دیدگاه‌های گذرا و مواضع تعیین‌کننده نخشب کدام بودند؟ | بنیاد باران
Friday, 18 October , 2019
امروز : جمعه، ۲۶ مهر ، ۱۳۹۸ - 19 صفر 1441
  پرینت تاریخ انتشار : ۱۰ آبان ۱۳۹۵ - ۱۵:۲۳ | 142 بازدید |

دیدگاه‌های گذرا و مواضع تعیین‌کننده نخشب کدام بودند؟

گروه روشنفکری-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: در بخش نخست میزگرد نقد و بررسی خداپرستان سوسیالیست که با حضور حبیب الله پیمان، مراد ثقفی و محمدحسین خسروپناه برگزار شده بود، به ریشه‌های فکری و عقیدتی این گروه پرداخته شد و نکاتی درباره شخصیت محمد نخشب، بنیانگزار حزب، گفته شد. از آثار و تفکرات وی گرفته تا فعالیت‌هایش […]

دیدگاه‌های گذرا و مواضع تعیین‌کننده نخشب کدام بودند؟

گروه روشنفکری-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: در بخش نخست میزگرد نقد و بررسی خداپرستان سوسیالیست که با حضور حبیب الله پیمان، مراد ثقفی و محمدحسین خسروپناه برگزار شده بود، به ریشه‌های فکری و عقیدتی این گروه پرداخته شد و نکاتی درباره شخصیت محمد نخشب، بنیانگزار حزب، گفته شد. از آثار و تفکرات وی گرفته تا فعالیت‌هایش در عرصه‌های مختلف اجتماعی و سیاسی. آنچه در پی می‌آید بخش دوم و پایانی این میزگرد است.

***

  • بحثی اینجا مطرح می‌شود که مبنای فلسفی دارد. فکر می‌کنم ما در این جلسه نمی‌توانیم وارد بحث اخلاق شویم چون باید ببینیم از اخلاق در چه سنت فلسفی صحبت می‌کنیم و منظورمان دقیقا چیست. از اخلاق نهضت هنوز یک پرسش دقیق نشده و سرفصلی در صحبت‌های ما نیست. اخلاق سیاسی و سازمانی با اخلاق شخصی دوتاست، شاید تفاوت‌هایی که آقای ثقفی اشاره می‌کنند درباره رویکرد عملگرایانه نهضت خداپرستان و به عنوان «بد اخلاقی» از آن اسم می‌برند یک جور ناگزیری است.

خسروپناه: من توضیح می‌دهم که قضیه به چه شکل است و بداخلاقی یا رفتار غیر اخلاقی اتفاقا اینجا نیست. جای دیگری است. قبل از آن اجازه بدهید صحبت قبلی را تکمیل کنم. همانطور که آقای پیمان هم اشاره کردند، در تأسیسی که از طرف خداپرستان سوسیالیست انجام می‌گیرد و شکل فلسفی و پایه نظری را که ارائه می‌دهند، در چهارچوب نظری که مطرح می‌کنند به شریعت نمی‌پردازند و چارچوب نظری و تحلیل سیاسی و عمل اجتماعی خودشان را و طرح و برنامه اجتماعی خودشان را از شریعت اخذ نمی‌کنند. این سرآغازی برای نیروهای مذهبی است. تا قبل از آن تمام تشکل‌های اسلامی در ایران، صراحتا در بیانیه‌ها، اعلامیه‌ها و مقاله‌هایی که می‌نویسند، خود را مسلمان اعلام می‌کنند و شرط پیوستن به تشکل خودشان را مسلمان بودن قرار می‌دهند. آن‌ها اگر نه در پی برقراری حکومت اسلامی بلکه در پی اجرای حدود و احکام شرع در جامعه هستند. خداپرستان سوسیالیست اولین جریانند، حالا بهایی، بابی، مسیحی چه بودند و چه کردند، آن در بحث دین است. ما در اینجا دربارۀ تحول دین صحبت نمی‌کنیم. صحبت تنها درباره روند جریان‌های مسلمان شیعی نه اهل سنت، با برخورد با شکلی مدرن از تفکر در غرب.

ثقفی: شما آخوندزاده یا ازلی‌ها را کجا می‌گذارید؟

خسروپناه: آخوندزاده صراحتا خودش می‌گوید با اسلام مخالفت دارد. اصلا قبول ندارد. ازلی‌ها که مسلمان نیستند. ببینید، بعد از شهریور ۱۳۲۰ سه گرایش در بین نیروهای فعال مسلمان شیعه، نه اهل سنت، مطرح است:

۱-گرایشی که رو در روی مدرنیته می‌ایستد و کاملا سنت گرا است. چارچوب نظری این گرایش تداوم نظر شیخ فضل‌الله است. ۲-گرایشی است که بر اسلامیت تاکید دارد و مدرنیته را یک کل بهم پیوسته نمی‌بیند بلکه اجزا مدرنیته را می‌بیند، می‌گوید با توجه به عقایدم این چهار قسمتش را می‌توانم بگیرم و بقیه‌اش را نمی‌گیرم. آن‌ها را نمی‌خواهم. البته این تلقی تنها از آنِ مذهبی‌ها هم نبود. بقیه هم مدرنیته را یک پارچه نمی‌دیدند.

۳- بعد از شهریور۱۳۲۰ گرایش دیگری مطرح می‌شود که تازه است یعنی خداپرستان سوسیالیست. تا قبل از این جریان، سازماندهی نیروهای مذهبی، سازماندهی محفلی بود. سازماندهی حزبی که متجددانه است، نداشتند، درست است که حزب احرار اسلامی را هم ما در مقطع آخر قاجار داریم، اما این هم محفل است، چهارچوب تشکیلاتی ندارد، نمی‌شود چارت تشکیلاتی آن را رسم کرد. ولی خداپرستان سوسیالیست می‌آیند و این کار را می‌کنند، بعد از شهریور ۲۰ گروه‌هایی که در پی اجرای احکام و حدود شرعی هستند در جامعه ایران، آن‌ها هم محفلی هستند، اتحادیه مسلمین هست جمعیت تعلیمات اسلامی و…. در سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ به غیر از انجمن‌های اسلامی مدارس، فقط در تهران ۵۳ انجمن و مجمع و جمعیت اسلامی داریم. این‌ها همان‌هایی هستند که اسمشان در روزنامه‌ها آمده که می‌توانیم فهرست کنیم، وگرنه بیشتر از این‌ها بودند. فعالیت همه آن‌ها به صورت محفلی است. فداییان اسلام هم تشکل محفلی دیگری است که در پی برقراری حکومت اسلامی دست به اسلحه می‌برند، برخلاف دیگر همتایانشان که می‌خواهند ازطریق گفتگو و نشر کتاب و مقاله و بحث کار را انجام بدهند. خداپرستان سوسیالیست می‌آیند و تشکیلات ایجاد می‌کنند، این اقدام در بین نیروهای مذهبی شیعی در ایران خیلی اهمیت دارد. این اولین بار است که این عمل انجام می‌شود. تشکیلاتی پدید می‌آورند که می‌توان چارتش را کشید. این تشکیلات از ۳ جریان محفلی پدید می‌آید. در ابتدا، محفل نخشب است با چیزی حدود ۷ الی ۸ نفر دانشجو بودند که از این ۷ الی ۸ نفر در ادامه کار ۲ نفرشان، یکی از برادران حائری و جعفر ندیم می‌روند در حزب توده و یکی دیگر از برادران حائری به حزب اراده ملی سید ضیاءالدین طباطبایی می‌پیوندد. و یک محفل دیگر، بچه‌های دبیرستان پهلوی است که سردمدارشان حسین رازی بود. این دو محفل در سال ۱۳۲۲ درهم ادغام می‌شوند و کار مشترک را شروع می‌کنند. به شوخی یا جدی، اعضای محفل نخشب به محفل رازی می‌گفتند این‌ها سازمان جوانان ما هستند.

بعدا در سال ۱۳۲۴ محفل نخشب و محفل آشتیانی متحد می‌شوند. آن‌ها هم دانشجویانی بودند در دانشگاه تهران درس می‌خواندند و عموما از دبیرستان دارالفنون فارغ التحصیل شده بودند. نخشب هم در دارالفنون درس خوانده بود. اعضای این دو محفل در دانشگاه تهران باهم آشنا و درهم ادغام می‌شوند. اینجا اختلاف نظر است که تحت چه عنوانی با هم متحد شدند. دکتر یزدی می‌گوید تحت عنوان خداپرستان سوسیالیست، راضی می‌گوید نهضت آزادی مردم. دو گرایش در درون این محفل واحد وجود دارد. یک گرایش، گرایش نخشب و همفکرانش است، یک گرایش هم گرایش آشتیانی و یارانش است.‌‌ همان طور که دکتر پیمان اشاره کردند نخشب دنبال این نیست که ما به عنوان یک جریان شیعی بیاییم عمل کنیم، فعالیت کنیم. ولی آشتیانی و کاظم یزدی و… دنبال این خط هستند. در اواخر سال ۱۳۲۴ عده‌ای ازجریان نخشب، عضو حزب ایران می‌شوند و شروع می‌کنند به فعالیت کردن و نوشتن مقاله‌های تند و تیز در روزنامه جبهه در دفاع از حزب ایران و اینکه حزب ایران قرار است زحمتکشان را در ایران نجات بدهد، زنجیر‌ها را می‌گسلد و…. در عین حال، جریان کاظم آشتیانی و کاظم یزدی به شدت با فعالیت سیاسی مخالفند، ولی نخشبی‌ها دنبال فعالیت سیاسی‌اند. شیوه‌ای که آن‌ها در عضویت در حزب ایران به کار می‌برند، جای تأمل دارد. آن‌ها به جای اینکه بگویند ما جزء یک محفلی هستیم، یک گروهی هستیم، این هم اسممان، این هم اعتقادمان است. به گفته مرحوم راضی، در حزب ایران نفوذ می‌کنند.

پیمان: اینگونه نیست، نوع دیگری است.

خسروپناه: حالا اگر اجازه بدهید، توضیح می‌دهم. مرحوم رازی می‌گوید ما در حزب توده هم نفوذ کردیم در کجا هم نفوذ کردیم که برای آن مدرکی پیدا نکردم. آن‌ها پرشور در حزب ایران این‌ها فعالیت می‌کنند. در خرداد ۱۳۲۵ حزب توده و حزب ایران باهم ائتلاف می‌کنند. عده‌ای از اعضای کمیته مرکزی و اعضای حزب ایران به رهبری خلعتبری و جزایری و… که بشدت مخالف این ائتلاف‌اند، از حزب ایران انشعاب می‌کنند و حزب وحدت ایران را تشکیل می‌دهند. نخشب و دوستانش یعنی باقی و شهیدی (ازخداپرستان سوسیالیست) با اینکه بشدت مخالف ائتلاف با حزب توده بودند و با خلعتبری و بخصوص با جزایری بسیار نزدیک و صمیمی بودند، با منشعبین از حزب ایران جدا نمی‌شوند و داخل حزب می‌مانند و مخفیانه علیه ائتلاف فعالیت می‌کنند.

ثقفی: نخشب بعدش می‌آید در حزب توده، ائتلاف با حزب ایران سال ۱۳۳۰ هست.

خسروپناه: سند و مدرک دارم. همین الان می‌توانم بگویم نخشب و باقی در کدام شماره روزنامه جبهه ارگان حزب ایران مطلب دارد. شهیدی در کدام شماره مطلب دارد. در روز ۱۱ تیر ۱۳۲۵، بخاطر فعالیت‌های ضد حزبی، نخشب، باقی، شهیدی (از خداپرستان سوسیالیست) به همراه دونفر دیگر از اعضای حزب ایران یعنی ضرابی و صاحب را ازحزب ایران اخراج می‌کنند، که در روزنامه جبهه، اعلامیه اخراج آن‌ها منتشر شده است. اگربخواهید شماره آن را می‌گویم.

اخراجی‌ها عضو حزب وحدت ایران می‌شوند و شروع به فعالیت می‌کنند. حتی شهیدی به عضویت کمیته مرکزی حزب وحدت ایران انتخاب می‌شود. این حزب سرانجامی پیدا نمی‌کند و منحل می‌شود. سال ۱۳۲۷، احتمالی که من می‌دهم، بعد از ماجرای سوءقصد به شاه و غیرقانونی شدن حزب توده، در درون محفل خداپرستان سوسیالیست، اختلاف نظر شدت می‌گیرد و جدایی و انشعاب به وجود می‌آید. جناح آشتیانی وکاظم یزدی که مخالف فعالیت سیاسی بودند و جناح نخشب و یارانش که موافق فعالیت سیاسی بودند، از هم جدا می‌شوند. آقای نکوروح می‌گوید گروه یزدی، اسم گروه خودش را می‌گذارد گروه منتقم. برای اینکه انتقام بگیریند ازآن‌ها. حالا من نمی‌دانم واقعا این صحت دارد یا نه. نخشب و یارانش شروع می‌کنند به فعالیت مستقل. در ابتدا یک حزب تشکیل می‌دهند به نام نهضت مردم ایران که دفترش در چهارراه سرچشمه اول خیابان بهارستان بالای کتابفروشی حافظ بوده است. یک نشریه هم به اسم صبح امید منتشر می‌کنند، اما از این حزب که می‌خواست جایگزین حزب توده شود، استقبالی نمی‌شود. آن‌ها در جستجوی چرایی عدم موفقیت حزبشان، به این نتیجه می‌رسند که برای موفقیت فعالیت احزاب در ایران، برای اینکه افراد بیایند و جذب حزب شوند دو عامل مؤثر است: یکی شخصیت‌های شناخته شده است و دیگری کادر تشکیلاتی فعال و فداکار. اوایل سال ۱۳۲۸، می‌روند سراغ حسین مکی، حائریزاده، عبدالقدیر آزاد، مظفر بقایی، علی شایگان و محمود نریمان. با آن‌ها مذاکره می‌کنند که ما حزبی داریم شما بیایید با ما کار کنید. حتا یک جلسه تشکیل می‌دهند و برای تحت تاثیر قرار دادن آن‌ها ۳۰۰ نفر را در خانه آقای رضوی که بسیار بزرگ بوده، جمع می‌کنند. دعوت شدگان که بعد از شهریور ۱۳۲۰ از فعالان سیاسی کشور بودند و عبدالقدیر آزاد که قدیمی‌تر از همه آن‌ها بود و از دوره رضاشاه در سیاست بود به جوانان تازه از راه رسیده توجه نمی‌کنند. بقایی به آن‌ها پیشنهاد می‌کند شما بیاید داخل سازمان نگهبانان آزادی من. عبدالقدیر آزاد می‌گوید شما وارد حزب من یعنی حزب آزاد شوید. خداپرستان سوسیالیست که از این راه به نتیجه نمی‌رسند با حزب ایران شروع به مذاکره می‌کنند. و به عنوان یک گروه به حزب ایران می‌پیوندند. این اقدام مربوط به نیمه اول سال ۱۳۲۸ است. خداپرستان از نظر برنامه، اختلافی با حزب ایران نداشتند.

رئوس برنامه حزب ایران چنین بود: از نظر سیاسی حفظ استقلال کامل کشور و پشتیبانی از اصول دموکراسی. از لحاظ اقتصادی: استقرار عدالت اجتماعی، کوشش در بهبود وضع مادی ملت از راه توجه به کشاورزی صنعت و بهره‌برداری از جمیع ثروت مملکت. از لحاظ اجتماعی: تهذیب اخلاق، تامین فرهنگ و تامین بهداشت عمومی. به لحاظ اساسنامه هم مشکلی نداشتند، تا سال ۱۳۲۵، اساسنامه حزب ایران تصریح می‌کرد فقط کسانی می‌توانند عضو حزب ایران شوند که مسلمان باشند. برخلاف آن جنبه سکولار بودن حزب ایران، که من نمی‌دانم این چه نوع سکولاری است که شرط عضویتش مسلمان بودن است.

این در اساسنامه حزب ایران است. مسلمان بودن اعضا قضیه‌اش متفاوت است. اکثر قریب به اتفاق اعضای حزب توده در آن دوره مسلمان بودند. اساسنامه حزب توده برخلاف حزب ایران شرط عقیدتی برای عضویت در حزب نگذاشته بود. بعد از ماجرای فرقه دموکرات آذربایجان، در اساسنامه حزب ایران تغییراتی داده شد از جمله اینکه علاوه بر مسلمان، زرتشتیان هم می‌توانند عضو حزب ایران شوند. خداپرستان سوسیالیست مشکلی از این بابت نداشتند.

  • به بداخلاقی می‌خواستید اشاره کنید، لطفا فراموش نکنید.

خسروپناه: آن را هم می‌گویم. در کنگره بعدی که برگزار می‌شود، نخشب عضو شورای عالی حزب ایران می‌شود رازی و شهیدی هم به کمیته مرکزی وارد می‌شوند. این‌ها شروع به فعالیت می‌کنند اما فراکسیون خود را در درون حزب حفظ می‌کنند. این‌‌ همان بحث بی‌اخلاقی است که عرض می‌کنم. به شکل یک فراکسیون به حیات خود ادامه می‌دهند. در درون حزب ایران.

  • چرا می‌گویید بی‌اخلاقی؟

خسروپناه: وقتی که ما به یک حزبی می‌پیوندیم، یک اصولی دارد. این اصول مشخصا این است که من باید بیایم و در این چارچوب حزبی به عنوان یک عضو فعالیت کنم نه اینکه یک فراکسیون در درون حزب ایجاد کنم. اگر حزبی اجازه ایجاد فراکسیون در درون حزب را بدهد، هیچ اشکالی ندارد. اما حزبی که اجازه ایجاد فراکسیون نمی‌دهد تشکیل فراکسیون در درون حزب هم یک عمل ضد تشکیلاتی است هم غیراخلاقی. انسجام درونی آن حزب را با مشکل مواجه می‌کند. چون دو برنامه پیدا می‌کنند، دو مشی مختلف پیدا می‌کنند.

در تداوم فعالیت این افراد، در آخر آذر یا اول دی ۱۳۳۱ نامه‌ای از این‌ها به دست می‌آید، دو نفر از اعضای همین فراکسیون، خطاب به رازی، نخشب و نفر سوم که نامش یادم نیست، می‌نویسند که چرا شما رفتید در حزب ایران ادغام شدید، دیگر در محفل خودمان فعالیت نمی‌کنید و نامه در جلسه هیات اجراییه خوانده می‌شود و همه می‌فهمند فراکسیونی وجود دارد. بلافاصله جلسه کمیته مرکزی حزب ایران تشکیل می‌شود و آن پنج نفر را اخراج می‌کند. پس از اعلام حکم اخراج،‌‌ همان شب عده‌ای از اعضای حزب ایران به اعتراض در دفتر حزب جمع می‌شوند. از نظر اساسنامه حزبی هم کمیته مرکزی نمی‌توانسته آن‌ها را اخراج کند چون این‌ها نماینده کنگره حزبی بودند که می‌بایست چند روز دیگر تشکیل می‌شد. بنابر این سنجابی و قاسمی، پادرمیانی کرده و حکم اخراج لغو می‌شود و تصمیم گیری موکول به کنگره می‌شود. البته علاوه بر قضیه فراکسیون درون حزب، اختلاف در خط مشی سیاسی هم وجود داشته است.

در کنگره که برگزار می‌شود نخشب را به همراه دو نفری که نامه را نوشته بودند از حزب اخراج می‌کنند. در حقیقت نخشب را به خاطر موضع گیری و سخنرانی که در کنگره می‌کنند و تند موضع می‌گیرد، اخراج می‌کنند. نخشب می‌گوید ما حاضریم ۶ ماه ما را از عضویت حزب معلق کنید اما اخراج نکنید، به اشکال مختلف نخشب کوتاه می‌آید که از حزب اخراج نشوند، می‌خواهند در درون حزب ایران باقی بمانند. می‌گویند ما علیرغم تمام اختلافاتمان می‌خواهیم در حزب ایران بمانیم. عملی که رهبری حزب ایران انجام می‌دهد عمل درستی نیست آن هم غیراخلاقی است. مثلا صلاحیت بعضی از نمایندگانی که برای کنگره انتخاب شده بودند مثل نماینده کرمانشاه را تایید نمی‌کند چون از اعضای فراکسیون خداپرستان بوده، اقداماتی را در جهت تهدید بعضی از نمایندگان کنگره انجام می‌دهند، از آن‌ها دستخط می‌گیرند که به اخراج رأی بدهند، عده‌ای از نمایندگان کنگره که طرفدار جریان نخشب بودند به شهرستان‌های خود برگردند، در نتیجه جناح نخشب در کنگره در اقلیت قرار می‌گیرند و اخراج می‌شوند. در این ماجرا کارهای رهبری حزب ایران هم کاملا غیراخلاقی و غیرحزبی است. رازی و یک نفر دیگر هم به خاطر موضعی که در کنگره می‌گیرند درحزب می‌مانند. بعدا در بهمن ماه فراکسیون خداپرستان سوسیالیست انشعاب می‌کنند. در دو مقطع آن‌ها در حزب ایران عملکرد فراکسیونی داشتند در دو مرحله هم اخراج شدند. این بی‌اخلاقی است.

  • آقای پیمان لطفا بحث فراکسیون را پی بگیرید، نظرتان نسبت به اطلاعاتی که آقای خسروپناه عنوان می‌کنند، چیست؟

پیمان: نه بسیاری ازاین مطالب به لحاظ تاریخی نادرست است و من مجبورم توضیحاتی بدهم. اینجا سه نفر موضع واحدی را در انتقاد ازنخشب دنبال می‌فرمایند و من حق دارم در همان حدود وقت توضیح دهم.

نهضت خداپرستان سوسیالیست یک جریان فکری سیاسی است که با وجود پذیرش تغییرات به نظر من تکاملی، متناسب با تحولات فکری وسیاسی درایران و جهان، بر همان پایه‌های اساسی اولیه موجودیت دارد. والبته در ابعادی فراتر از یک تشکیلات خاص و با تعداد معینی افراد. درحالی که دراین گفت‌و‌گوها دوستان بیشتر به مسائل جزئی و حاشیه‌ای پرداختند تا بنیادهای فکری، نظری و ایدئولوژیک. البته جناب ثقفی نقدی به راهبرد مرحله سوم فعالیت آنان که گفتند، به شدت رادیکالیزه شدند و این را هم متاثر از لنینیسم دانستند و خلاف اصول اخلاقی‌شان توصیف نمودند. هرچند در مواردی جزئیات هم به‌‌ همان اندازه اهمیت دارند. اینکه گفتم این‌ها بنیانگذار و در طرح برخی ایده‌ها پیشرو بودند، به مواردی قبلا اشاره کردم، درهمین زمینه به مورد دیگری اشاره می‌کنم که اهمیت فکری و راهبردی زیادی در جریان اصلاح و نواندیشی دینی دارد، چرا با وجودی که همه آن‌ها مسلمان و عامل به وظایف عبادی و اخلاق دینی بودند و هویت دینی خود را پنهان نمی‌کردند و در گردش‌های دستجمعی‌شان هم نماز رابه جماعت برگزار می‌نمودند، اما نظام فکری و سیاسی خود فقط روی طرزفکر خداپرستی تأکید دارند و پای شریعت و فقه رابه میان نمی‌کشند. البته این تفکیک حدودا دودهه پیش بود که به صورت یک نظریه مستدل و تدوین یافت، اما از همان موقع آنها هم شریعت و فقه بخصوص بخش اجتماعی وسیاسی آن را مقید به زمان مکان می‌دانستند که باید متناسب با شرایط ومقتضیات هر دوران و جامعه با حفظ سازگاری‌اش با اصول و ارزش‌های بنیادین و جهانشمول مثل توحید و آزادی و برابری و اخلاقیات و عدالت اجتماعی مورد تجدیدنظر قرار گیرند. این تفکیک بدان معنا بود که آن‌ها در پی تأسیس حکومت شرعی و اسلامی نبودند. بلکه نظام مبتنی برآزادی، برابری و دموکراسی و سوسیالیسم و اخلاق را برآمده از جهان‌بینی خداپرستی در عصرحاضر قلمداد می‌نمودند و پیش‌بینی نخشب این بود که جوامع بشری به این سومی روند که این سه اصل، یعنی آزادی و دموکراسی و برابری و عدالت و اخلاق و خداپرستی را در ترکیب واحد و جداناپذیری راهنمای عمل اجتماعی قراردهند. این نظریه درعمل متضمن نفی خصومت‌های فرقه‌ای مذهبی و تلاش هریک برای حاکم کردن نحله خاصی از فقه و شریعت محسوب می‌شد. و ما همه بویژه بعد از فروپاشی نظام شوروی شاهد گسترش ایده تلازم آزادی و برابری و دموکراسی سیاسی و اجتماعی و اخلاق‌گرایی و انواعی از عرفان معنویت در مقیاس جهانی به خصوص درمیان جنبش‌های چپ و برابری‌طلب هستیم. باید دید چه عاملی پیشرفت و تحقق این ایده را در ایران به تأخیر انداخت. رویکردی که در عصرمشروطه و از پی جنبش اصلاح دینی درباره رابطه دین و سیاست در ایران غلبه یافت، همچنان مقبول قاطبه مجتهدین بود. خلایی که متعاقب سرکوب کامل جنبشهای رهایی‌بخش ملی و دموکراتیک با همدستی نیروهای مرتجع و خودکامه محلی و قدرت‌های امپریالیستی، درایران و دیگر کشورهای جهان سوم، پدیدآمد، برخلاف تصور هم مارکسیست‌ها وهم قدرت‌های سرمایه‌داری، توسط احزاب کمونیستی پر نشد، عمدتا به این دلیل که رویکردی ضدمذهبی داشتند و با دنباله‌روی از حزب کمونیست شوروی مصالح ملی را نادیده می‌گرفتند. بلکه نیروهای مذهبی سنتی شبیه فدائیان اسلام بودندکه در بیشتر جوامع مسلمان به تدریج ابتکارعمل را به دست گرفتند. زیرا توده‌هایی که زخم نزدیک به دو قرن تحقر و شکست و ستم و سلطه استعمار غرب و همدستان فاسد و مستبد بومی‌شان را بر تن و روح جان خویش داشتند، و هر بار که سعی کردند به هدایت روشنفکرانی که خواسته‌های برحق و سرکوب شده‌شان را در قالب مفاهیم نوغربی، دموکراسی، قانون اساسی و مجالس نمایندگی بازتاب می‌دادند، قیام کرده، خود و میهن خویش رانجات دهند، توسط‌‌ همان قدرت‌های غربی و وابستگانشان سرکوب شدند، نومید و خسته از آن مراجع، از دعوت به تکیه بر مذهب برای غلبه بر آن قدرت‌ها استقبال کردند و چنانکه شاهد بودیم تحولات در مسیری متفاوت و بعضا متضاد از آنچه که بود سیر نمود.

اهمیت کودتای ۲۸ مرداد و مشابه آن در دیگر کشور‌ها در سرنوشت مبارزات آزادیخواهانه این ملت‌ها را نباید دست کم گرفت. قطعا دلیل اصلی موفقیت کودتا ضعف‌های عمیق فکری فرهنگی و سیاسی خود این جوامع و نیروهای پیشرو و نخبه آن‌ها بوده است. درهمین نقدی که آقای ثقفی در مورد رادیکال شدن نهضت خداپرستان بعد از جدایی از حزب ایران آن را فاز سوم نامیدند و عملی غیراخلاقی خواندند، اگر رادیکال بودن را طرفداری ازتغییرات ریشه‌ای معناکنیم، خداپرستان سوسیالیست قطعا رادیکال محسوب می‌شدند. اما اگر ادعا شود که به رغم اینکه خود را حامی نهضت ملی و متحد حزب ایران معرفی می‌کردند، با چرخش به سوی رادیکالیسم، به هر دو پشت کرده عملی خلاف اخلاق مرتکب شدند، بکلی نادرست و ناروا است. به جزوه ایران درآستانه یک انقلاب اجتماعی اشاره شد، آیا آن تحلیل نادرست و چپ‌روانه و نشانه‌ای بود از تقلید از رادیکالیسم لنینی و انقلاب نوع بلشویکی؟ با این تفاوت که نه فورا بلکه به تدریج و از طریق حذف سایر نیروها و انتقاد از مصدق باهدف بی‌اعتبارکردن او و اهداف و راهبرد نهضت ملی و مآلا کنترل جنبش و هدایت آن به سوی انقلاب؟ اگر این قضیه را در ظرف شرایط واقعی اجتماعی سیاسی پیش از کودتا در نظر بگیریم، تصویر بکلی متفاوت می‌شود؛ بله آن‌ها جامعه ایران را برای ورود به فرایند یک انقلاب اجتماعی در ادامه سیرتکاملی نهضت ملی آماده می‌دیدند. ولی نمی‌خواستند این پروسه را به سبک لنین با شیوه‌ای غیردموکراتیک و با حذف سایر نیرو‌ها بلکه انتظار داشتند در چارچوب مشی مسالمت‌آمیز و دموکراتیک نهضت ملی به انجام برسد. دراین مورد هم خیال‌پردازی نمی‌کردند چراکه نهضت ملی و فعالیت احزاب مختلف آزادیخواه به بیداری و بسیج سرزندگی بی‌سابقه نیروهای اجتماعی در میان طبقه متوسط و روشنفکران، کارگران، معلمان، کسبه و پیشه‌وران و حتی بخش قابل ملاحظه‌ای از دهقانان منجرشده بود. جدا از روشنگری‌های احزاب مترقی ملی و یا مارکسیستی، اصلاحات اجتماعی دکترمصدق در ارتقای موقعیت کارگران و دهقانان در ایجاد آمادگی برای برداشتن گام‌های بعدی درهمین راستا بسیار موثر افتاده بود. نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق آزادی احزاب و مطبوعات، فعالیت سیاسی مسالمت‌آمیز و تظاهرات آرام سیاسی و اعتراضی را تضمین کرده بود. حقوق و آزادی‌ها جز در مواردی خارج از حوزه اقتدار دولت، یعنی زیر نفوذ دربار و نظامیان بود، موردتعرض قرار نمی‌گرفت. گرایش به عدالت اجتماعی و سوسیالیسم درکنار آزادیخواهی و دموکراسی، در هر چهارحزب متحد در نهضت و جبهه ملی، یعنی حزب ایران، جمعیت آزادی مردم ایران (خداپرستان سوسیالیست)، حزب ملت ایران (بارهبری فروهر) ونیروی سوم (بارهبری خلیل ملکی) غلبه داشت. خداپرستان در حالی با حزب ایران ائتلاف کردند که اغلب خود را سوسیال دموکرات معرفی می‌کردند. چنانکه خیلی‌ها برنامه‌ای اجتماعی و اقتصادی دکتر مصدق را در چارچوب سوسیال دموکراسی ارزیابی و تحلیل می‌کنند. باتوجه به این واقعیت‌ها چرا باید انتظار رخداد انقلابی اجتماعی درراستای تعمیم عدالت اجتماعی را به طریقی دموکراتیک و در چارچوب نظام حزبی و پارلمانی و انتخابات آزاد، تندروی و ناممکن و خلاف اخلاق تلقی شود؟ صرفنظر از برخی شباهت‌های صوری و فرعی که میان بسیاری احزاب و جنبش‌های اجتماعی کاملا متفاوت نیز مشاهده می‌شود، کمترین تشابهی چه به لحاظ نظریه فلسفی، اجتماعی و تاریخی و چه به لحاظ ایدئولوژی میان نهضت خداپرستان سوسیالیست و حزب بلشویکی لنین دیده نمی‌شود. به راستی میان دو جهان‌بینی مادی (ماتریالیسم) و توحید و خداپرستی، میان ماتریالیسم و دترمینیسم تاریخی و باور به عاملیت ارادی انسان‌ها و نقش نیروهای معنوی فرهنگی در تحولات اجتماعی و تاریخی و قول بر تقدم انقلاب فکری بر انقلاب اجتماعی، میان نظام مبتنی بر حاکمیت و مالکیت مطلقه دولت و در واقع رهبری حزب کمونیست و تأکید بر ضرورت توأم شدن دموکراسی سیاسی و اجتماعی، میان دیکتاتوری پرولتاریا و حاکمیت دموکراتیک همه قشرهای اجتماعی، میان مشی انقلاب مسلحانه و خشونت‌بار و انقلاب اجتماعی بدون خشونت و باشیوه‌های دموکراتیک و بالاخره میان جامعه و حکومت تک حزبی، حزبی مبتنی بر سانترالیسم غیردموکراتیک و باور به اصل تکثر و فکری و سیاسی و تعدد احزاب در جامعه با روابطی دموکراتیک و اخلاقی چه اندازه شباهت وجود دارد؟ آیا خداپرستان سوسیالیست نمی‌باید همراه با همه آزادیخواهان و اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران درقیام ملی و نه شورش سی تیر شرکت می‌کردند، قیامی که با وجود مسالمت‌آمیز بودن، ده‌ها تن ازجمله دو نفر از خداپرستان سوسیالیست در جریان آن شهید شدند. آیا این همراهی با مردم و نهضت ملی در دفاع از دموکراسی و حاکمیت ملی را می توان نشانه چرخش به رادیکالیسم از نوع لنینی توصیف کرد؟ آیا آن‌ها عقاید سوسیالیستی خود را از حزب ایران و سایر نیروهای نهضت ملی مخفی نگاه داشتند یا به عکس آن‌ها را به طور شفاف و علنی همه جا مطرح می‌کردند و رهبران حزب ایران با آگاهی کامل از عقاید آنان پای ائتلاف امضاء گذاشتند. چنانکه بعد از جدایی نیز با همین شفافیت هدف و راهبرد با دیگراحزاب ملی در یک جبهه واحد متحد شدند و به این اتحاد نه فقط تاکودتا که تاسال‌ها بعدازآن در نهضت مقاومت ملی، جبهه ملی دوم وسوم به مصدق و آرمان‌ها و مشی نهضت ملی وفادار ماندند. آیا جدایی از حزب ایران به خاطر عقاید و یا اقدامات رادیکال و مخالف مشی سیاسی حزب و مصالح نهضت ملی نبود. آنها را با عقاید سوسیالیستی و خداپرستی‌شان پذیرفته بودند و بعد هم به رغم جدایی به ستیز با حزب برنخاستند. انتقاداتی که به حزب ایران وارد می‌شد هرگز آنقدر نبود که آن‌ها را رودرروی یکدیگر قرار دهد و مناسبات‌شان را در چارچوب همکاری در نهضت و جبهه ملی مختل نماید. جمعیت آزادی مردم ایران که بعدا به حزب مردم ایران تغییر نام داد، درائتلاف چهارگانه احزاب ملی به فعالیت ادامه دادند. روابط دوستانه و همراه با احترام سران نهضت خداپرستان با بیشتر رهبران حزب ایران ازجمله اللهیار صالح، دکترسنجابی، مهندس حسیبی ادامه یافت و همکاری روابط دوستانه دوحزب، به رغم اختلافات فکری و بعضا راهبردی هرگز شکل خصمانه پیدا نکرد. انتقادات نرم و سازنده آن‌ها به دولت ملی، به گونه‌ای نبود که موجب تضعیف آن شود و یا حتی سرزنش متحدان آن‌ها را در نهضت ملی برانگیزاند. کجای این رادیکالیزم اجتماعی خلاف اخلاق و عملی دسیسه‌مانند است. علت جدایی یک سوءظن عادی بود که با مشاهده نامه پدید آمد. نامه‌ای از سوی تعدادی از همفکران خطاب به پیشکسوتان و انتقاد از آن‌ها مبنی بر این که آنان چنان سرگرم فعالیت‌های حزبی شده‌اند که پیشبرد آرمان‌های خود را به فراموشی سپرده‌اند. چند نفری مثل آقای زیرک‌زاده که از ابتدا هم موافقت چندان با ائتلاف نداشتند، یادداشت را حمل بر وجود فراکسیون و روابط مخفی بر ضد حزب کردندکه ابداچنین نبود و دیگر رهبران اصلی حزب نپذیرفتند عده‌ای را بازگرداندند و درصدد حل اختلاف و رفع سوءظن بودند. ولی اقدامات تحریک‌آمیز و غیردموکراتیک و غیراخلاقی عده‌ای درجریان انتخابات کنگره، جوی از بی‌اعتمادی و سوءظن میان طرفین پدید آورد بطوری‌که ادامه فعالیت سالم و همکاری دوستانه تحت آن شرایط دشوارشده بود. لذا برای پرهیز از تشدید اختلاف و بروز انشقاق در صفوف نهضت ملی و تضعیف آن در برابر دشمنان ترجیح دادند از حزب جدا شده مستقلا به فعالیت در نهضت ملی ادامه دهند. دور از انتظار نیست که در اینگونه مواقع زیاده‌روی‌ها و بی‌اخلاقی‌هایی هم احیانا از بعضی افراد سر بزند، ولی شواهد همه دلالت برآن داردکه رهبران جعیت آزادی مردم ایران اجازه ندادند این قضیه به انحراف آن‌ها از مشی نهضت ملی، نزاع باحزب ایران و یا ایجاد انشقاق در صفوف نهضت و اتحاد احزاب ملی منجر شود.

پرسیدند اگر خداپرستان دراخلاق وامدار لنین نیستند، اخلاق موردنظرشان ریشه درکدام سنت اخلاقی دارد؟ آنها از یک سو، تأثیر عوامل اجتماعی وشرایط زیست و کار و معیشت را در تبیین و توضیح اختلاف رفتار و تنوع اخلاقیات فردی و اجتماعی و در نتیجه نسبی بودن آن را می‌پذیرند و از سوی دیگر به یک رشته اصول و ارزش‌های فرازمانی اخلاقی باور دارند. ثانیا درفلسفه اخلاق، به مقولاتی مثل قرارداد، منفعت و سودمندی، تکلیف و یا نتیجه اصالت نمی‌دهند، حتی به معنای افلاطونی کلمه فضیلت‌گرا هم نیستند و به وجود مثل‌ها باور ندارند. به نظر آنان اراده‌گرایی و پای‌بندی به اصول و ارزش‌های اصیل اخلاقی اموری وجودی یا اگزیستانسیل هستند. محرک‌های عمل اخلاقی، یعنی داشتن گرایش و اراده عمل به خیر عموم، احساس مسئولیت و فداکاری در راه رهایی و کاستن از رنج و مرارت دیگران و یا ترجیح خیر دیگری بر منفعت شخصی، ریشه درهستی یا شعور خودآگاه آدمیان دارد که آن نیز به باور آنان پرتویی از شعور یا هستی الهی است. آنان نمادهای این نوع اخلاق ایثارگرنه و غیردوستانه را در منش و رفتار شخصیت‌هایی پیرواین سنت فکری چون امامان علی و حسین وآزادگانی نظیر آرش و مزدک و حلاج و نزدیکتر به خود شهدای انقلاب مشروطیت رادربرابرچشم داشتند، چرا در این زمینه باید سراغ لنین بروند؟

آقای خسروپناه به یک رشته اتفاقات در زمینه اعزام عناصر نفوذی در حزب ایران و حزب توده در حوالی سال‌های ۲۴و ۲۵ و سپس اخراج آن‌ها از جمله نخشب از آن حزب اشاره کردند که به نظر مخدوش و مغلوط می‌آیند. بعد از متحدشدن چند محفل اولیه و شکل‌گیری خداپرستان سوسیالیست، تا ائتلاف با حزب ایران بعد از ملی شدن صنعت نفت درسال‌های ۲۹و۳۰، ائتلاف دیگری گزارش نشده و هیچ یک از دست‌اندکاران و بنیانگزاران از جمله آقای دکتر ابراهیم یزدی که به اتفاق برادرخود دکتر کاظم و آشتیانی و شکیب‌نیا راه خودرا از نخشب و دوستانش جدا کردند، اشاره‌ای به این عملیات نفوذی در احزاب نکرده‌اند و حال آنکه در آن سال‌ها بابقیه همراه بودند. اعضای نهضت خداپرستان سوسیالیست و از جمله خود نخشب پیش از آنکه فعالیت حزب توده غیرقانونی اعلام شود، به دفعات در جلسات پرسش و پاسخ نورالدین کیانوری که درکلوب حزب برگزار می شد، شرکت می‌کردند و مواضع فکری و سیاسی حزب را به چالش می‌کشیدند. آن‌ها اصراری درمخفی نگاه داشتن هویت فکری خود نداشتند. تأثیر حضور و بحث‌ها و انتقادات آن‌ها به درجه‌ای رسید که حزب ناگزیر واکنش نشان داد. برای بی‌اثرکردن روشنگری‌ها و انتقادات آن‌ها به تفکر و مشی حزب، در روزنامه ارگان خود، احتمالا مردم، آنان را بچه مسلمانانی معرفی کردند که از تایمز لندن آب می‌خورند. بنابراین باید منابع این نوع گزارش‌ها مورد بازبینی دوباره قرار گیرند.

دیدگاه‌ها و حوادث برخی موضعی هستند و آثارشان گذراست و تأثیری تعیین‌کننده در تداوم حرکت و سمت‌گیری‌های اساسی آن ندارند. به همین خاطر در نقد یک جریان تاریخی مثل نهضت خداپرستان سوسیالیست، باید به میراث فکری و عملی زنده و مطرح آن‌ها توجه بیشتری کرد. بنظر من اهمیت و اثرات اجتماعی و سیاسی مبنا قرارگرفتن توحید و ارزش‌های منبعث از فلسفه وجودی خداپرستی، یعنی «دین» و متمایز کردن آن از فقه و شریعت و نیز تأکید برای اینکه خدا وجودی مستقر در جایگاهی بیرون از جهان نیست، تابه سلسله مراتبی از واسطه‌های خاص برای ارتباط بامخلوق نیاز داشته باشد. در کلیسا‌ها یک جور و در مذاهب دیگر به شکل دیگر، بلکه درون فرد فرد انسان‌ها حضور دارد و با وجدان یا شعور خودآگاه‌شان تعامل می‌کند. این بدان معناست که همه انسان‌ها در بهره‌مندی از شعور و ماهیت انسانی برابرند و به یک میزان حق دارند از حقیقت حرف بزنند، تکثری از انسان‌های خودانگیخته که به جای تبعیت فکری از یک یا چند مرجع فکری بیرونی، برای رسیدن به تفاهم، توافق و همکاری وارد گفت‌و‌گوی آزاد و عقلانی با یکدیگر می‌شوند و چون مبنای گفت‌و‌گو، ارزش‌های مشترک انسانی توحیدی است، این کار به سهولت انجام می‌گیرد بی‌آنکه هویت‌های مختلف قومی و مسلکی و مذهبی مانعی در راه تحقق این نوع دموکراسی گسترده مشارکتی و گفتگویی بوجود آورند. دین، نزد قرآن اصول و ارزش‌های واحدی است که بین همه مذاهب مشترک است و از شریعت‌ها که متکثرند متمایز می‌باشد. قرآن دین رامبنای وحدت و دوستی بین پیروان همه مذاهب قرارداده، آنان را از اختلاف و ستیز بر سر شرایع و مذاهب پرهیز می‌دهد.

  • وقتی ما از وجدان دینی حرف می‌زنیم دقیقا نمی‌دانیم این وجدان چه سنجه‌ای دارد چرا که ما میزان قرب افراد را نمی‌توانیم دریابیم و وارد حوزه‌های شخصی و خصوصی می‌شویم.

پیمان: نه، این‌ها من‌درآوردی نیستند، نص آیات قرآن‌اند. می‌گوید دین، کلمه یا گفتمان واحدی است که همه می‌توانید حول آن متحدشوید؛ اینکه جز حقیقت وجودی خدا کسی را نپرستید، کسی ر ادر تعیین سرنوشت خود با او شریک نگیرید و به جای خدا، کسی را از میان خود ارباب و صاحب اختیارخود قرار ندهید. این دعوت عین آیه قرآن است و فهم آن نیاز به تفسیر و تأویل ندارد. این گفتمان واحد (دین) به معنای اذعان به اصول توحید، آزادی، برابری و کرامت همه انسان‌هاست. اگر نهضت ملی با کودتا متوقف نمی‌گشت و جنبش ایران بر همان پایه و راهبرد ادامه و تکامل می‌یافت، این نحوه رویکرد به دین هم فرصت کافی برای مطرح و فراگیر شدن به دست می‌آورد. دراین صورت بسیار محتمل بود که در تحولات بعدی شرایع و مذاهب جایگاه دین و خداپرستی را اشغال نمی‌کردند و توحید و ارزش‌های آن به محاق نمی‌رفت و دینداری و دین‌ورزی از محتوای توحیدی و ارزش‌های بنیادین آن تهی نمی‌گردید و ما امروز شاهد آثار شوم و مصیبت‌بار سیاسی و اجتماعی عصبیت‌ها و نزاع‌های خونین و ویرانگر فرقه‌ای و تسلط گرایش‌های استبدادی و زورمدارانه و حکام فاسد و خودکامه بر جوامع مسلمانان نبودیم. در آن صورت قدرت‌های متجاوز و جنگ‌طلب سرمایه‌سالار فرصت این همه جنگ‌افروزی، سلطه‌جویی و مداخلات مخرب بدست نمی‌آوردند. بدیهی است که محتوای پ رارزش و ماندگار آموزه‌های محمد نخشب درخور آموخته‌های وی از یافته‌های علمی و تجربی آن دوره عرضه شدند. آن‌ها در ابعاد فلسفی و علمی قابلیت تعمیق و توسعه بیشتر داشته و دارند. چنان که شریعتی در زمانه خود با استفاده از آگاهی‌های گسترده‌تری به برخی از این ایده‌ها عمق و غنای بیشتری بخشید. از آن پس نیز در سایه کوشش‌های فکری و یافته‌ای تجربی نوین، میراث فکری نخشب در هر دو بعد نظری و عملی حیات و پویایی خود را حفظ کرده است. زمانی تصور می‌شدکه بدون متولی‌گری دولت، سوسیالیسم تحقق‌پذیر نیست. راهکاری که پیامدهای ناگواری برای آزادی‌ها و حقوق فردی و اجتماعی در پی داشت. ولی در مباحثات جدید، حق انتفاع جایگزین مفهوم مالکیت می‌شود و به همه دست‌اندکاران تولید اجتماعی تعلق می‌گیرد. اشکال مختلف مدیریت جمعی دموکراتیک، شورایی، نهادهای مدنی، کمون‌های مردمی و جامعه‌گرایی پیشنهاد و آزمون می‌شوند. گرایش به حاکمیت و مالکیت اجتماعی، باعث شد که نگاه خداپرستان سوسیالیست بیشتر از آنچه که متوجه حوزه قدرت سیاسی باشد، معطوف به فعالیت در سپهر عمومی گردد. به همین خاطر تمایلی برای اشغال پست‌های کلیدی درحکومت نشان نمی‌دادند.

  • تعاون‌خواهی آن‌ها بیشتر بعد فرهنگی داشته؟

پیمان: نخشب بر ضرورت کار فرهنگی به منظور جایگزین کردن تفکر خلاق و آزاد به جای تقلید و دنباله‌روی از آموزه‌های سنت یا مدرن، پیش از اقدام برای ایجاد تغییرات بنیادی اجتماعی پافشاری می‌کرد. باید دید چرا پدران ما در مقطع رویارویی با فرهنگ و تمدن نوین غرب و وقوع جنگ با روس‌ها، قادر به هم علل و عوامل ضعف خود و برتری و قدرتمندی آنان نبودند و لذا در مواجهه با دستاوردهای جدید آنان منفعلانه عمل کردند. گروهی دربست رد کردند و گروهی دربست پذیرفتند و گروهی گزینشی برخورد کردند. ازتفکر خلاق و نقد و بازسازی عالمان و مبتکرانه خبری نبود.

به طورمثال آخوند خراسانی و نایینی به حمایت از مشروطیت برخاستند، ولی چون روح حاکم بر اصول و سازوکار فقه و اجتهاد از نظام ارزش‌های توحیدی «دین» که قرآن نام می‌برد متأثر نبودند، نتوانستند بین آن و ارزش‌ها و اصول برابری و آزادی و حاکمیت بی‌واسطه مردم بر سرنوشتشان آشتی و تلائم برقرارکنند. خود نیز از این کار سرباز زدند و لذا برای رفع تزاحم موجود بین اصول نوین آزادی و دموکراسی و شریعت از بهانه غیبت معصوم استفاده کردند و گفتند در نبود وی تأسیس حکومت حقه ناممکن است و مجتهدین هم دراین امر از معصوم نمایندگی ندارند و اگر هم با این عنوان مصدر حکومت شوند مضار این کار خیلی بیش از فواید آن می‌باشد وچون در هرحال نظام مشروع بر استبداد برتری دارد و به عدل و خیر عموم نزدیکتر است باید از آن در برابر حکومت مستبده پشتیبانی کرد. این تیزبینی و درک صحیح از آنچه در آن روز به صلاح خلق است به سود مردم و آزادی و دموکراسی تمام شد.

اما در مورد این مطلب که گویا در پشت طرح امکان وقوع یک انقلاب اجتماعی درآن مقطع تاریخی، انگیزه قدرت‌طلبی نهفته بوده است. این برداشت درست نیست. استدلال آن‌ها این بود که نهضت ملی در عقب راندن استبداد و استعمار و احیای استقلال سیاسی و حاکمیت ملی به پیروزی دست یافته است. مردم ایران بیدار و نسبت به خواسته‌ها و حقوق خودآگاهی یافته‌اند و آمادگی بیشتری برای فداکاری دارند. اکنون زمان آن رسیده است که باتغییری بنیادی در مناسبات اجتماعی عدالت اجتماعی برقرار گردد و به سوی استقرار سوسیالیسم پیشرفت حاصل شود. به درستی و نادرستی این تحلیل کار ندارم. پیشتر به برخی شواهد دال بر امکانپذیر بودن آن اشاره کردم.

  • یعنی سهم‌خواهی در قدرت؟

پیمان: نه، منظورآن نبود که چون آنها آماده کسب قدرت‌اند و با این کار به یک انقلاب اجتماعی دست خواهند زد. نه هرگز دچار چنین توهمی نبودند و ارزیابی خیال‌پردازانه و غیرواقعی از توانایی‌های خویش نداشتند. قرار نبو داین انقلاب همانگونه که درروسیه عمل شده بود بدست یک حزب قدرتمند و منضبط و مسلح به سلاح گرم صورت گیرد. بلکه‌‌ همان نیروهای اجتماعی و سیاسی که هدف برقراری حاکمیت ملی را به ثمر رساندند، آماده‌اند که گام بعدی را در راستای برقراری عدالت اجتماعی به پیش بگذارند. چگونه؟ از طریق‌‌ همان سازوکارهای دموکراتیک و مقاومت‌های مدنی مسالمت‌آمیز که نهضت ملی را اعتلا و پیروزی بخشید. خواست و یا آرزوی آنان این بود که خودشان نیز در صفوف مقدم این جبهه حرکت و ایفای نقش کنند. آن‌ها در اندیشه تحقق آرمان‌هایشان بودند. فکر می‌کردند، گسترش دموکراسی سیاسی با دموکراسی اجتماعی به لوازم بیشتری ازجمله آگاهی، فرهنگ و اخلاق و تشکیلات و تربیت و آمادگی فکری و اخلاقی و عملی بیشتری نیاز دارد. جامعه عادلانه و برابر به زور و جبر و ازبالا محقق نمی‌شود. تجربه شوروی در برابر آن‌ها بود. اعمال زور برای برقراری مساوات، با سلب آزادی و ازبین بردن انگیزه فعالیت خلاق همراه است. علاوه بر تدوین قوانین مناسب و عادلانه برای جلوگیری از تجاوز به حقوق یکدیگر و دزدی و سوءاستفاده از اموال عمومی و محصول کار دیگران، به سطح بالایی از اخلاقیات اجتماعی و عواطف پرورش‌یافته انسانی نیاز است تا آن‌هایی که به هر دلیل توانایی تولید ارزش‌های مازادبرنیاز شخصی دارند داوطلبانه و به انگیزه درونی آن‌ها را در خدمت تأمین نیازهای عمومی صرف کنند. یک پایه جامعه سالم و عادلانه و برابر بر میثاق‌های اجتماعی دموکراتیک نهاده است، پایه دیگرآن بر انگیزه‌های انسانی و عواطف دگردوستی نیروهای فعال و مولد استوار می‌شود. با تمرکز قدرت و مالکیت در دست‌های دولت، آنگونه که درشوروی عمل شد، جامعه سالم و آزاد، دموکراتیک و بهره‌مند از تساوی و عدالت پدید نمی آید. منظور این نیست که خداپرستان سوسیالیست قدرت سیاسی را پلید می‌دانستند و در مواجهه با آن تنزه‌طلبی می‌کردند. شیفته آن هم نبودند، اگر خلاف این بود، باید به هر نحو در حزب ایران که بستر مناسبی برای صعود از نردبان قدرت سیاسی بود باقی می‌ماندند.

خسروپناه: نامه انتقادی به آن سه نفر‌‌ همان موقع در دو روزنامه منتشر شد. نامه‌ای نبود که بگوید شما رفتید آنجا کار‌هایمان را دنبال بکنید. در آن نامه می‌گویند شما رفتی آنجا گم شدی. آرمانهای ما چه شد؟

پیمان: درست است، از آن نامه بوی توطئه و دسیسه علیه حزب استشمام نمی‌شد. چند نفری ازجمله مرحوم زیرک‌زاده روی سوابق ذهنی خودشان آن رابزرگ کرده بهانه اخراج آنان قرار دادند. درحالی که دکتر سنجابی چنین ظنی نسبت به آن‌ها نداشت و سعی خود را در حل اختلاف و رفع سوءظن به‌کار برد اما فایده نبخشید. هیچ نشانه و قرینه‌ای مبنی بر اینکه آن‌ها به تعهدات‌شان درقبال حزب عمل نکرده‌اند ارائه نشد.

خسروپناه: من با فرمایش آقای دکتر پیمان موافقم، منتها این بخش تاریخی قضیه‌اش نه. ولی آن قسمت‌های دیگر، بله. اما یک نکته هم هست، روزنامه مردم ایران را که می‌خواندم در شماره‌های آخر که به کودتای ۲۸ مرداد نزدیک است، سروکله مقاله‌هایی پیدا می‌شودکه بتدریج دارد از اسلامی کردن حرف می‌زند، شما می‌ببینید این خط به تدریج پررنگ می‌شود. یعنی این جنبه هم هست. اما بعدا در سال ۱۳۴۰ کتابچه‌ای را خداپرستان سوسیالیست منتشر می‌کنند که در آن اسلامی کردن، دیگر مطرح نیست.

ثقفی: خیلی نمی‌شود گفت. آن‌ها کار تشکیلاتی می‌کردند کار نویسندگی می‌کردند بعد‌ها با نیروهای رادیکال اسلامی کار کردند…

خسروپناه: نه اصلا کاری به نخشب ندارد. نخشب از ایران به امریکا می‌رود، آنجا مدتی با روزنامه ایران آزاد، کار می‌کند. آن کتابچه ربطی به نخشب ندارد. در روزنامه مردم ایران در شماره‌های آخر، مقاله‌هایی منتشر شده و به تدریج آن گرایش پررنگ می‌شود، گرایش به اسلامی کردن.

پیمان: اینکه گفتید نامه‌هایی که می‌آمد علیه حزب ایران چه اندازه صحت دارد؟ چون این‌ها سعی کردند با حزب درگیر نشوند.

ثقفی: دفعه اول بود بعد از اینکه زیرک‌زاده آن شلوغ بازی‌ها را درآورد به نظر من کولی‌بازی بود ببخشید اینگونه می‌گویم، این‌ها همه شخصیت‌های مملکت هستند، همانطور که گفتم متن نامه این بود که شما چرا فراکسیون نیستید؟ اگر بخواهیم به زبان سیاسی بگوییم، مفهومش همین بود.

خسروپناه: نامه می‌گوید چرا شما دو نفر که آنجا هستید دیگر نمی‌آیید در درون فراکسیون فعال باشید. متنش موجود است.

ثقفی: برخلاف آن دوره که تمام مباحث سر این است که شلوغ نکنید حالا ما را بیرون کردند که کردند، چه اهمیتی دارد، اصل نهضت است نباید به خودمان لطمه بزنیم در دور دوم که دو نفر را اخراج می‌کنند و سه نفر بعدا استعفا می‌دهند متاسفانه خیلی تند رفتار می‌کنند.

خسروپناه: موضع روزنامه مردم ایران علیه حزب ایران خیلی تند‌تر از اعلامیه‌هایی است که منشعبین در شهرستان‌ها می‌دهند. این نوشته نخشب را می‌خوانم: ما هدفی بسیار عالی‌تر از این داریم که بخواهیم در برابر این نوع دارودسته‌های سیاسی که بعضی از آن‌ها به کارگشایی معروف شده‌اند، دکانی باز کنیم. و ما هم در این دستگاه و در این رژیم سهمی داشته باشیم.

ثقفی:نخشب می‌گوید که ما با این‌ها مخالفیم این‌ها اصلا شده‌اند جناحی از حکومت.

خسروپناه: نخشب و یارانش قدرت هم می‌خواستند، بدشان نمی‌آمد. از مقاله‌های روزنامه مردم ایران است، نوشته: در دستگاه‌های دولتی، دکترمصدق تنها مانده و فعالیت و کوشش یک فرد هم چندان ثمربخش نیست، تنهایی دکتر مصدق ناشی از آن است که هیات حاکمه، دستگاه دولتی و رجال معنون و شخصیت‌های صاحب نام، آمریکافیل شده‌اند. بعد می‌نویسد راه حل چیست؟ راه حل اصلی از نظر آن‌ها اعلام جمهوری است که آن را صراحتا تا ۲۵مرداد ۱۳۳۲ اعلام نمی‌کردند. در عین حال، انتقاد شدید به سیاست داخلی دکتر مصدق داشتند که آقا این چه وضعش است؟ تو باید سیاست‌های اجتماعی را پیش ببری، رادیکالیسم اجتماعی را دنبال کنی. و از آن طرف (درباره قدرت طلبی این را هم بگویم تمام شود) این را هم می‌گویند که دکتر مصدق نخست وزیر باشد و حزب آزادی مردم ایران، باید تکیه‌گاه نهضت شود. جبهه ملی فاتحه‌اش خوانده شده، آمریکافیل شده و ما باید جایگزین آن شویم.

ثقفی: به حزب ایران بدجور حمله می‌کنند و می‌گویند که شما جزوی از هیات حاکمه هستید.

 

  • یک بحثی اینجا مطرح می‌شود که مبنای فلسفی دارد. فکر می‌کنم ما در این جلسه نمی‌توانیم وارد بحث اخلاق شویم چون باید ببینیم از اخلاق در چه سنت فلسفی صحبت می‌کنیم و منظورمان دقیقا چیست. از اخلاق نهضت هنوز یک پرسش دقیق نشده و سرفصلی در صحبت‌های ما نیست. اخلاق سیاسی و سازمانی با اخلاق شخصی دوتاست، شاید تفاوت‌هایی که آقای ثقفی اشاره می‌کنند درباره رویکرد عملگرایانه نهضت خداپرستان و به عنوان «بد اخلاقی» از آن اسم می‌برند یک جور ناگزیری است.

خسروپناه: من توضیح می‌دهم که قضیه به چه شکل است و بداخلاقی یا رفتار غیر اخلاقی اتفاقا اینجا نیست. جای دیگری است. قبل از آن اجازه بدهید صحبت قبلی را تکمیل کنم. همانطور که آقای پیمان هم اشاره کردند، در تأسیسی که از طرف خداپرستان سوسیالیست انجام می‌گیرد و شکل فلسفی و پایه نظری را که ارائه می‌دهند، در چهارچوب نظری که مطرح می‌کنند به شریعت نمی‌پردازند و چارچوب نظری و تحلیل سیاسی و عمل اجتماعی خودشان را و طرح و برنامه اجتماعی خودشان را از شریعت اخذ نمی‌کنند. این سرآغازی برای نیروهای مذهبی است. تا قبل از آن تمام تشکل‌های اسلامی در ایران، صراحتا در بیانیه‌ها، اعلامیه‌ها و مقاله‌هایی که می‌نویسند، خود را مسلمان اعلام می‌کنند و شرط پیوستن به تشکل خودشان را مسلمان بودن قرار می‌دهند. آن‌ها اگر نه در پی برقراری حکومت اسلامی بلکه در پی اجرای حدود و احکام شرع در جامعه هستند. خداپرستان سوسیالیست اولین جریانند، حالا بهایی، بابی، مسیحی چه بودند و چه کردند، آن در بحث دین است. ما در اینجا دربارۀ تحول دین صحبت نمی‌کنیم. صحبت تنها درباره روند جریان‌های مسلمان شیعی نه اهل سنت، با برخورد با شکلی مدرن از تفکر در غرب.

ثقفی: شما آخوندزاده یا ازلی‌ها را کجا می‌گذارید؟

خسروپناه: آخوندزاده صراحتا خودش می‌گوید با اسلام مخالفت دارد. اصلا قبول ندارد. ازلی‌ها که مسلمان نیستند. ببینید، بعد از شهریور ۱۳۲۰ سه گرایش در بین نیروهای فعال مسلمان شیعه، نه اهل سنت، مطرح است:

۱-گرایشی که رو در روی مدرنیته می‌ایستد و کاملا سنت گرا است. چارچوب نظری این گرایش تداوم نظر شیخ فضل‌الله است. ۲-گرایشی است که بر اسلامیت تاکید دارد و مدرنیته را یک کل بهم پیوسته نمی‌بیند بلکه اجزا مدرنیته را می‌بیند، می‌گوید با توجه به عقایدم این چهار قسمتش را می‌توانم بگیرم و بقیه‌اش را نمی‌گیرم. آن‌ها را نمی‌خواهم. البته این تلقی تنها از آنِ مذهبی‌ها هم نبود. بقیه هم مدرنیته را یک پارچه نمی‌دیدند.

۳- بعد از شهریور۱۳۲۰ گرایش دیگری مطرح می‌شود که تازه است یعنی خداپرستان سوسیالیست. تا قبل از این جریان، سازماندهی نیروهای مذهبی، سازماندهی محفلی بود. سازماندهی حزبی که متجددانه است، نداشتند، درست است که حزب احرار اسلامی را هم ما در مقطع آخر قاجار داریم، اما این هم محفل است، چهارچوب تشکیلاتی ندارد، نمی‌شود چارت تشکیلاتی آن را رسم کرد. ولی خداپرستان سوسیالیست می‌آیند و این کار را می‌کنند، بعد از شهریور ۲۰ گروه‌هایی که در پی اجرای احکام و حدود شرعی هستند در جامعه ایران، آن‌ها هم محفلی هستند، اتحادیه مسلمین هست جمعیت تعلیمات اسلامی و…. در سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ به غیر از انجمن‌های اسلامی مدارس، فقط در تهران ۵۳ انجمن و مجمع و جمعیت اسلامی داریم. این‌ها همان‌هایی هستند که اسمشان در روزنامه‌ها آمده که می‌توانیم فهرست کنیم، وگرنه بیشتر از این‌ها بودند. فعالیت همه آن‌ها به صورت محفلی است. فداییان اسلام هم تشکل محفلی دیگری است که در پی برقراری حکومت اسلامی دست به اسلحه می‌برند، برخلاف دیگر همتایانشان که می‌خواهند ازطریق گفتگو و نشر کتاب و مقاله و بحث کار را انجام بدهند. خداپرستان سوسیالیست می‌آیند و تشکیلات ایجاد می‌کنند، این اقدام در بین نیروهای مذهبی شیعی در ایران خیلی اهمیت دارد. این اولین بار است که این عمل انجام می‌شود. تشکیلاتی پدید می‌آورند که می‌توان چارتش را کشید. این تشکیلات از ۳ جریان محفلی پدید می‌آید. در ابتدا، محفل نخشب است با چیزی حدود ۷ الی ۸ نفر دانشجو بودند که از این ۷ الی ۸ نفر در ادامه کار ۲ نفرشان، یکی از برادران حائری و جعفر ندیم می‌روند در حزب توده و یکی دیگر از برادران حائری به حزب اراده ملی سید ضیاءالدین طباطبایی می‌پیوندد. و یک محفل دیگر، بچه‌های دبیرستان پهلوی است که سردمدارشان حسین رازی بود. این دو محفل در سال ۱۳۲۲ درهم ادغام می‌شوند و کار مشترک را شروع می‌کنند. به شوخی یا جدی، اعضای محفل نخشب به محفل رازی می‌گفتند این‌ها سازمان جوانان ما هستند.

بعدا در سال ۱۳۲۴ محفل نخشب و محفل آشتیانی متحد می‌شوند. آن‌ها هم دانشجویانی بودند در دانشگاه تهران درس می‌خواندند و عموما از دبیرستان دارالفنون فارغ التحصیل شده بودند. نخشب هم در دارالفنون درس خوانده بود. اعضای این دو محفل در دانشگاه تهران باهم آشنا و درهم ادغام می‌شوند. اینجا اختلاف نظر است که تحت چه عنوانی با هم متحد شدند. دکتر یزدی می‌گوید تحت عنوان خداپرستان سوسیالیست، راضی می‌گوید نهضت آزادی مردم. دو گرایش در درون این محفل واحد وجود دارد. یک گرایش، گرایش نخشب و همفکرانش است، یک گرایش هم گرایش آشتیانی و یارانش است.‌‌ همان طور که دکتر پیمان اشاره کردند نخشب دنبال این نیست که ما به عنوان یک جریان شیعی بیاییم عمل کنیم، فعالیت کنیم. ولی آشتیانی و کاظم یزدی و… دنبال این خط هستند. در اواخر سال ۱۳۲۴ عده‌ای ازجریان نخشب، عضو حزب ایران می‌شوند و شروع می‌کنند به فعالیت کردن و نوشتن مقاله‌های تند و تیز در روزنامه جبهه در دفاع از حزب ایران و اینکه حزب ایران قرار است زحمتکشان را در ایران نجات بدهد، زنجیر‌ها را می‌گسلد و…. در عین حال، جریان کاظم آشتیانی و کاظم یزدی به شدت با فعالیت سیاسی مخالفند، ولی نخشبی‌ها دنبال فعالیت سیاسی‌اند. شیوه‌ای که آن‌ها در عضویت در حزب ایران به کار می‌برند، جای تأمل دارد. آن‌ها به جای اینکه بگویند ما جزء یک محفلی هستیم، یک گروهی هستیم، این هم اسممان، این هم اعتقادمان است. به گفته مرحوم راضی، در حزب ایران نفوذ می‌کنند.

پیمان: اینگونه نیست، نوع دیگری است.

خسروپناه: حالا اگر اجازه بدهید، توضیح می‌دهم. مرحوم رازی می‌گوید ما در حزب توده هم نفوذ کردیم در کجا هم نفوذ کردیم که برای آن مدرکی پیدا نکردم. آن‌ها پرشور در حزب ایران این‌ها فعالیت می‌کنند. در خرداد ۱۳۲۵ حزب توده و حزب ایران باهم ائتلاف می‌کنند. عده‌ای از اعضای کمیته مرکزی و اعضای حزب ایران به رهبری خلعتبری و جزایری و… که بشدت مخالف این ائتلاف‌اند، از حزب ایران انشعاب می‌کنند و حزب وحدت ایران را تشکیل می‌دهند. نخشب و دوستانش یعنی باقی و شهیدی (ازخداپرستان سوسیالیست) با اینکه بشدت مخالف ائتلاف با حزب توده بودند و با خلعتبری و بخصوص با جزایری بسیار نزدیک و صمیمی بودند، با منشعبین از حزب ایران جدا نمی‌شوند و داخل حزب می‌مانند و مخفیانه علیه ائتلاف فعالیت می‌کنند.

ثقفی: نخشب بعدش می‌آید در حزب توده، ائتلاف با حزب ایران سال ۱۳۳۰ هست.

خسروپناه: سند و مدرک دارم. همین الان می‌توانم بگویم نخشب و باقی در کدام شماره روزنامه جبهه ارگان حزب ایران مطلب دارد. شهیدی در کدام شماره مطلب دارد. در روز ۱۱ تیر ۱۳۲۵، بخاطر فعالیت‌های ضد حزبی، نخشب، باقی، شهیدی (از خداپرستان سوسیالیست) به همراه دونفر دیگر از اعضای حزب ایران یعنی ضرابی و صاحب را ازحزب ایران اخراج می‌کنند، که در روزنامه جبهه، اعلامیه اخراج آن‌ها منتشر شده است. اگربخواهید شماره آن را می‌گویم.

اخراجی‌ها عضو حزب وحدت ایران می‌شوند و شروع به فعالیت می‌کنند. حتی شهیدی به عضویت کمیته مرکزی حزب وحدت ایران انتخاب می‌شود. این حزب سرانجامی پیدا نمی‌کند و منحل می‌شود. سال ۱۳۲۷، احتمالی که من می‌دهم، بعد از ماجرای سوءقصد به شاه و غیرقانونی شدن حزب توده، در درون محفل خداپرستان سوسیالیست، اختلاف نظر شدت می‌گیرد و جدایی و انشعاب به وجود می‌آید. جناح آشتیانی وکاظم یزدی که مخالف فعالیت سیاسی بودند و جناح نخشب و یارانش که موافق فعالیت سیاسی بودند، از هم جدا می‌شوند. آقای نکوروح می‌گوید گروه یزدی، اسم گروه خودش را می‌گذارد گروه منتقم. برای اینکه انتقام بگیریند ازآن‌ها. حالا من نمی‌دانم واقعا این صحت دارد یا نه. نخشب و یارانش شروع می‌کنند به فعالیت مستقل. در ابتدا یک حزب تشکیل می‌دهند به نام نهضت مردم ایران که دفترش در چهارراه سرچشمه اول خیابان بهارستان بالای کتابفروشی حافظ بوده است. یک نشریه هم به اسم صبح امید منتشر می‌کنند، اما از این حزب که می‌خواست جایگزین حزب توده شود، استقبالی نمی‌شود. آن‌ها در جستجوی چرایی عدم موفقیت حزبشان، به این نتیجه می‌رسند که برای موفقیت فعالیت احزاب در ایران، برای اینکه افراد بیایند و جذب حزب شوند دو عامل مؤثر است: یکی شخصیت‌های شناخته شده است و دیگری کادر تشکیلاتی فعال و فداکار. اوایل سال ۱۳۲۸، می‌روند سراغ حسین مکی، حائریزاده، عبدالقدیر آزاد، مظفر بقایی، علی شایگان و محمود نریمان. با آن‌ها مذاکره می‌کنند که ما حزبی داریم شما بیایید با ما کار کنید. حتا یک جلسه تشکیل می‌دهند و برای تحت تاثیر قرار دادن آن‌ها ۳۰۰ نفر را در خانه آقای رضوی که بسیار بزرگ بوده، جمع می‌کنند. دعوت شدگان که بعد از شهریور ۱۳۲۰ از فعالان سیاسی کشور بودند و عبدالقدیر آزاد که قدیمی‌تر از همه آن‌ها بود و از دوره رضاشاه در سیاست بود به جوانان تازه از راه رسیده توجه نمی‌کنند. بقایی به آن‌ها پیشنهاد می‌کند شما بیاید داخل سازمان نگهبانان آزادی من. عبدالقدیر آزاد می‌گوید شما وارد حزب من یعنی حزب آزاد شوید. خداپرستان سوسیالیست که از این راه به نتیجه نمی‌رسند با حزب ایران شروع به مذاکره می‌کنند. و به عنوان یک گروه به حزب ایران می‌پیوندند. این اقدام مربوط به نیمه اول سال ۱۳۲۸ است. خداپرستان از نظر برنامه، اختلافی با حزب ایران نداشتند.

رئوس برنامه حزب ایران چنین بود: از نظر سیاسی حفظ استقلال کامل کشور و پشتیبانی از اصول دموکراسی. از لحاظ اقتصادی: استقرار عدالت اجتماعی، کوشش در بهبود وضع مادی ملت از راه توجه به کشاورزی صنعت و بهره‌برداری از جمیع ثروت مملکت. از لحاظ اجتماعی: تهذیب اخلاق، تامین فرهنگ و تامین بهداشت عمومی. به لحاظ اساسنامه هم مشکلی نداشتند، تا سال ۱۳۲۵، اساسنامه حزب ایران تصریح می‌کرد فقط کسانی می‌توانند عضو حزب ایران شوند که مسلمان باشند. برخلاف آن جنبه سکولار بودن حزب ایران، که من نمی‌دانم این چه نوع سکولاری است که شرط عضویتش مسلمان بودن است.

این در اساسنامه حزب ایران است. مسلمان بودن اعضا قضیه‌اش متفاوت است. اکثر قریب به اتفاق اعضای حزب توده در آن دوره مسلمان بودند. اساسنامه حزب توده برخلاف حزب ایران شرط عقیدتی برای عضویت در حزب نگذاشته بود. بعد از ماجرای فرقه دموکرات آذربایجان، در اساسنامه حزب ایران تغییراتی داده شد از جمله اینکه علاوه بر مسلمان، زرتشتیان هم می‌توانند عضو حزب ایران شوند. خداپرستان سوسیالیست مشکلی از این بابت نداشتند.

  • به بداخلاقی می‌خواستید اشاره کنید، لطفا فراموش نکنید.

خسروپناه: آن را هم می‌گویم. در کنگره بعدی که برگزار می‌شود، نخشب عضو شورای عالی حزب ایران می‌شود رازی و شهیدی هم به کمیته مرکزی وارد می‌شوند. این‌ها شروع به فعالیت می‌کنند اما فراکسیون خود را در درون حزب حفظ می‌کنند. این‌‌ همان بحث بی‌اخلاقی است که عرض می‌کنم. به شکل یک فراکسیون به حیات خود ادامه می‌دهند. در درون حزب ایران.

  • چرا می‌گویید بی‌اخلاقی؟

خسروپناه: وقتی که ما به یک حزبی می‌پیوندیم، یک اصولی دارد. این اصول مشخصا این است که من باید بیایم و در این چارچوب حزبی به عنوان یک عضو فعالیت کنم نه اینکه یک فراکسیون در درون حزب ایجاد کنم. اگر حزبی اجازه ایجاد فراکسیون در درون حزب را بدهد، هیچ اشکالی ندارد. اما حزبی که اجازه ایجاد فراکسیون نمی‌دهد تشکیل فراکسیون در درون حزب هم یک عمل ضد تشکیلاتی است هم غیراخلاقی. انسجام درونی آن حزب را با مشکل مواجه می‌کند. چون دو برنامه پیدا می‌کنند، دو مشی مختلف پیدا می‌کنند.

در تداوم فعالیت این افراد، در آخر آذر یا اول دی ۱۳۳۱ نامه‌ای از این‌ها به دست می‌آید، دو نفر از اعضای همین فراکسیون، خطاب به رازی، نخشب و نفر سوم که نامش یادم نیست، می‌نویسند که چرا شما رفتید در حزب ایران ادغام شدید، دیگر در محفل خودمان فعالیت نمی‌کنید و نامه در جلسه هیات اجراییه خوانده می‌شود و همه می‌فهمند فراکسیونی وجود دارد. بلافاصله جلسه کمیته مرکزی حزب ایران تشکیل می‌شود و آن پنج نفر را اخراج می‌کند. پس از اعلام حکم اخراج،‌‌ همان شب عده‌ای از اعضای حزب ایران به اعتراض در دفتر حزب جمع می‌شوند. از نظر اساسنامه حزبی هم کمیته مرکزی نمی‌توانسته آن‌ها را اخراج کند چون این‌ها نماینده کنگره حزبی بودند که می‌بایست چند روز دیگر تشکیل می‌شد. بنابر این سنجابی و قاسمی، پادرمیانی کرده و حکم اخراج لغو می‌شود و تصمیم گیری موکول به کنگره می‌شود. البته علاوه بر قضیه فراکسیون درون حزب، اختلاف در خط مشی سیاسی هم وجود داشته است.

در کنگره که برگزار می‌شود نخشب را به همراه دو نفری که نامه را نوشته بودند از حزب اخراج می‌کنند. در حقیقت نخشب را به خاطر موضع گیری و سخنرانی که در کنگره می‌کنند و تند موضع می‌گیرد، اخراج می‌کنند. نخشب می‌گوید ما حاضریم ۶ ماه ما را از عضویت حزب معلق کنید اما اخراج نکنید، به اشکال مختلف نخشب کوتاه می‌آید که از حزب اخراج نشوند، می‌خواهند در درون حزب ایران باقی بمانند. می‌گویند ما علیرغم تمام اختلافاتمان می‌خواهیم در حزب ایران بمانیم. عملی که رهبری حزب ایران انجام می‌دهد عمل درستی نیست آن هم غیراخلاقی است. مثلا صلاحیت بعضی از نمایندگانی که برای کنگره انتخاب شده بودند مثل نماینده کرمانشاه را تایید نمی‌کند چون از اعضای فراکسیون خداپرستان بوده، اقداماتی را در جهت تهدید بعضی از نمایندگان کنگره انجام می‌دهند، از آن‌ها دستخط می‌گیرند که به اخراج رأی بدهند، عده‌ای از نمایندگان کنگره که طرفدار جریان نخشب بودند به شهرستان‌های خود برگردند، در نتیجه جناح نخشب در کنگره در اقلیت قرار می‌گیرند و اخراج می‌شوند. در این ماجرا کارهای رهبری حزب ایران هم کاملا غیراخلاقی و غیرحزبی است. رازی و یک نفر دیگر هم به خاطر موضعی که در کنگره می‌گیرند درحزب می‌مانند. بعدا در بهمن ماه فراکسیون خداپرستان سوسیالیست انشعاب می‌کنند. در دو مقطع آن‌ها در حزب ایران عملکرد فراکسیونی داشتند در دو مرحله هم اخراج شدند. این بی‌اخلاقی است.

  • آقای پیمان لطفا بحث فراکسیون را پی بگیرید، نظرتان نسبت به اطلاعاتی که آقای خسروپناه عنوان می‌کنند، چیست؟

پیمان: نه بسیاری ازاین مطالب به لحاظ تاریخی نادرست است و من مجبورم توضیحاتی بدهم. اینجا سه نفر موضع واحدی را در انتقاد ازنخشب دنبال می‌فرمایند و من حق دارم در همان حدود وقت توضیح دهم.

نهضت خداپرستان سوسیالیست یک جریان فکری سیاسی است که با وجود پذیرش تغییرات به نظر من تکاملی، متناسب با تحولات فکری وسیاسی درایران و جهان، بر همان پایه‌های اساسی اولیه موجودیت دارد. والبته در ابعادی فراتر از یک تشکیلات خاص و با تعداد معینی افراد. درحالی که دراین گفت‌و‌گوها دوستان بیشتر به مسائل جزئی و حاشیه‌ای پرداختند تا بنیادهای فکری، نظری و ایدئولوژیک. البته جناب ثقفی نقدی به راهبرد مرحله سوم فعالیت آنان که گفتند، به شدت رادیکالیزه شدند و این را هم متاثر از لنینیسم دانستند و خلاف اصول اخلاقی‌شان توصیف نمودند. هرچند در مواردی جزئیات هم به‌‌ همان اندازه اهمیت دارند. اینکه گفتم این‌ها بنیانگذار و در طرح برخی ایده‌ها پیشرو بودند، به مواردی قبلا اشاره کردم، درهمین زمینه به مورد دیگری اشاره می‌کنم که اهمیت فکری و راهبردی زیادی در جریان اصلاح و نواندیشی دینی دارد، چرا با وجودی که همه آن‌ها مسلمان و عامل به وظایف عبادی و اخلاق دینی بودند و هویت دینی خود را پنهان نمی‌کردند و در گردش‌های دستجمعی‌شان هم نماز رابه جماعت برگزار می‌نمودند، اما نظام فکری و سیاسی خود فقط روی طرزفکر خداپرستی تأکید دارند و پای شریعت و فقه رابه میان نمی‌کشند. البته این تفکیک حدودا دودهه پیش بود که به صورت یک نظریه مستدل و تدوین یافت، اما از همان موقع آنها هم شریعت و فقه بخصوص بخش اجتماعی وسیاسی آن را مقید به زمان مکان می‌دانستند که باید متناسب با شرایط ومقتضیات هر دوران و جامعه با حفظ سازگاری‌اش با اصول و ارزش‌های بنیادین و جهانشمول مثل توحید و آزادی و برابری و اخلاقیات و عدالت اجتماعی مورد تجدیدنظر قرار گیرند. این تفکیک بدان معنا بود که آن‌ها در پی تأسیس حکومت شرعی و اسلامی نبودند. بلکه نظام مبتنی برآزادی، برابری و دموکراسی و سوسیالیسم و اخلاق را برآمده از جهان‌بینی خداپرستی در عصرحاضر قلمداد می‌نمودند و پیش‌بینی نخشب این بود که جوامع بشری به این سومی روند که این سه اصل، یعنی آزادی و دموکراسی و برابری و عدالت و اخلاق و خداپرستی را در ترکیب واحد و جداناپذیری راهنمای عمل اجتماعی قراردهند. این نظریه درعمل متضمن نفی خصومت‌های فرقه‌ای مذهبی و تلاش هریک برای حاکم کردن نحله خاصی از فقه و شریعت محسوب می‌شد. و ما همه بویژه بعد از فروپاشی نظام شوروی شاهد گسترش ایده تلازم آزادی و برابری و دموکراسی سیاسی و اجتماعی و اخلاق‌گرایی و انواعی از عرفان معنویت در مقیاس جهانی به خصوص درمیان جنبش‌های چپ و برابری‌طلب هستیم. باید دید چه عاملی پیشرفت و تحقق این ایده را در ایران به تأخیر انداخت. رویکردی که در عصرمشروطه و از پی جنبش اصلاح دینی درباره رابطه دین و سیاست در ایران غلبه یافت، همچنان مقبول قاطبه مجتهدین بود. خلایی که متعاقب سرکوب کامل جنبشهای رهایی‌بخش ملی و دموکراتیک با همدستی نیروهای مرتجع و خودکامه محلی و قدرت‌های امپریالیستی، درایران و دیگر کشورهای جهان سوم، پدیدآمد، برخلاف تصور هم مارکسیست‌ها وهم قدرت‌های سرمایه‌داری، توسط احزاب کمونیستی پر نشد، عمدتا به این دلیل که رویکردی ضدمذهبی داشتند و با دنباله‌روی از حزب کمونیست شوروی مصالح ملی را نادیده می‌گرفتند. بلکه نیروهای مذهبی سنتی شبیه فدائیان اسلام بودندکه در بیشتر جوامع مسلمان به تدریج ابتکارعمل را به دست گرفتند. زیرا توده‌هایی که زخم نزدیک به دو قرن تحقر و شکست و ستم و سلطه استعمار غرب و همدستان فاسد و مستبد بومی‌شان را بر تن و روح جان خویش داشتند، و هر بار که سعی کردند به هدایت روشنفکرانی که خواسته‌های برحق و سرکوب شده‌شان را در قالب مفاهیم نوغربی، دموکراسی، قانون اساسی و مجالس نمایندگی بازتاب می‌دادند، قیام کرده، خود و میهن خویش رانجات دهند، توسط‌‌ همان قدرت‌های غربی و وابستگانشان سرکوب شدند، نومید و خسته از آن مراجع، از دعوت به تکیه بر مذهب برای غلبه بر آن قدرت‌ها استقبال کردند و چنانکه شاهد بودیم تحولات در مسیری متفاوت و بعضا متضاد از آنچه که بود سیر نمود.

اهمیت کودتای ۲۸ مرداد و مشابه آن در دیگر کشور‌ها در سرنوشت مبارزات آزادیخواهانه این ملت‌ها را نباید دست کم گرفت. قطعا دلیل اصلی موفقیت کودتا ضعف‌های عمیق فکری فرهنگی و سیاسی خود این جوامع و نیروهای پیشرو و نخبه آن‌ها بوده است. درهمین نقدی که آقای ثقفی در مورد رادیکال شدن نهضت خداپرستان بعد از جدایی از حزب ایران آن را فاز سوم نامیدند و عملی غیراخلاقی خواندند، اگر رادیکال بودن را طرفداری ازتغییرات ریشه‌ای معناکنیم، خداپرستان سوسیالیست قطعا رادیکال محسوب می‌شدند. اما اگر ادعا شود که به رغم اینکه خود را حامی نهضت ملی و متحد حزب ایران معرفی می‌کردند، با چرخش به سوی رادیکالیسم، به هر دو پشت کرده عملی خلاف اخلاق مرتکب شدند، بکلی نادرست و ناروا است. به جزوه ایران درآستانه یک انقلاب اجتماعی اشاره شد، آیا آن تحلیل نادرست و چپ‌روانه و نشانه‌ای بود از تقلید از رادیکالیسم لنینی و انقلاب نوع بلشویکی؟ با این تفاوت که نه فورا بلکه به تدریج و از طریق حذف سایر نیروها و انتقاد از مصدق باهدف بی‌اعتبارکردن او و اهداف و راهبرد نهضت ملی و مآلا کنترل جنبش و هدایت آن به سوی انقلاب؟ اگر این قضیه را در ظرف شرایط واقعی اجتماعی سیاسی پیش از کودتا در نظر بگیریم، تصویر بکلی متفاوت می‌شود؛ بله آن‌ها جامعه ایران را برای ورود به فرایند یک انقلاب اجتماعی در ادامه سیرتکاملی نهضت ملی آماده می‌دیدند. ولی نمی‌خواستند این پروسه را به سبک لنین با شیوه‌ای غیردموکراتیک و با حذف سایر نیرو‌ها بلکه انتظار داشتند در چارچوب مشی مسالمت‌آمیز و دموکراتیک نهضت ملی به انجام برسد. دراین مورد هم خیال‌پردازی نمی‌کردند چراکه نهضت ملی و فعالیت احزاب مختلف آزادیخواه به بیداری و بسیج سرزندگی بی‌سابقه نیروهای اجتماعی در میان طبقه متوسط و روشنفکران، کارگران، معلمان، کسبه و پیشه‌وران و حتی بخش قابل ملاحظه‌ای از دهقانان منجرشده بود. جدا از روشنگری‌های احزاب مترقی ملی و یا مارکسیستی، اصلاحات اجتماعی دکترمصدق در ارتقای موقعیت کارگران و دهقانان در ایجاد آمادگی برای برداشتن گام‌های بعدی درهمین راستا بسیار موثر افتاده بود. نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق آزادی احزاب و مطبوعات، فعالیت سیاسی مسالمت‌آمیز و تظاهرات آرام سیاسی و اعتراضی را تضمین کرده بود. حقوق و آزادی‌ها جز در مواردی خارج از حوزه اقتدار دولت، یعنی زیر نفوذ دربار و نظامیان بود، موردتعرض قرار نمی‌گرفت. گرایش به عدالت اجتماعی و سوسیالیسم درکنار آزادیخواهی و دموکراسی، در هر چهارحزب متحد در نهضت و جبهه ملی، یعنی حزب ایران، جمعیت آزادی مردم ایران (خداپرستان سوسیالیست)، حزب ملت ایران (بارهبری فروهر) ونیروی سوم (بارهبری خلیل ملکی) غلبه داشت. خداپرستان در حالی با حزب ایران ائتلاف کردند که اغلب خود را سوسیال دموکرات معرفی می‌کردند. چنانکه خیلی‌ها برنامه‌ای اجتماعی و اقتصادی دکتر مصدق را در چارچوب سوسیال دموکراسی ارزیابی و تحلیل می‌کنند. باتوجه به این واقعیت‌ها چرا باید انتظار رخداد انقلابی اجتماعی درراستای تعمیم عدالت اجتماعی را به طریقی دموکراتیک و در چارچوب نظام حزبی و پارلمانی و انتخابات آزاد، تندروی و ناممکن و خلاف اخلاق تلقی شود؟ صرفنظر از برخی شباهت‌های صوری و فرعی که میان بسیاری احزاب و جنبش‌های اجتماعی کاملا متفاوت نیز مشاهده می‌شود، کمترین تشابهی چه به لحاظ نظریه فلسفی، اجتماعی و تاریخی و چه به لحاظ ایدئولوژی میان نهضت خداپرستان سوسیالیست و حزب بلشویکی لنین دیده نمی‌شود. به راستی میان دو جهان‌بینی مادی (ماتریالیسم) و توحید و خداپرستی، میان ماتریالیسم و دترمینیسم تاریخی و باور به عاملیت ارادی انسان‌ها و نقش نیروهای معنوی فرهنگی در تحولات اجتماعی و تاریخی و قول بر تقدم انقلاب فکری بر انقلاب اجتماعی، میان نظام مبتنی بر حاکمیت و مالکیت مطلقه دولت و در واقع رهبری حزب کمونیست و تأکید بر ضرورت توأم شدن دموکراسی سیاسی و اجتماعی، میان دیکتاتوری پرولتاریا و حاکمیت دموکراتیک همه قشرهای اجتماعی، میان مشی انقلاب مسلحانه و خشونت‌بار و انقلاب اجتماعی بدون خشونت و باشیوه‌های دموکراتیک و بالاخره میان جامعه و حکومت تک حزبی، حزبی مبتنی بر سانترالیسم غیردموکراتیک و باور به اصل تکثر و فکری و سیاسی و تعدد احزاب در جامعه با روابطی دموکراتیک و اخلاقی چه اندازه شباهت وجود دارد؟ آیا خداپرستان سوسیالیست نمی‌باید همراه با همه آزادیخواهان و اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران درقیام ملی و نه شورش سی تیر شرکت می‌کردند، قیامی که با وجود مسالمت‌آمیز بودن، ده‌ها تن ازجمله دو نفر از خداپرستان سوسیالیست در جریان آن شهید شدند. آیا این همراهی با مردم و نهضت ملی در دفاع از دموکراسی و حاکمیت ملی را می توان نشانه چرخش به رادیکالیسم از نوع لنینی توصیف کرد؟ آیا آن‌ها عقاید سوسیالیستی خود را از حزب ایران و سایر نیروهای نهضت ملی مخفی نگاه داشتند یا به عکس آن‌ها را به طور شفاف و علنی همه جا مطرح می‌کردند و رهبران حزب ایران با آگاهی کامل از عقاید آنان پای ائتلاف امضاء گذاشتند. چنانکه بعد از جدایی نیز با همین شفافیت هدف و راهبرد با دیگراحزاب ملی در یک جبهه واحد متحد شدند و به این اتحاد نه فقط تاکودتا که تاسال‌ها بعدازآن در نهضت مقاومت ملی، جبهه ملی دوم وسوم به مصدق و آرمان‌ها و مشی نهضت ملی وفادار ماندند. آیا جدایی از حزب ایران به خاطر عقاید و یا اقدامات رادیکال و مخالف مشی سیاسی حزب و مصالح نهضت ملی نبود. آنها را با عقاید سوسیالیستی و خداپرستی‌شان پذیرفته بودند و بعد هم به رغم جدایی به ستیز با حزب برنخاستند. انتقاداتی که به حزب ایران وارد می‌شد هرگز آنقدر نبود که آن‌ها را رودرروی یکدیگر قرار دهد و مناسبات‌شان را در چارچوب همکاری در نهضت و جبهه ملی مختل نماید. جمعیت آزادی مردم ایران که بعدا به حزب مردم ایران تغییر نام داد، درائتلاف چهارگانه احزاب ملی به فعالیت ادامه دادند. روابط دوستانه و همراه با احترام سران نهضت خداپرستان با بیشتر رهبران حزب ایران ازجمله اللهیار صالح، دکترسنجابی، مهندس حسیبی ادامه یافت و همکاری روابط دوستانه دوحزب، به رغم اختلافات فکری و بعضا راهبردی هرگز شکل خصمانه پیدا نکرد. انتقادات نرم و سازنده آن‌ها به دولت ملی، به گونه‌ای نبود که موجب تضعیف آن شود و یا حتی سرزنش متحدان آن‌ها را در نهضت ملی برانگیزاند. کجای این رادیکالیزم اجتماعی خلاف اخلاق و عملی دسیسه‌مانند است. علت جدایی یک سوءظن عادی بود که با مشاهده نامه پدید آمد. نامه‌ای از سوی تعدادی از همفکران خطاب به پیشکسوتان و انتقاد از آن‌ها مبنی بر این که آنان چنان سرگرم فعالیت‌های حزبی شده‌اند که پیشبرد آرمان‌های خود را به فراموشی سپرده‌اند. چند نفری مثل آقای زیرک‌زاده که از ابتدا هم موافقت چندان با ائتلاف نداشتند، یادداشت را حمل بر وجود فراکسیون و روابط مخفی بر ضد حزب کردندکه ابداچنین نبود و دیگر رهبران اصلی حزب نپذیرفتند عده‌ای را بازگرداندند و درصدد حل اختلاف و رفع سوءظن بودند. ولی اقدامات تحریک‌آمیز و غیردموکراتیک و غیراخلاقی عده‌ای درجریان انتخابات کنگره، جوی از بی‌اعتمادی و سوءظن میان طرفین پدید آورد بطوری‌که ادامه فعالیت سالم و همکاری دوستانه تحت آن شرایط دشوارشده بود. لذا برای پرهیز از تشدید اختلاف و بروز انشقاق در صفوف نهضت ملی و تضعیف آن در برابر دشمنان ترجیح دادند از حزب جدا شده مستقلا به فعالیت در نهضت ملی ادامه دهند. دور از انتظار نیست که در اینگونه مواقع زیاده‌روی‌ها و بی‌اخلاقی‌هایی هم احیانا از بعضی افراد سر بزند، ولی شواهد همه دلالت برآن داردکه رهبران جعیت آزادی مردم ایران اجازه ندادند این قضیه به انحراف آن‌ها از مشی نهضت ملی، نزاع باحزب ایران و یا ایجاد انشقاق در صفوف نهضت و اتحاد احزاب ملی منجر شود.

پرسیدند اگر خداپرستان دراخلاق وامدار لنین نیستند، اخلاق موردنظرشان ریشه درکدام سنت اخلاقی دارد؟ آنها از یک سو، تأثیر عوامل اجتماعی وشرایط زیست و کار و معیشت را در تبیین و توضیح اختلاف رفتار و تنوع اخلاقیات فردی و اجتماعی و در نتیجه نسبی بودن آن را می‌پذیرند و از سوی دیگر به یک رشته اصول و ارزش‌های فرازمانی اخلاقی باور دارند. ثانیا درفلسفه اخلاق، به مقولاتی مثل قرارداد، منفعت و سودمندی، تکلیف و یا نتیجه اصالت نمی‌دهند، حتی به معنای افلاطونی کلمه فضیلت‌گرا هم نیستند و به وجود مثل‌ها باور ندارند. به نظر آنان اراده‌گرایی و پای‌بندی به اصول و ارزش‌های اصیل اخلاقی اموری وجودی یا اگزیستانسیل هستند. محرک‌های عمل اخلاقی، یعنی داشتن گرایش و اراده عمل به خیر عموم، احساس مسئولیت و فداکاری در راه رهایی و کاستن از رنج و مرارت دیگران و یا ترجیح خیر دیگری بر منفعت شخصی، ریشه درهستی یا شعور خودآگاه آدمیان دارد که آن نیز به باور آنان پرتویی از شعور یا هستی الهی است. آنان نمادهای این نوع اخلاق ایثارگرنه و غیردوستانه را در منش و رفتار شخصیت‌هایی پیرواین سنت فکری چون امامان علی و حسین وآزادگانی نظیر آرش و مزدک و حلاج و نزدیکتر به خود شهدای انقلاب مشروطیت رادربرابرچشم داشتند، چرا در این زمینه باید سراغ لنین بروند؟

آقای خسروپناه به یک رشته اتفاقات در زمینه اعزام عناصر نفوذی در حزب ایران و حزب توده در حوالی سال‌های ۲۴و ۲۵ و سپس اخراج آن‌ها از جمله نخشب از آن حزب اشاره کردند که به نظر مخدوش و مغلوط می‌آیند. بعد از متحدشدن چند محفل اولیه و شکل‌گیری خداپرستان سوسیالیست، تا ائتلاف با حزب ایران بعد از ملی شدن صنعت نفت درسال‌های ۲۹و۳۰، ائتلاف دیگری گزارش نشده و هیچ یک از دست‌اندکاران و بنیانگزاران از جمله آقای دکتر ابراهیم یزدی که به اتفاق برادرخود دکتر کاظم و آشتیانی و شکیب‌نیا راه خودرا از نخشب و دوستانش جدا کردند، اشاره‌ای به این عملیات نفوذی در احزاب نکرده‌اند و حال آنکه در آن سال‌ها بابقیه همراه بودند. اعضای نهضت خداپرستان سوسیالیست و از جمله خود نخشب پیش از آنکه فعالیت حزب توده غیرقانونی اعلام شود، به دفعات در جلسات پرسش و پاسخ نورالدین کیانوری که درکلوب حزب برگزار می شد، شرکت می‌کردند و مواضع فکری و سیاسی حزب را به چالش می‌کشیدند. آن‌ها اصراری درمخفی نگاه داشتن هویت فکری خود نداشتند. تأثیر حضور و بحث‌ها و انتقادات آن‌ها به درجه‌ای رسید که حزب ناگزیر واکنش نشان داد. برای بی‌اثرکردن روشنگری‌ها و انتقادات آن‌ها به تفکر و مشی حزب، در روزنامه ارگان خود، احتمالا مردم، آنان را بچه مسلمانانی معرفی کردند که از تایمز لندن آب می‌خورند. بنابراین باید منابع این نوع گزارش‌ها مورد بازبینی دوباره قرار گیرند.

دیدگاه‌ها و حوادث برخی موضعی هستند و آثارشان گذراست و تأثیری تعیین‌کننده در تداوم حرکت و سمت‌گیری‌های اساسی آن ندارند. به همین خاطر در نقد یک جریان تاریخی مثل نهضت خداپرستان سوسیالیست، باید به میراث فکری و عملی زنده و مطرح آن‌ها توجه بیشتری کرد. بنظر من اهمیت و اثرات اجتماعی و سیاسی مبنا قرارگرفتن توحید و ارزش‌های منبعث از فلسفه وجودی خداپرستی، یعنی «دین» و متمایز کردن آن از فقه و شریعت و نیز تأکید برای اینکه خدا وجودی مستقر در جایگاهی بیرون از جهان نیست، تابه سلسله مراتبی از واسطه‌های خاص برای ارتباط بامخلوق نیاز داشته باشد. در کلیسا‌ها یک جور و در مذاهب دیگر به شکل دیگر، بلکه درون فرد فرد انسان‌ها حضور دارد و با وجدان یا شعور خودآگاه‌شان تعامل می‌کند. این بدان معناست که همه انسان‌ها در بهره‌مندی از شعور و ماهیت انسانی برابرند و به یک میزان حق دارند از حقیقت حرف بزنند، تکثری از انسان‌های خودانگیخته که به جای تبعیت فکری از یک یا چند مرجع فکری بیرونی، برای رسیدن به تفاهم، توافق و همکاری وارد گفت‌و‌گوی آزاد و عقلانی با یکدیگر می‌شوند و چون مبنای گفت‌و‌گو، ارزش‌های مشترک انسانی توحیدی است، این کار به سهولت انجام می‌گیرد بی‌آنکه هویت‌های مختلف قومی و مسلکی و مذهبی مانعی در راه تحقق این نوع دموکراسی گسترده مشارکتی و گفتگویی بوجود آورند. دین، نزد قرآن اصول و ارزش‌های واحدی است که بین همه مذاهب مشترک است و از شریعت‌ها که متکثرند متمایز می‌باشد. قرآن دین رامبنای وحدت و دوستی بین پیروان همه مذاهب قرارداده، آنان را از اختلاف و ستیز بر سر شرایع و مذاهب پرهیز می‌دهد.

  • وقتی ما از وجدان دینی حرف می‌زنیم دقیقا نمی‌دانیم این وجدان چه سنجه‌ای دارد چرا که ما میزان قرب افراد را نمی‌توانیم دریابیم و وارد حوزه‌های شخصی و خصوصی می‌شویم.

پیمان: نه، این‌ها من‌درآوردی نیستند، نص آیات قرآن‌اند. می‌گوید دین، کلمه یا گفتمان واحدی است که همه می‌توانید حول آن متحدشوید؛ اینکه جز حقیقت وجودی خدا کسی را نپرستید، کسی ر ادر تعیین سرنوشت خود با او شریک نگیرید و به جای خدا، کسی را از میان خود ارباب و صاحب اختیارخود قرار ندهید. این دعوت عین آیه قرآن است و فهم آن نیاز به تفسیر و تأویل ندارد. این گفتمان واحد (دین) به معنای اذعان به اصول توحید، آزادی، برابری و کرامت همه انسان‌هاست. اگر نهضت ملی با کودتا متوقف نمی‌گشت و جنبش ایران بر همان پایه و راهبرد ادامه و تکامل می‌یافت، این نحوه رویکرد به دین هم فرصت کافی برای مطرح و فراگیر شدن به دست می‌آورد. دراین صورت بسیار محتمل بود که در تحولات بعدی شرایع و مذاهب جایگاه دین و خداپرستی را اشغال نمی‌کردند و توحید و ارزش‌های آن به محاق نمی‌رفت و دینداری و دین‌ورزی از محتوای توحیدی و ارزش‌های بنیادین آن تهی نمی‌گردید و ما امروز شاهد آثار شوم و مصیبت‌بار سیاسی و اجتماعی عصبیت‌ها و نزاع‌های خونین و ویرانگر فرقه‌ای و تسلط گرایش‌های استبدادی و زورمدارانه و حکام فاسد و خودکامه بر جوامع مسلمانان نبودیم. در آن صورت قدرت‌های متجاوز و جنگ‌طلب سرمایه‌سالار فرصت این همه جنگ‌افروزی، سلطه‌جویی و مداخلات مخرب بدست نمی‌آوردند. بدیهی است که محتوای پ رارزش و ماندگار آموزه‌های محمد نخشب درخور آموخته‌های وی از یافته‌های علمی و تجربی آن دوره عرضه شدند. آن‌ها در ابعاد فلسفی و علمی قابلیت تعمیق و توسعه بیشتر داشته و دارند. چنان که شریعتی در زمانه خود با استفاده از آگاهی‌های گسترده‌تری به برخی از این ایده‌ها عمق و غنای بیشتری بخشید. از آن پس نیز در سایه کوشش‌های فکری و یافته‌ای تجربی نوین، میراث فکری نخشب در هر دو بعد نظری و عملی حیات و پویایی خود را حفظ کرده است. زمانی تصور می‌شدکه بدون متولی‌گری دولت، سوسیالیسم تحقق‌پذیر نیست. راهکاری که پیامدهای ناگواری برای آزادی‌ها و حقوق فردی و اجتماعی در پی داشت. ولی در مباحثات جدید، حق انتفاع جایگزین مفهوم مالکیت می‌شود و به همه دست‌اندکاران تولید اجتماعی تعلق می‌گیرد. اشکال مختلف مدیریت جمعی دموکراتیک، شورایی، نهادهای مدنی، کمون‌های مردمی و جامعه‌گرایی پیشنهاد و آزمون می‌شوند. گرایش به حاکمیت و مالکیت اجتماعی، باعث شد که نگاه خداپرستان سوسیالیست بیشتر از آنچه که متوجه حوزه قدرت سیاسی باشد، معطوف به فعالیت در سپهر عمومی گردد. به همین خاطر تمایلی برای اشغال پست‌های کلیدی درحکومت نشان نمی‌دادند.

  • تعاون‌خواهی آن‌ها بیشتر بعد فرهنگی داشته؟

پیمان: نخشب بر ضرورت کار فرهنگی به منظور جایگزین کردن تفکر خلاق و آزاد به جای تقلید و دنباله‌روی از آموزه‌های سنت یا مدرن، پیش از اقدام برای ایجاد تغییرات بنیادی اجتماعی پافشاری می‌کرد. باید دید چرا پدران ما در مقطع رویارویی با فرهنگ و تمدن نوین غرب و وقوع جنگ با روس‌ها، قادر به هم علل و عوامل ضعف خود و برتری و قدرتمندی آنان نبودند و لذا در مواجهه با دستاوردهای جدید آنان منفعلانه عمل کردند. گروهی دربست رد کردند و گروهی دربست پذیرفتند و گروهی گزینشی برخورد کردند. ازتفکر خلاق و نقد و بازسازی عالمان و مبتکرانه خبری نبود.

به طورمثال آخوند خراسانی و نایینی به حمایت از مشروطیت برخاستند، ولی چون روح حاکم بر اصول و سازوکار فقه و اجتهاد از نظام ارزش‌های توحیدی «دین» که قرآن نام می‌برد متأثر نبودند، نتوانستند بین آن و ارزش‌ها و اصول برابری و آزادی و حاکمیت بی‌واسطه مردم بر سرنوشتشان آشتی و تلائم برقرارکنند. خود نیز از این کار سرباز زدند و لذا برای رفع تزاحم موجود بین اصول نوین آزادی و دموکراسی و شریعت از بهانه غیبت معصوم استفاده کردند و گفتند در نبود وی تأسیس حکومت حقه ناممکن است و مجتهدین هم دراین امر از معصوم نمایندگی ندارند و اگر هم با این عنوان مصدر حکومت شوند مضار این کار خیلی بیش از فواید آن می‌باشد وچون در هرحال نظام مشروع بر استبداد برتری دارد و به عدل و خیر عموم نزدیکتر است باید از آن در برابر حکومت مستبده پشتیبانی کرد. این تیزبینی و درک صحیح از آنچه در آن روز به صلاح خلق است به سود مردم و آزادی و دموکراسی تمام شد.

اما در مورد این مطلب که گویا در پشت طرح امکان وقوع یک انقلاب اجتماعی درآن مقطع تاریخی، انگیزه قدرت‌طلبی نهفته بوده است. این برداشت درست نیست. استدلال آن‌ها این بود که نهضت ملی در عقب راندن استبداد و استعمار و احیای استقلال سیاسی و حاکمیت ملی به پیروزی دست یافته است. مردم ایران بیدار و نسبت به خواسته‌ها و حقوق خودآگاهی یافته‌اند و آمادگی بیشتری برای فداکاری دارند. اکنون زمان آن رسیده است که باتغییری بنیادی در مناسبات اجتماعی عدالت اجتماعی برقرار گردد و به سوی استقرار سوسیالیسم پیشرفت حاصل شود. به درستی و نادرستی این تحلیل کار ندارم. پیشتر به برخی شواهد دال بر امکانپذیر بودن آن اشاره کردم.

  • یعنی سهم‌خواهی در قدرت؟

پیمان: نه، منظورآن نبود که چون آنها آماده کسب قدرت‌اند و با این کار به یک انقلاب اجتماعی دست خواهند زد. نه هرگز دچار چنین توهمی نبودند و ارزیابی خیال‌پردازانه و غیرواقعی از توانایی‌های خویش نداشتند. قرار نبو داین انقلاب همانگونه که درروسیه عمل شده بود بدست یک حزب قدرتمند و منضبط و مسلح به سلاح گرم صورت گیرد. بلکه‌‌ همان نیروهای اجتماعی و سیاسی که هدف برقراری حاکمیت ملی را به ثمر رساندند، آماده‌اند که گام بعدی را در راستای برقراری عدالت اجتماعی به پیش بگذارند. چگونه؟ از طریق‌‌ همان سازوکارهای دموکراتیک و مقاومت‌های مدنی مسالمت‌آمیز که نهضت ملی را اعتلا و پیروزی بخشید. خواست و یا آرزوی آنان این بود که خودشان نیز در صفوف مقدم این جبهه حرکت و ایفای نقش کنند. آن‌ها در اندیشه تحقق آرمان‌هایشان بودند. فکر می‌کردند، گسترش دموکراسی سیاسی با دموکراسی اجتماعی به لوازم بیشتری ازجمله آگاهی، فرهنگ و اخلاق و تشکیلات و تربیت و آمادگی فکری و اخلاقی و عملی بیشتری نیاز دارد. جامعه عادلانه و برابر به زور و جبر و ازبالا محقق نمی‌شود. تجربه شوروی در برابر آن‌ها بود. اعمال زور برای برقراری مساوات، با سلب آزادی و ازبین بردن انگیزه فعالیت خلاق همراه است. علاوه بر تدوین قوانین مناسب و عادلانه برای جلوگیری از تجاوز به حقوق یکدیگر و دزدی و سوءاستفاده از اموال عمومی و محصول کار دیگران، به سطح بالایی از اخلاقیات اجتماعی و عواطف پرورش‌یافته انسانی نیاز است تا آن‌هایی که به هر دلیل توانایی تولید ارزش‌های مازادبرنیاز شخصی دارند داوطلبانه و به انگیزه درونی آن‌ها را در خدمت تأمین نیازهای عمومی صرف کنند. یک پایه جامعه سالم و عادلانه و برابر بر میثاق‌های اجتماعی دموکراتیک نهاده است، پایه دیگرآن بر انگیزه‌های انسانی و عواطف دگردوستی نیروهای فعال و مولد استوار می‌شود. با تمرکز قدرت و مالکیت در دست‌های دولت، آنگونه که درشوروی عمل شد، جامعه سالم و آزاد، دموکراتیک و بهره‌مند از تساوی و عدالت پدید نمی آید. منظور این نیست که خداپرستان سوسیالیست قدرت سیاسی را پلید می‌دانستند و در مواجهه با آن تنزه‌طلبی می‌کردند. شیفته آن هم نبودند، اگر خلاف این بود، باید به هر نحو در حزب ایران که بستر مناسبی برای صعود از نردبان قدرت سیاسی بود باقی می‌ماندند.

خسروپناه: نامه انتقادی به آن سه نفر‌‌ همان موقع در دو روزنامه منتشر شد. نامه‌ای نبود که بگوید شما رفتید آنجا کار‌هایمان را دنبال بکنید. در آن نامه می‌گویند شما رفتی آنجا گم شدی. آرمانهای ما چه شد؟

پیمان: درست است، از آن نامه بوی توطئه و دسیسه علیه حزب استشمام نمی‌شد. چند نفری ازجمله مرحوم زیرک‌زاده روی سوابق ذهنی خودشان آن رابزرگ کرده بهانه اخراج آنان قرار دادند. درحالی که دکتر سنجابی چنین ظنی نسبت به آن‌ها نداشت و سعی خود را در حل اختلاف و رفع سوءظن به‌کار برد اما فایده نبخشید. هیچ نشانه و قرینه‌ای مبنی بر اینکه آن‌ها به تعهدات‌شان درقبال حزب عمل نکرده‌اند ارائه نشد.

خسروپناه: من با فرمایش آقای دکتر پیمان موافقم، منتها این بخش تاریخی قضیه‌اش نه. ولی آن قسمت‌های دیگر، بله. اما یک نکته هم هست، روزنامه مردم ایران را که می‌خواندم در شماره‌های آخر که به کودتای ۲۸ مرداد نزدیک است، سروکله مقاله‌هایی پیدا می‌شودکه بتدریج دارد از اسلامی کردن حرف می‌زند، شما می‌ببینید این خط به تدریج پررنگ می‌شود. یعنی این جنبه هم هست. اما بعدا در سال ۱۳۴۰ کتابچه‌ای را خداپرستان سوسیالیست منتشر می‌کنند که در آن اسلامی کردن، دیگر مطرح نیست.

ثقفی: خیلی نمی‌شود گفت. آن‌ها کار تشکیلاتی می‌کردند کار نویسندگی می‌کردند بعد‌ها با نیروهای رادیکال اسلامی کار کردند…

خسروپناه: نه اصلا کاری به نخشب ندارد. نخشب از ایران به امریکا می‌رود، آنجا مدتی با روزنامه ایران آزاد، کار می‌کند. آن کتابچه ربطی به نخشب ندارد. در روزنامه مردم ایران در شماره‌های آخر، مقاله‌هایی منتشر شده و به تدریج آن گرایش پررنگ می‌شود، گرایش به اسلامی کردن.

پیمان: اینکه گفتید نامه‌هایی که می‌آمد علیه حزب ایران چه اندازه صحت دارد؟ چون این‌ها سعی کردند با حزب درگیر نشوند.

ثقفی: دفعه اول بود بعد از اینکه زیرک‌زاده آن شلوغ بازی‌ها را درآورد به نظر من کولی‌بازی بود ببخشید اینگونه می‌گویم، این‌ها همه شخصیت‌های مملکت هستند، همانطور که گفتم متن نامه این بود که شما چرا فراکسیون نیستید؟ اگر بخواهیم به زبان سیاسی بگوییم، مفهومش همین بود.

خسروپناه: نامه می‌گوید چرا شما دو نفر که آنجا هستید دیگر نمی‌آیید در درون فراکسیون فعال باشید. متنش موجود است.

ثقفی: برخلاف آن دوره که تمام مباحث سر این است که شلوغ نکنید حالا ما را بیرون کردند که کردند، چه اهمیتی دارد، اصل نهضت است نباید به خودمان لطمه بزنیم در دور دوم که دو نفر را اخراج می‌کنند و سه نفر بعدا استعفا می‌دهند متاسفانه خیلی تند رفتار می‌کنند.

خسروپناه: موضع روزنامه مردم ایران علیه حزب ایران خیلی تند‌تر از اعلامیه‌هایی است که منشعبین در شهرستان‌ها می‌دهند. این نوشته نخشب را می‌خوانم: ما هدفی بسیار عالی‌تر از این داریم که بخواهیم در برابر این نوع دارودسته‌های سیاسی که بعضی از آن‌ها به کارگشایی معروف شده‌اند، دکانی باز کنیم. و ما هم در این دستگاه و در این رژیم سهمی داشته باشیم.

ثقفی:نخشب می‌گوید که ما با این‌ها مخالفیم این‌ها اصلا شده‌اند جناحی از حکومت.

خسروپناه: نخشب و یارانش قدرت هم می‌خواستند، بدشان نمی‌آمد. از مقاله‌های روزنامه مردم ایران است، نوشته: در دستگاه‌های دولتی، دکترمصدق تنها مانده و فعالیت و کوشش یک فرد هم چندان ثمربخش نیست، تنهایی دکتر مصدق ناشی از آن است که هیات حاکمه، دستگاه دولتی و رجال معنون و شخصیت‌های صاحب نام، آمریکافیل شده‌اند. بعد می‌نویسد راه حل چیست؟ راه حل اصلی از نظر آن‌ها اعلام جمهوری است که آن را صراحتا تا ۲۵مرداد ۱۳۳۲ اعلام نمی‌کردند. در عین حال، انتقاد شدید به سیاست داخلی دکتر مصدق داشتند که آقا این چه وضعش است؟ تو باید سیاست‌های اجتماعی را پیش ببری، رادیکالیسم اجتماعی را دنبال کنی. و از آن طرف (درباره قدرت طلبی این را هم بگویم تمام شود) این را هم می‌گویند که دکتر مصدق نخست وزیر باشد و حزب آزادی مردم ایران، باید تکیه‌گاه نهضت شود. جبهه ملی فاتحه‌اش خوانده شده، آمریکافیل شده و ما باید جایگزین آن شویم.

ثقفی: به حزب ایران بدجور حمله می‌کنند و می‌گویند که شما جزوی از هیات حاکمه هستید.

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.