقع گونه‌ای تفکر ایدئولوژیک بود که به‌طور عملی خداحافظی و عدول از تفکر مفهومی را نشان می‌دهد. این درک در دوران بعد از انقلاب نیز بطور جدی دنبال شد اما فرم و سازگار تا اندازه تغییر یافت و در چارچوب ایرانی – اسلامی خود را تعیین داد و ملی‌گرایی ایرانی با این مشخصات جدید که باید مروج وطن‌دوستی باشد نتوانست ئتولوژی سیاسی متناسب برای ساختار قدرت خود فراهم آورد ازاین رو ملی‌گرایی ایرانی بیش از هر چیز در بحران نظری و تئوریک بسر می‌برد و نمی‌توان برای وطن‌دوستی ایرانی ظرفیت نظری فراهم کند. ازاین رو برخی در حال حاضر، از یک سو دم از ملی‌گرایی می‌زنند، اما فرزندش را به کشورهای دیگر برای تحصیل و زندگی می‌فرستند. دم از وطن‌دوستی می‌زنند، اما پاسپورت یک کشور اروپایی را در جیب دارند و می‌دانیم که برای گرفتن پاسپورت فرد باید به قانون اساسی آن کشور قسم بخورد. دم از وطن‌دوستی می‌زنند اما اموال و خانه‌شان را در کشور دیگر می‌خرند. دم از وطن‌دوستی می‌زنند، اما نویسندگان و هنرمندان‌شان را فضای لازم نمی‌دهند. دم از وطن‌دوستی می‌زنند، اما به اصیل‌ترین جلوه‌های هنر این کشور مجال بروز نمی‌دهند. و… این‌ها نشانه‌های بحران در ملی‌گرایی ایرانی است که می‌خواهند ذیل آن وطن‌دوستی را صورت‌بندی کنند.

ملی‌گرایی ایرانی در طول تاریخ‌اش هرگز تا اکنون جدیت نظری نداشته است و بیشتر در غبار ایدئولوژی و روزمرگی غرق بوده است. در درک ملی‌گرایی ایرانی، دولت همواره هویت انسانی به خود می‌گیرد که در آن سیاست نه به‌عنوان میدان‌گاه ادغام و یک‌پارچگی منافع متضاد و متعارض، بلکه به بُعد ویژه‌ای شخصی یعنی تضمین کنش فردی که در رأس هرم قدرت است، تنزل داده می‌شود. با این درک است که تنش‌های جامعه امروزین نمی‌تواند سویه تمدنی بخود گیرد و لاجرم وطن تنها برای گروهی کوچکی است که معنا دارد و برای گروهی بسیاری دیگر معنا ندارد. این عدم جدیت ملی‌گرایی ایرانی در جنبه تئوریک و نظری مقارن شده است با نقدهای جدی که از سوی فیلسوفان بزرگی آغاز شد. نقدهای جدی نیچه و بوکارت و دیلتای، ابعاد گرانیگاه موضوع را از امر دولت به سوی فرهنگ منتقل کردند. از این رو تنش بین متافیزیک و فرهنگ در واقع تنش بین دولت و فرهنگ است، چراکه فرهنگ در بی‌دولتی است که پویا است و نمو می‌کند و شکوفا می‌شود. این تنش می‌تواند در یک سازوکار پویا و موثر در یک وحدت در کثرت و کثرت در وحدت ترکیب شود تا نیروهای متفاوت و متضاد جامعه را در راستای هم‌افزایی سوق دهد. اما این بیشتر به دستگاه مفهومی ملی‌گرایان بر می‌گردد که چسان می‌توانند این گرایش‌ها را در ساختار خود ادغام کنند تا اینکه این نیروها آنچنان در مقابل هم قرار نگیرند که تنها به خنثی‌سازی ظرفیت‌هایشان بیانجامد. اما آنچه باید درباره آن تاکید کرد این نکته است که مفاهیم بطور مدام در حال دگرگونی هستند با مفاهیم گذشته نمی‌توان چیزی را توضیح داد اما برساخت و تقویم مفاهیم جدید هم نمی‌توان در خلاء صورت گیرد اما این در صورتی است که مردمی در یک برهه از زمان درک کنند در روزمرگی و بدون داشتن ذهنیت نظری نمی‌توان زندگی سامان داد. امری که در سرزمین ما باید برای آن تلاش کرد و منتظر ایستاد که تا کی ما در روزمرگی خودمان بدون درک راهبردی می‌توانیم ادامه دهیم.

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.