حقیقت همه ادیان یکی است و غیرقابل تغییر | بنیاد باران
Monday, 21 October , 2019
امروز : دوشنبه، ۲۹ مهر ، ۱۳۹۸ - 22 صفر 1441
  پرینت تاریخ انتشار : ۲۳ شهریور ۱۳۹۸ - ۱۷:۱۱ | 143 بازدید |

موبد اردشیر خورشیدیان در هفتمین جلسه «اخلاق، زمینه‌ای برای گفت‌وگوی ادیان»

حقیقت همه ادیان یکی است و غیرقابل تغییر

هاتیک و داتیک؛ که مسلمانان به آن طریقت و شریعت می‌گویند. پس دین، هدف و راه را نشان می‌دهد، ولی مذهب، روش رسیدن به آن را نشان می‌دهد.
حقیقت همه ادیان یکی است و غیرقابل تغییر

نشست‌ها-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: ‌‌سلسله نشست‌های اخلاق‌پژوهی که با عنوان «اخلاق، زمینه‌ای برای گفت‌وگوی ادیان» برگزار می‌شود با حضور علما و دانشمندان زرتشتی، یهودی، مسیحی و مسلمان است که طی آن مشترکات میان ادیان، مورد بحث و تاکید قرار می‌گیرد. در هفتمین جلسه این برنامه‌ها، که بعد از جلسات «اخلاق در مسیحیت» برگزار شد، موبد اردشیر خورشیدیان، رئیس انجمن موبدان تهران، مدرس اولین کلاس «اخلاق زرتشتی» بود که متن کامل سخنان وی در ادامه آمده است:
به نام خدای اهورامزدا، خداوند یکتا و بی‌همتا. پیش از هرچیز لازم است تاکید کنم من در اینجا مثل یک آموزگار صحبت می‌کنم و آموزگاری درس می‌دهم، کلامی صحبت نمی‌کنم. فرق درس آموزگاری با کلامی این است که در کلامی، روی سخنش با مردم عام است. بنابراین جوری می‌گوید که مردم عام بفهمند و کم‌کم تبدیل به باور و کردارشان شود. آموزگاری اینطور نیست. جوری صحبت می‌کند که فقط دانایان باوجدان می‌توانند بفهمند. به قول زرتشت که مرتب در گاتاها می‌گوید، روی سخن من با دانایان راستی‌جست است. دانایانی که از حرف من سوء استفاده نمی‌کنند.
مشارکت‌کنندگان هم حتما یک سری اطلاعات ابتدایی دارند و می‌خواهند نکاتی که می‌دانند را بررسی علمی کنند و بنابراین من به صورت آموزگاری، مطالب را کلاسه شده بیان می‌کنم. به همین منظور، اول باید ببینیم فرق دین با مذهب چیست،فرق مذهب با فرهنگ چیست و چه بخشی از آن را آئین می‌گوییم. کدام بخش را واقعا باید دین بگوییم.
بحث‌ام را با یک شعر از سعدی شروع می‌کنم.
صاحب دلی به مدرسه آمد زخانقاه / بگسست صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود / تا انتخاب کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش برون می‌کشد ز آب / این جهد می‌کند که رهاند غریق را
امیدواریم همه به آن جایگاهی برسیم که هم خودمان را از غرق شدن نجات دهیم، هم دیگران را نجات دهیم. این کار را دین می‌تواند انجام دهد. واژه دین، در همه زبان‌ها مشترک است. دین از واژه دئنای اوستایی یا دیانای انگلیسی آمده است. این واژه در هر سه زبان سانسکریت و ودایی و لاتین به معنای وجدان است. احتمالا می‌دانید که طبق نظر زبان‌شناسان، ما سه زبان اصلی داشتیم، لاتین، ودایی و اوستایی. داریوش شاه در بیستون سه متن مشترک را به سه زبان و با یک خط میخی می‌نویسد. محققی به نام راب ویلسون این‌ کتیبه‌ها را بررسی و مقایسه کرد و متوجکشیش ژاک یوسف در سومین جلسه «اخلاق، زمیه شد که متنی خاص به هر سه زبان اصلی نوشته شده است. همین نکته بنیادی شد برای ترجمه سایر کتیبه‌ها. این زبان‌ها، کم‌کم به خط‌های مشکل‌تری رفت مانند خط هیروکلیف در مصر. هیروکلیف هم پایه‌ای برای بقیه خط‌ها شد. سه خط و سه موسیقی و سه نژاد بیشتر در دنیا نیست. نژاد سفید، نژاد سیاه و هم نژاد زرد که هریک مشخصات و ویژگی‌های خود را داردند و از طریق پزشکی، ژنتیک و عکس‌برداری می‌توان فهمید.
صحبت از واژه دین بود. اشوزرتشت دریافت که انسان به خاطر دو ویژگی، از بقیه موجودات برتر است. یکی قدرت اندیشیدن و یکی هم وجدان. نه این که در سایر موجودات این دو ویژگی صفر باشد، کم است. مثلا کلاغ بعد از سی، چهل سال می‌فهمد که می‌توان گردو را شکست یا می‌توان صابون را از خانه دزدید. کارهایی می‌کند که قبلا بلد نبود. نمی‌تواند هم به بچه‌اش یاد دهد. پس از غریزه تجاوز می‌کند. یعنی از چیزهایی که می‌داند و خداوند در غریزه‌اش گذاشته است، استفاده می‌کند یا چیزهایی را که خودش دیده و شنیده و پنج حس‌اش درک کرده را ذخیره می‌کند و از آن‌ها استفاده می‌کند. هر موجودی که زنده است، رشد می‌کند، تکثیر می‌شود و تولید مثل می‌کند به نوعی فکر می‌کند. برخی‌شان تماما غریزی است و برخی نه. حتا میکروب‌ها هم فکر می‌کنند. اینها ثابت شده است. مثلا به میکروبی آنتی‌بیوتیک می‌دهید تا او را بکشید، او کم‌کم می‌فهمد که باید نسبت به آن آنتی‌بیوتیک مقاوم شود. اما گستره اندیشیدن انسان، منحصربه‌فرد است. این موضوع را اشوزرتشت، با عنوان آسنوخرد یا خرد ذاتی یاد کرده است. خرد به عقل ترجمه شده است. ولی آسنوخرد یا IQ، خرد خدادادی است که شخصیت ذاتی انسان را می‌سازد. پس انسان به خاطر داشتن آسنوخرد از بقیه موجودات برتر است. می‌تواند از نقطه A تا نقطه B برود و نقطه C را ابداع و اختراع کند. روش‌‌ها را ابداع می‌کند و وسایل را اختراع می‌کند. پس تنها موجودی که می‌تواند قوانین حاکم بر طبیعت را بفهمد، روش‌ها را ابداع کند و وسایل را اختراع کند انسان است. بر همین اساس، انسان دریافت که تمام چیزهایی که خداوند آفریده است، دارای قانون است که چهار خاصیت هم دارد. جهان‌شمول است، همواره یکسان است، غیرقابل تغییر است، بی‌نهایت دقیق است. به همین دلیل علم به‌وجود می‌آید. در حقیقت تمام ذرات طبیعت، اطلاعات‌شان کامل است. همه ذرات طبیعت می‌دانند که در این لحظه باید چه‌کار کنند. تنها کسی که می‌تواند این قوانین را کشف کند، انسان است. راستی کشف‌ کردنی است، حقیقت اختراع کردنی نیست، کشف می‌شود. دروغ اختراع می‌شود. انسان کشف می‌کند و بعد روش‌ها را ابداع می‌کند و وسایل را اختراع می‌کند. چون آن چهار خاصیت را دارد. مثلا می‌فهمد که مایعات به هم فشرده نمی‌شود، با همین دانش جک روغنی می‌سازد.
اندیشه را باید به دو بخش تقسیم کنیم. یک، عقل. البته در اوستا نامش منه است. منه در گاتاها. کتاب آسمانی ما گاتاهاست. اوستا، بخش‌هایی است که بعد موبدان نوشتند. در گاتاها می‌گوید منه داریم و دَیِنَه. بخش‌های منه و دینه. دئنا یعنی دین و وجدان. منه یعنی خرد یا عقل. در فارسی هم می‌گوییم خرد، چون چیز مشابهی نداریم. اما ما فکر را مختص می‌کنیم به آن چیزی که قبلا دانسته‌ایم و وابسته به گذشته است. اندیشه وابسته به حال و آینده است و به چیزی که فکر می‌کنیم. پس یک آدم متفکر، ممکن است اندیشمند باشد، ممکن است نباشد. انسان می‌تواند چیزهایی که قبلا یاد گرفته با هم ترکیب کند و چیز جدیدی از آن درآورد. اگر موجودی چنین قابلیتی داشت، می‌توان اسم‌اش را انسان گذاشت. امروزه می‌بینید می‌گویند مشخصه انسان، انگشت و دست‌اش است به نحوی که اگر انگشت شصت‌اش با دستش، زاویه نود درجه ساخت، انسان تلقی می‌شود. هر موجودی اگر یک میلیون سال پیش هم از زیر خاک درآمد و انگشتی مثل ما داشت، اسمش انسان است. انگشت شصت انسان کوچک‌تر است و دست ابزارساز دارد. هر چند بخش بزرگی از مغز ما فقط حس و حرکت این منطقه بدن را تنظیم می‌کند. این ویژگی فیزیکی منحصربفرد انسان است. نمی‌شود کسی را که از زیر خاک درآوردیم، بفهمیم فکر می‌کرده یا خیر. فقط اگر این انگشت نود درجه است، اسمش انسان است. انسان، با این ویژگی‌های فکری و فیزیکی، خدایی دارد که اسم خدایش اهورامزدا است. می‌فهمد چون دانایی در همه جای جهان و هستی در جریان است، بنابراین اهورا، مزداست. اهورا یعنی هستی بخش، ابرداناست. مز یعنی بزرگ. مز در زبان انگلیسی و هندی همین است. می‌گویند مز در شکم کسی است، یعنی توده‌ای بزرگ دارد. چیزی که غیرطبیعی و بزرگ است. ما به مادربزرگ نمز می‌گوییم. دا هم از مصدر دانایی است. پس درک می‌کند که خدا خودش آمده است. خدا یعنی خود آ، خودش آمده است. ما را خدا آفریده است، اما خودش خود آ است. مزدا یعنی ابردانا. پس هستی بخش، ابرداناست. دانایی در همه هستی در جریان است. بعد از آن، می‌گوید که اصولا کار من این نیست که مردم را متخصص رشته‌های مختلف علوم عقلی کنم. کار من این است که مردم را دین‌دار کنم، یعنی وجدان‌شان را قوی کنم. وجدان انسان‌ها را قوی کنم. چرا که خرد، حافظ منافع خودمان است و وجدان، منافع دیگران را می‌خواهد. به همین دلیل شاعر می‌گوید:
هم‌نشین تو از تو به باید / تا تو را عقل و دین بیافزاید
نه عقل تنها، نه دین تنها. نه وجدانیات و اخلاقیات تنها، نه عقل تنها که طرفدار خودت باشی و همه‌اش به خاطر خودت باشد. بنابراین پایه کارمان را از امروز، محکم می‌کنیم که بقیه صحبت‌های من در جلسات بعد، بر همین مبنا است. واقعا امروزه بیشترین چیزی که برای انسان‌ها لازم است، دین است. پس دین، اصول را تعیین می‌کند. درباره حقیقت بحث می‌کند و حقیقت را بیان می‌کند. حقیقت نمی‌تواند دوتا باشد. کسی می‌تواند اشتباه کند و حقیقت را به من اشتباه بگوید، ولی نمی‌تواند دوتا باشد. بالاخره، تاریکی، عدم نور است. سکوت، عدم صداست. حقیقت، جهان‌شمول است و همواره یکسان است. بی‌نهایت دقیق است و غیر قابل تغییر. دین، حقیقت، یکی است. هر چند درک ما از حقیقت نسبی است. یعنی هیچ انسانی هنوز پیدا نشده است که در رابطه با کوچک‌ترین چیزی، همه چیزی را بداند. چنین چیزی هنوز نیامده است، به نظر هم نمی‌آید چنین چیزی برسد. بالاخره در جایی به بن بست می‌رسد. انسان تا جایی را می‌داند و نمی‌تواند بیشتر از آن را بداند. ولی باید تا جایی پرسش کند. انسان در دامنه خرد، خیلی پیشرفته کرده است. در علوم عقلی خیلی پیشرفت کرده. حتی در همین سالیان اخیر این پیشرفت‌ها جهشی ناگهانی داشته. مثلا یادم هست زمانی که ما درس می‌خواندیم، نهایتا پانصد رشته در دانشگاه بود. الان حدود سه هزار رشته دانشگاهی داریم. همین چشم پزشکی، تخصص بنده، الان بیشتر از ۱۲ رشته دارد. در محور عقل خیلی پیشرفت داشتیم. ابتدا در غار زندگی می‌کردیم. اما انسان چون دارای اندیشه بود، اولین موجودی بود که فهمید می‌شود درخت را پایین کشید و میوه‌اش را چید. لازم نیست به آن بالا رفت. ولی میمون که بعد از انسان، بالاترین هوش را دارد، از درخت بالا می‌رود. می‌دانید که هوشمندترین حیوان، IQ ده دارد. هوش پشه نیم است. هوش سگ ۳ و ۴ است. هوش اسب حدود ۶ است. هوش دلفین حدود ۸ است. بهترین و بالاترین هوش را میمون آدم‌نما دارد که حدود ۱۰ است. ولی خنگ‌ترین انسان‌ها و کم‌ هوش‌ترین انسان‌ها، هوش ذاتی یا IQشان زیر ۳۵ نیست. فاصله بین ۱۰ تا ۳۵ را حلقه گمشده داروین می‌گویند. دانشمندان ثابت کردند که روند بوده ولی این که چطور شده ناگهان این همه جهش فکری بوجود آمده، در هاله‌ای از ابهام است. یعنی بین پشه تا میمون که انواع و اقسام موجودات هستند، به تدریج هوش رشد می‌کند و درست است، ولی بین میمون آدم‌نما و انسان، یک‌ مرتبه هوش، این همه جهش می‌کند. این فاصله بین ۱۰ تا ۳۵ مهم است. ضمن اینکه متوسط هوش انسان هم صد است. این جای تعجب است. هوش انسان، معمولا وقتی به دنیا می‌آید، بیش از ۸۰ تا ۸۵ درصد، معمولا بین ۸۰ تا ۱۲۰ است. بالای ۱۲۰ را باهوش و کمتر از ۸۰ را کم‌هوش می‌گوییم. البته ۶۰ به پایین خیلی خنگ است که آن، یک درصد جامعه می‌شود. ۱۴۰ به بالا هم هوش برتر هستند که آن هم چند درصد جامعه و خیلی کم هستند. به هر حال مردم عادی معمولا بین ۸۰ تا ۱۲۰ است. پس سوال زیست‌شناسان درباره این جهش هنوز به قوت خود باقی است. آنچه مسلم است، از قدیمی‌ترین اسکلتی که از انسان کشف کردند، یک و نیم میلیون تا ۱ میلیون و ۷۰۰ هزار سال می‌گذرد. این موجود شبیه میمون زندگی می‌کرده. منتها می‌فهمیده. مثلا می‌دانسته که باید به نوعی از خودش در مقابل دشمن دفاع کند و از سنگ و کلوخ چیزهایی می‌ساخته و از خودش دفاع می‌کرده. حدود پانصد هزار سال پیش می‌فهمد که می‌تواند از غارهای طبیعی استفاده کرد. از غارهای طبیعی و جاهایی که بوده، استفاده می‌کرده و از خودش حفاظت می‌کرده است. کم‌کم می‌فهمد که می‌توان به شکار رفت. به شکار می‌رود. ۸۰۰ هزار سال پیش به شکار می‌رود. جالب است که بیشتر این انسان‌ها در منطقه خاورمیانه کشف شده‌اند. سپس انسان می‌فهمد می‌تواند همان حیوانی که شکار می‌کند را زنده نگه دارد و با آن دامداری کند. دامداری یاد می‌گیرد و دیگر برای شکار آن اقدام نمی‌کند. پیش خود او را پرورش می‌دهد. کم کم در ۱۲ هزار سال پیش می‌فهمد که می‌توان کشاورزی کرد و لازم نیست به جنگل‌ها برود، می‌تواند یک جا بکارد و استفاده کند. حدود ۲۰۰ سال پیش تازه می‌فهمد که می‌شود از انرژی استفاده کرد و عصر صنعت شروع می‌شود. بعد هم حدود هشتاد سال پیش یعنی حدود ۱۹۳۰ کامپیوتر اختراع می‌شود که پیشرفت تکنولوژی روزافزون می‌برد. انسان در این مسیر کشف‌ها و اختراعات و ابداعات زیادی داشته،‌ اما بزرگ‌ترین کشف انسان آتش بوده است. بزرگ‌ترین اختراع انسان، چرخ است و بزرگ‌ترین ابداع انسان، خط است. چرا می‌گویم بزرگ‌ترین، چون هریک به تکامل و پیشرفت بشر سرعت ویژه‌ای بخشیدند.
اما انسان در محور وجدانیات، اصلا پیشرفتی متناسب با پیشرفت فکری نداشته است. یعنی متاسفانه در دئنا، انسان پیشرفتی نداشته و حتی به نظر می‌آید که روز به روز عقب‌تر می‌آید و کم‌کم وجدانیان کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. منافع دیگران غیرمهم می‌شود. هر کسی دنبال منافع خودش است، دنبال خرد است. این که عقل چه می‌گوید. شاخصه تمدن که ضابطه است، جایش را رابطه می‌گیرد. اینطور می‌شود که بوسیله همان کامپیوتر دنیا را به آتش می‌کشد. به سوریه می‌رود و با موشک زن و کودک را بمباران می‌کند. به همین دلیل است که وقتی به خانه می‌رویم و تلویزیون را روشن می‌کنیم، مرتب از این اخبار قتل و جنایت می‌بینیم و می‌شنویم و حال‌مان از این انسان بد می‌شود. تا جایی که خود من ترجیح می‌دهم شبکه حیوانات و حیات وحش ببینم تا شاید حالم جا بیاید. چون اگر وحشی‌گری هم دارند، براساس غریزه عمل می‌کنند و هیچ اندیشه نمی‌کنند. هم را می‌درند، چون سیر شوند و تازه وقتی حیوانی غذایش را خورد و سیر شد، بعد هم کنار می‌رود و اجازه می‌دهد بقیه بخورند. کینه‌جویی و نقشه کشیدن تا چطور کسی را بیرون کنند و ببرند و بکشند و… وجود ندارد. در غریزه‌شان نیست. خداوند خواسته که شیر، شیری زندگی کند، ببر، ببری، پلنگ، پلنگی، پشه هم پشه‌ای زندگی کند.
نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش این است
تمام معلم‌های دنیا را بیاورید و کلاس‌های دنیا را برای فیل بگذارید، نمی‌توانید او را شیر کنید. اگر برای شیر هم بگذارید، نمی‌توانید او را فیل کنید. گرگ وقتی جایی حمله می‌کند ۲۰ گوسفند را می‌درد، در حالی که نمی‌تواند نصف گوسفند را هم بخورد. چرا؟ این غریزه اوست. شیر وقتی سیر است، همه موجودات می‌فهمند سیر است. از بین موجودات رد می‌شود، آب می‌خورد و می‌رود. در حالی که اگر عقل داشت، خودش را به سیری می‌زد و همان آهویی که قرار است نیم ساعت بعد دنبالش برود را می‌گرفت و می‌خورد. نه، حتما بایستی دنبالش برود، حتما بایستی او را تعقیب کند تا او را گیر اندازد و بکشد. این غریزه اوست. من ذاتی اوست. پس یک شخصیت ذاتی داریم. شخصیت ذاتی انسان‌ها هم همینطور است. انسان هم وقتی به دنیا می‌آید، ذاتا پی دو چیز است. یکی ثروت و دیگری قدرت. انسان از همان کودکی دنبال این دو است تا اینکه حق به وجود می‌آید که ما به آن راستی می‌گوییم. البته راستی کمی کامل‌تر است. این راستی در دین است و دین توسط پیغمبران می‌آید که برخی‌شان کتاب هم دارند. حالا وقتی دین به مرحله اجرا می‌آیند، شاهد ظهور مذاهب مختلف هستیم. عقاید فلسفی به صورت حزب پیاده می‌شود، عقاید دینی به صورت مذهب پیاده می‌شود. در این مرحله شاهد چه چیزهایی هستیم؟ هاتیک و داتیک؛ که شما به آن طریقت و شریعت می‌گویید. پس دین، هدف و راه را نشان می‌دهد، ولی مذهب، روش رسیدن به آن را نشان می‌دهد. برای این که تفاوت این دو را روشن کنم، یک مثال ساده می‌زنم. فرض کنیم الان می‌خواهیم با هم به کرج برویم. می‌دانیم کرج در فلان موقعیت جغرافیایی است و نسبت به تهران چند کیلومتر فاصله دارد. چیزهایی را دارد و چیزهایی را ندارد. مثلا هواپیما ندارد و تاکسی دارد. وقتی حقیقت را از هزار نفر هم بپرسید، باید یک‌جور بگویند. نمی‌تواند یکی بگوید که کرج شرق تهران است، آن یکی بگوید غرب یا شمال یا جنوب تهران است. به همین ترتیب وقتی که پیغمبران، حقیقت دین را آوردند، چون همه از طرف یک خدا آمدند و می‌خواهند ما را به سوی یک خدا دعوت کنند، حقیقتی واحد از خدای واحد را بیان می‌کنند. اسمش را هر کسی یک چیز می‌گذارد. مثل این که کسی می‌خواهد به کره ماه برود، ما به آن ماه می‌گوییم، فرد خارجی به آن Moon می‌گوید. ولی هردو یک جا می‌خواهیم برویم. یکی می‌گوییم ولی خیال می‌کنیم که چند چیز است. چون این را نپرسیدیم که منظور شما از Moon چیست. همین‌طور یکی می‌گوید الله، آن دیگری God و این یکی اهورامزدا یا خدا گذاشته است. همه می‌خواهیم به سوی او برویم. اسامی متفاوت است، هدف یکی است. کار دین راهنمایی ما به همان سمت است. دنیای امروز ما، دنیای تاریکی است و باید به اخلاقیات و وجدانیات روشن شود. به همین دلیل خوشحال‌ام که این جلسات را برای اخلاقیات ترتیب دادید. دنیای ما اول باید به علوم اخلاقی آشنا شود. اخلاق چیست؟ اخلاق و خلق، عربی است. خو فارسی است. اخلاق به تمام خوی موجودات می‌گوییم که در اندیشه و گفتار و کردارشان پیاده می‌شود. همه ما انسان‌ها و موجودات دنیا بر اساس آن برنامه‌ای که خداوند به عنوان غریزه گذاشته عمل می‌کنیم، منتها در انسان این غرایز کنترل می‌شوند و در حیوانات خیر. یعنی ما می‌توانیم اندیشه و گفتار و کردارمان را کنترل کنیم، حیوان نمی‌تواند کنترل کند. اگر هم می‌تواند، کم می‌تواند. کلا ما صفر و صد در دنیا نداریم. وقتی هم از علم صحبت می‌شود یعنی از نود یا ۹۵ درصد به بالا. هیچ علمی از صد درصد صحبت نمی‌کند. حالا خلق و خوی ما از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ از باورهای ما. باورهای ما مجموعه‌ای است از اعتقادات ما به اضافه منافع ما که می‌توان اسم آن را باور گذاشت. باور و عقیده، یک معنی می‌دهد. عقیده عربی است، باور فارسی است. ولی ما باید این دو را جدا کنم. مثلا ممکن است عقیده داشته باشید که سیگار بد است ولی باور ندارید. سیگار می‌کشید و راحت هستید. عقیده دارید که از چراغ قرمز رد نشوید، ولی باورتان این نیست. بنابراین وقتی پلیس یا دوربین بود، رد نمی‌شوید. اما نصفه شب رد می‌شوید. در کل خلقیات انسان است که فرهنگ انسان را می‌سازد. یعنی ما را از دورن کنترل می‌کند. حالا اگر منافع و مصالح‌مان در جهت اعتقادات مان بود، کار درست می‌شود. برای این که بتوانیم علمی فکر کنیم باید دنیا را به نور دانش روشن ‌کنیم. چون می‌دانیم که بزرگ‌ترین، دقیق‌ترین، کامل‌ترین و بی نقص‌ترین کتاب آسمانی جهان، طبیعت است. زبان خداوند هم زبان علم است که در اختیار همه موجودات هم قرار گرفته است. هر کسی می‌تواند این طبیعت را بکشافد، چه بخش مادی آن و چه بخش معنوی آن، را بکاود و یاد بگیرد. وقتی علمی فکر کنیم، همیشه به یک نتیجه مثبت می‌رسیم. برای همین است که وقتی همیشه در ایران جراحی می‌کنیم یا دوربین می‌سازیم، یا هر کاری می‌کنیم، دقیقا همان نتیجه‌ای به دست می‌آید که در روسیه و آمریکا یا هر جای دیگر به دست می‌آید. امور معنوی هم همینطور است. آنچه را که زرتشت گفت، انجام دهیم، به نتیجه‌ای می‌رسیم که خود زرتشت رسیده بود. چه در ایران، چه در هند و چین یا غرب و اروپا. اتفاقا کمبود ما همین است. سنت و آداب و رسوم‌هایی که انسان را به انسانیت دعوت ‌کند. به رسیدن به خدا دعوت ‌کند. انسانیت‌گستر باشد. دین می‌تواند از انسان، انسان باوجدان بسازد. فرض کنید پنج بچه هستند که یکی می‌خواهد مسلط بر آن چهار نفر دیگر باشد. مثلا هر چه اسباب‌بازی هست، برای او باشد. چهار نفر دیگر کم‌کم می‌گویند او خیلی نامرد است. هر چه اسباب بازی می‌آوریم برای خودش برمی‌دارد. بعد از مدتی احتمالا با هم می‌گویند چرا دنبال او برویم، خودمان با هم بازی می‌کنیم. هر وقت هم چیزی داشتیم، اسباب‌بازی‌ها را هم به او نشان نمی‌دهیم. بالاخره با هم نقشه می‌کشند. تا اینکه آن یک نفر می‌فهمد همانطور که من می‌خواهم به ثروت و قدرت برسم، بقیه هم می‌خواهند به ثروت و قدرت برسند. پس واژه‌ای به نام حق پیدا می‌شود، یعنی آن چیزی که ما باید خوب بفهمیم تا بتوانیم آن را حاکم کنیم. روانشناسان هم اسم این مرحله را مرحله کودک می‌گذارند. در مرحله کودک، فرد همه چیز را برای خودش می‌خواهد و دلش می‌خواهد هر چه می‌گوید بقیه گوش دهند. ولی اگر اجازه دهیم خودشان رشد کنند، کم‌کم به مرحله‌ای می‌رسند که در این مرحله می‌فهمد اگر من بازی را بهتر بفهمم، اسباب‌بازی‌ها را بهتر یاد بگیریم، مدیریت را بهتر یاد بگیرم، آن چهار بچه هم دلشان می‌خواهد با من بازی کنند، دلشان می‌خواهد من رهبرشان باشم. پس بنابراین کلک و قلدری را فراموش می‌کنم و هر حقی به خودم می‌دهم به آنها هم می‌دهم. این مرحله منِ بالغ است. یعنی بلوغ فکری پیدا می‌کنم. هر حقی که به خودم نمی‌دهم، دست کم به دیگری هم ندهم. هر کسی هم خواست حق من را ضایع کند، جلوی او بایستم. اجازه این که کسی حق من را ضایع کند، ندهم. نه حق کسی را ضایع کنم و نه اجازه دهم حق من ضایع شود. این حداقل است که به آن من بالغ می‌گویند. اگر اجازه دهیم باز این پنج نفر خودشان رشد کنند و هیچ چیز به آنها نگوییم به من والد می‌رسند. در این مرحله طوری می‌شود که اتفاقا من از این که خوشبختی دیگران و این که دیگران را خوشبخت کنم، گلیم بقیه را از آب بیرون آورم، لذت می‌برم. اینجا چه چیزی به وجود می‌آید؟ اول همه کارها، خرد و عقل است. مرحله کودک، کار عقل بود. کاری به وجدان و اخلاقیات و انسانیت و رعایت کردن حقوق دیگران نداشت. مرحله دوم تا حدودی از مرحله اول بیرون آمد و طوری شد که بلوغ فکری پیدا کرد و فهمید که حداقل نباید حق کسی را ضایع کنم، همانطور که نمی‌خواهم حق من ضایع شود. ولی در مرحله والد، فرد خیلی بالاتر می‌آید. آنطور می‌شود که وقتی گلیم خود را از آب بیرون می‌کشم، گلیم کسی را هم زیر آب نکنم. در اولی می‌گویم گلیم هر کسی می‌خواهد زیر آب برود، گلیم من باید از آب بیرون بیاید. این مرحله کودک است. در مرحله بالغ می‌گوید فقط گلیم خودم را از آب بیرون می‌کشم، اما کاری به گلیم دیگران ندارم. در مرحله والد نه تنها گلیم خودش را بیرون می‌کشد، بلکه به گلیم دیگران هم توجه دارد. این مراحل را اشوزرتشت به این ترتیب بیان می‌کند: آسنوخرد، گوشو، سوروخرد. چیزی که دانشمندان و روانشناسان در سال ۱۹۹۱ به آن رسیدند، زرتشت چند قرن قبل گفته بود.
متاسفانه بشر بیشتر در مرحله من کودک باقی مانده است و دین را هم دعوای دنیای خود کرده‌اند و جدال سر طریقت و شریعت. وجدانیات، اخلاقیات، انسانیت، حقیقت، به مردم یاد نمی‌دهیم. این است که هر چه متخصص‌تر پرورش می‌دهیم، وضع بدتر می‌شود. شیمی‌دان می‌شود، هروئین می‌سازد. فیزیکدان می‌شود بمب و موشک می‌سازد. حقوقدان می‌شود از ناحق دفاع می‌کند. پزشک می‌شود، استخوان لای زخم می‌گذارد. حاکمان جهان هم معمولا افرادی بودند که هوش و عقل بیشتری داشتند، اما وجدانیات‌شان لنگ بوده است، مثل هیتلر و استالین. درمانش چیست؟ درمانش فقط این است که مثل متخصص به هر کاری نگاه کنیم. حالا من پزشکی را مثال می‌زنم، ولی شما می‌توانید به همه متخصصان تعمیم دهید. یک پزشک وقتی می‌توان گفت حکیم است که بتواند راست را از دورغ جدا کند. یعنی حقایق و واقعیات را از توهم و خرافات جدا کند و بفهمد مریض چه مشکلی دارد. اینجا فرقی نمی‌کند که مریض، دوست و فامیل و پدر و مادر یا دشمن شما باشد. پزشک در این مرحله می‌خواهد بفهمد این مریضی که مراجعه کرده، چه بیماری دارد و درمانش چیست، راه حلش چیست. اینجا باید دقیقا براساس علوم عقلی کار کند. پس خرد مجهز شده به دانش کافی، خرد دانا و پویا. خردی که متوقفش نکنیم، ایستا نباشد. نگوید من بلد هستم و تمام شد. هر بهی را می‌توان بهتر هم کرد. خرد دانا و پویا، بر اساس آن چیزی که در دین ما به آن منینگ تسجا می‌گویند. گفتم که منه یعنی خرد، منه و دئنه. منینگ تسجا یعنی براساس علوم عقلی. بنده هر چه بلد هستم که بلد هستم. بلد نیستم آزمایش می‌دهم، عکسبرداری می‌کنم، مشاوره می‌کنم، بالاخره می‌فهمم که این مریض من چه مشکلی دارد و راست را از دروغ جدا می‌کنم. ممکن است که پزشکی گفته باشد که آب مروارید ندارد یا آب مروارید دارد و انتهای چشم او خراب است. اگر هم عمل کنم دید خیلی خوبی پیدا نمی‌کند. فقط پول گیر من می‌آید اما چیز دیگری نمی‌شود. به هر حال این حقیقت را که به آن راستی می‌گوییم، مجموعه حقیقت و واقعیت، راستی می‌شود. پس حقیقت چیزی شد که وجود دارد و غیر قابل تغییر است. واقعیت چیزی است که وجود دارد ولی قابل تغییر است. اگر اینطور تقسیم‌بندی کنیم خیلی بهتر است. مثلا وقتی آب یخ می‌زند، حجمش زیاد می‌شود. هیچ کس هم نمی‌تواند آن را عوض کند. پس وقتی این حقیقت را فهیدید، دیگر تغییر نمی‌کند و جهان‌شمول است. همواره یکسان است. یک میلیارد سال پیش همین بوده، یک میلیارد سال دیگر هم همین است. غیر قابل دستکاری است. اگر این کار را کنید، اسمش دیگر آب نیست، چیز دیگری می‌شود. می‌توان در آب دستکاری کرد. فرض کنیم که آب H2O است. آن را می‌توان به H2O3 تغییر داد، اما اسم آن دیگر آب نیست. این حقیقت است. واقعیت، بخش‌هایی از حقیقت است که قابل تغییر است. مثلا تاریکی واقعیت دارد. حقیقت ندارد. سرما واقعیت دارد، حقیقت ندارد. سرما، عدم گرما است. گرما وجود دارد. ما به اشتباه می‌گوییم آب را در یخچال بگذار تا سرد شود. آن آب سرد نمی‌شود، گرمایش گرفته می‌شود. پس حرارت وجود دارد و حقیقت دارد. تاریکی عدم نور است. نور وجود دارد. هیچ وقت نمی‌گویید که سه کیلو تاریکی به اینجا بیاور. می‌گویید آن چراغ را خاموش کن. تاریکی اینجا هست، روشنایی هست که وجود دارد. سکوت واقعیت دارد، حقیقت ندارد. صدا وجود دارد. کسی نمی‌گوید سکوت بیاور. بنابراین حقیقت و واقعیت را تفکیک کنید. در مورد قوانین طبیعت هم همینطور است. یک سری قوانین را خداوند گذاشته است. هر چه خدا آفریده بدون استثنا برایش قانون گذاشته است. این قانون آن چهار خاصیت را دارد که به آن عشا می‌گوییم که عارفان به آن عشق می‌گویند. قانون طبیعت به قدری دقیق است که از انیشتین پرسیدند که عجیب‌ترین چیزی که در جهان دیدی چه بود، گفت این که دیدم جهان، قابل درک است. ما دو زبان اختراع کردیم. یک زبانی که بتوانیم حرف بزنیم. یک زبان هم زبان ریاضیات است که زبان طبیعت است. خیلی کهن است و سیر تکاملی آن خیلی طولانی است، هر چه بود، این زبان جهانی است. چون طبیعت قانون دارد، ریاضیات به درد می‌خورد.
آنچه مسلم است اینکه مجموعه حقیقت و واقعیت را راستی می‌گوییم. آن چیزی که وجود دارد. واقعیت دومی، قوانینی است که ما گذاشتیم. امروز قرار شد ما ساعت ۵ بعدازظهر جلسه‌مان یا کلاس‌مان را شروع کنیم. این ساعت بخاطر تقسیم روز بر ۲۴ ساعت است. آیا نمی‌شد این ساعت تقسیم بر صد شود؟ اگر انگونه استاندارد کرده بودیم، می‌گفتیم ساعت ۵۸ کلاس‌مان شروع می‌شود. این زمان ۲۴ساعته را ما استاندارد کردیم، ما قانون گذاشتیم. بیشتر زندگی ما روی واقعیت‌ها می‌چرخد، روی حقیقت نیست. واقعیت را باید بسته به زمان و مکان عوض کنیم. پس یادتان باشد که همه پیامبران، دین آوردند. حقیقتی را کشف کردند. دانشمندان در آزمایشگاه‌ها کشف می‌کنند. فیلسوفان با تفکرات خود کشف می‌کنند. پیامبران از خداوند دریافت می‌کنند. ما به آنها پیام‌آور یا پیامبر می‌گوییم. به هر حال از یک منبعی به آنها الهام می‌شود، به آنها گفته می‌شود و بیان می‌کنند. آنچه از حقیقت گفته شده، یک‌جور است. طریقت و شریعت واقعیت دارد، حقیقت ندارد. ما استانداردش کردیم. از صد هزار نفر هم بپرسید که کرج، کدام طرف تهران است، یا یزد کدام طرف تهران است، دقیقا باید یک‌جور بگویند. این که چقدر فاصله دارد، چطور است، چه دارد و چه ندارد، باید یک‌جور بگویند. نمی‌شود دو جور بگویند. اگر متفاوت بگویند، یکی دارد دروغ می‌گوید. دروغ اختراع می‌شود. راست، کشف می‌شود. پس راستی را ما کشف می‌کنیم، به کمک دین، دئنا. این بخش کار وجدان است، کار عقل نیست. کار دین به مفهوم اصلی کلمه است، نه دینی که الان می‌گوییم یعنی همه چیز. الان دین و مذهب و فرهنگ و سنت و آداب و کارهایی که پادشاهان کردند و قلدرها و خوب‌ها و بدها کردند، همه چیز را روی هم می‌ریزیم و می‌گوییم دین. مثلا این دین زرتشت یا اسلام است. اینطور نیست. باید اینها را جدا کنیم. هر کاری یزید کرد را نمی‌توان به پای اسلام بنویسیم. یا هر کاری که فلان پادشاه کرده، نمی‌توان به پای زرتشت گذاشت.
این بخش، توجه ما معطوف به وجدان است. چه بخشی اینجا باید کار کند؟ اخلاق انسان. این را هم بگویم، هر واژه‌ای غیر از انسانی، کنار اخلاق بگذارید، در واقع روی اخلاق، خط کشیده‌اید. ما اخلاق زرتشتی و اسلامی و یهودی و مسیحی و کردی و لری و بلوچی و ایرانی نداریم. اخلاق خداوندی، اخلاقی است که به من شخصیت والد را توصیه می‌کند. حقوقی به نام حقوق بشر دارد. همینطور که سیب، حقوقی به نام حقوق سیب دارد. چون هر چه خداوند آفریده، حقوقی دارد. یعنی خداوند به او حقی داده که این حق، خدادادی و طبیعی است، سرشتی است. ژنتیک است. پس وقتی می‌خواهیم سیب بکاریم، اول باید حقی که خداوند به سیب داده را کشف کنیم تا ببینیم خداوند به این سیب، چه حق و حقوقی داده است. کشف می‌کنیم که این سیب در فلان زمین باید کاشته شود، در فلان زمان باید کاشته شود، فلان هوا را به او بدهید، فلان چیز را ندهید، فلان کود را بدهید. به آن میزان بدهید. آن وقت او هم به شما سیب‌های خوشمزه و پرآب می‌دهد. در مورد انسان هم همین است. اگر حقوق بشر را کشف نکنیم که چیست، نمی‌توانیم برخورد درستی با بشر داشته باشیم و خواستار نتیجه‌ای مطلوب باشیم. وقتی خداوند بشر را آفریده است، برای او حق و حقوقی طبیعی قائل شده است. خدا به انسان قدرت اندیشیدن و سخن گفتن داده، به او آزادی و اختیار انتخاب راه داده است. نمی‌توانید به او بگویید که نه، درست است که خداوند به تو داده، ولی تو باید مثل من بیاندیشی. این مشکل کل بشر است که تکلیف چهار سوال را نمی‌داند. راست چیست؟ دروغ چیست؟ نیک چیست؟ بد چیست؟ یک داعشی هم که دارد سر می‌برد، فکر می‌کند راست این است که هر کسی مثل مسلمان نشد، باید بمیرد. بنابراین نیک این می‌شود که می‌توانم سر او را ببرم. خیلی هم ثواب دارد. خداوند هم از من راضی است. از آن سو هم آقای ترامپ اینگونه فکر می‌کند. این‌ها دانش‌ها و باورهایی دارند، اما سعی می‌کنند اعتقادات بقیه را با اعتقاد خود برابر ‌کنند. اگر قبول کرد، که هیچ، وگرنه باید بمیرد. آن‌ها نیک و بد را به این ترتیب تعریف می‌کنند. چون اخلاق آنها اخلاق ترامپی و اخلاق داعشی است. همان نکته‌ای که به آن تاکید کردم که هر واژه‌ای جز اخلاق انسانی بگذارید کنار اخلاق، دیگر نمی‌تواند اخلاق باشد. بخواهد هم نمی‌تواند باشد. البته می‌توان گفت وقتی می‌گوییم اخلاق اسلامی یا اخلاق زرتشتی، منظورمان این است اخلاقی که مخالف اسلام نباشد، یا اخلاقی که مخالف زرتشتی یا عیسوی یا کردی و لری نباشد. انسان تنها موجودی است که وقتی آفریده می‌شود، پاک، شفاف و صاف است. می‌تواند به هر دو طرف برود، طرف راستی، طرف ناراستی. می‌تواند از نیک‌منشی شروع کند که هفت مرتبه دارد و هریک نمادی دارند که همگی سر سفره هفت‌سین قرار می‌گیرند. البته نه آن سین‌هایی که خودمان ساختیم، آن هفت‌سین واقعی و باستانی. اول نیک‌منشی بیاموز، بعد راستی بیاموز، بعد شهریاری بر خویش بیارای، تسلط بر نفس. کم‌کم بیاموز که مانند سپنتار میتی باشی، مهر بدهی و مهر بیاموزانی. بعد مهرورزی یاد بگیری. بعد خرداد یعنی دانش اندوزی تا مرز رسایی تا امرداد شوی، بی‌مرگ شود. بالا می‌روی. به سوی نور. به سوی خدا می‌رسی. در مقابل هم انسان این آزادی را دارد که در جهت مخالف این‌ها حرکت کند. هیچ کس نمی‌تواند بگوید که من اجبارش می‌کنم. در اینصورت خاصیت انسانی را از او گرفته‌اید. شیر همانطور شیر به دنیا می‌آید و همانطور هم می‌میرد. ولی انسان تنها موجودی است که می‌تواند هومن شود. هومن سپنتمن یعنی می‌تواند پله‌ها را طی کند و بالا برود، هومن، وهومن، سپنتمن شود. یا برعکس جای نیک‌منشی، بدمنشی یاد بگیرد. جای راستی، دروغ و کلک و حقه‌بازی یاد بگیرید. جای شهریاری بر خویش، گدایی و دریوزگی و خودفروشی یاد بگیرد. چو امروز خائن فراوان بود، توانا بود هر که دانا بود. وگرنه باید توانا بود هر که دانا بود. بی‌مهری و کینه‌ورزی را یاد می‌گیریم و یاد می‌دهیم. یاد می‌گیریم و یاد می‌دهیم که چطور بمب و موشک بسازیم، هروئین بسازیم، چهارصد نوع ماده روان‌گردان ساخته می‌شود که مردم را گرفتار کنند. این‌ها می‌شوند دژمن. دژمن، که الان دشمن شده است. دشمن یعنی بدمنش نسبت به من. بعد اکمن می‌شود. بزرگ‌ترین جنگی که رستم در شاهنامه دارد با اکمن دیو است. این بخش را ایزدی می‌گوییم و این بخش را دیوی می‌گوییم. خدا ایزد است، ایزد خدا نیست. شما مهربان هستید، اسم شما مهربان نیست. خدا یک نام دارد که اسمش ایزد است. ایزد یعنی ستودنی، دیوی یعنی ناستودنی. بعد اهرمن می‌شود. اشوزرتشت تشخیص داد که شیطان وجود خارجی ندارد. اهورا مزداست، مزدا اهوراست. ولی انگره منست. انگره اهورا نیست. کسی نشنیده که بگویند انگره اهورا. هستی‌بخش نیست. ابردانا هستی‌بخش است. ولی انگره منست، در ذهن من است. در وجود من است. زرتشت فهمید، دریافت و کشف کرد. تمام گات‌ها کشف حقیقت است و شریعت است. گات‌ها اصلا کتاب نصیحتی نیست. برای همین هم متعلق به فرقه به‌خصوصی نیست. در هیچ جای گات‌ها یا اوستا هم نمی‌بینیم که کسی زرتشتی شود تا به بهشت برود. هر کس انسانیت و اخلاق نیکو را یاد بگیرد، به بهشت می‌رود. بهشت هم همان Best است. اگر وجدانی فکر کردیم و انتخاب خود را با خرد دانا در میان گذاشتیم، این راه راست نیکی‌افزای می‌شود. دیدگاه اشوزرتشت همین است. اصلا این‌ها حرف‌های من نیست و شما هم نیامدید که حرف من را گوش دهید، می‌خواهید بدانید زرتشت چه می‌گوید. زرتشت می‌گوید راست نیکی افزای در تراز آترستا است. آترستا یعنی آتش عشق، عشق به هم‌‌نوع، عشق به محیط زیست، حتی حیوانات.
ما می‌گوییم، خداپرست. خداپرست یعنی چه؟ پرست از واژه پرستاری می‌آید. از دیدگاه اشوزرتشت، کسی می‌تواند بگوید خداپرست است که از آنچه خداوند در اختیارش گذاشته، پرستاری کند. عین پرستار که از بیمار پرستاری می‌کند. از خودش به خاطر بیمار می‌گذرد. هر کسی در هر کاری، حس کند براساس خرد دنیا، هم منافع خودش تضمین شده است، هم منافع و مصالح دیگران را حفظ کرده است. چیزی که در تراز خرد دانا و پویا باشد. خرد دانا آزاد است و به جزم و زنجیر کشیده نشده و انتخابش هم در تراز خرد دانا و وجدان بیدار است. این همان صراط مستقیم است. راهی که به رضایت خداوند ختم می‌شود. بنابراین وقتی می‌شنود حی علی خیرالعمل، دیگر شرالعمل نمی‌کند.
می‌دانید که سه اندیشه بیشتر در جهان نیست. یک فروهر بکشید. فروهر یک بال چپ دارد. برخی‌ها فقط به این بال توجه کردند. بخشی از دست‌چپی‌ها باور به اصالت ماده دارند. فروهر بال راست هم دارد، اصالت معنا. برخی هم به این بال تاکید دارند. مانند افراطی‌های وهابی‌، صهیونیست‌ها و کاتولیک‌ها. بخشی هم مانند کمونیست‌ها و نازیست‌ها هستند. اینها می‌گویند جمع مهم‌تر است. منافع جمع مهم است. آلوده را باید کشت. آزاد یعنی چه. همه حق پیش من است. به آنها بنیادگرا می‌گویند. بنیادگراها می‌گویند هر چه حقیقت است پیش من است. هر کسی هم غیر از این فکر کند، کافر یا مرتد است. جامعه را به خودی و غیرخودی تقسیم می‌کنند. دست‌راستی‌ها می‌گویند فرد ارزش دارد. عدالت اجتماعی مهم نیست. اینها مدرنیست هستند. اعتقاد مدرنیست‌ها این است که فرد مهم است. بنابراین تمام ثروت و قدرت را به فرد می‌دهند. آنها تمام ثروت و قدرت را به دولت و حکومت می‌دهند. اما حد وسطی هست که می‌گوید هر دو مهم است. از آئین مهر بوده تا بعد که زرتشت آن را کلاسه می‌کند. بعد از آن هم حضرت علی است که وقتی خار در پای یک یهودی است، ناراحت می‌شوند. انسانیت مهم است. نه مثل کمونیست‌ها که می‌گویند حق فقط با کارگر است. تمام شد، دیگر هیچ کس حق ندارد. یا در مقابل که لیبرال‌ها می‌گویند حق با سرمایه‌دار است، کسی که سرمایه می‌گذارد و تولید می‌کند. بزرگان ما می‌گویند هم خرد مهم است، هم وجدان. هر دو بال مهم است. انسانیت اساس اخلاقیات ماست. اخلاق چه شد؟ هر گونه اندیشه و گفتار و کرداری که از انسان سرمی‌زند و پیامد فردی و اجتماعی دارد. یعنی تاثیری در وجود خودش و دیگران می‌گذارد.
این‌ها بن‌پایه‌های شناختی است که می‌گویم. خوب و بد داریم، نیک و بد داریم. اینها با هم فرق می‌کنند. متاسفانه در زبان فارسی، مخالف خوب نداریم. آن را هم بد می‌گوییم، یا خوش‌اخلاق و بداخلاق می‌گوییم. اینها سلیقه‌ای است. بهتر است اصلا روی آن قضاوت نکنید. شما سلیقه‌ای دارید و بر اساس آن عمل می‌کنید. هر چیزی که جنبه شخصی داشته باشد و پیامد اجتماعی نداشته باشد، به خودم مربوط است. آن بخشی که به دیگری مربوط است، اخلاق است که بحث‌اش جداست. برای این که بشود نیک و بد را خیلی دقیق جدا کنیم، چیزی به وجود می‌آید به نام حق و علم حقوق.
ما به امور مادی، گیتوی می‌گوییم. اتفاقا یکی از چیزهایی که اشوزرتشت فهمید و چهار هزارسال پیش به همه یاد داد این بود که جهان از دو بخش تشکیل شده است. گیتی و مینو. «مینو» در عربی «معنا» شد. می‌دانید که بسیاری از واژه‌های عربی، ریشه فارسی دارد. همانطور که خیلی از واژه‌هایی که ما الان به کار می‌بریم، ریشه عربی دارد. این‌ها بحث‌های زبان‌شناسانه دارد. واژه‌ها را با زبان‌شناسی بررسی می‌کنند، به‌خصوص واژه‌هایی که کهن هستند، آن‌ها را در زبان‌های دیگر بررسی می‌کنند. مادیات و معنویات مکمل هم هستند و باید در کنار هم باشند. برای اینکه هر کدام دیگری را کنترل می‌کنند، بوسیله وجدان. همه هم وجدان دارند. نمی‌توان وجدان را از بین برد، مانند دست و گوش است، می‌توان ندای وجدان را نشنید و آن را خفه کرد. اما از بین نمی‌رود. وقتی حق کسی را ضایع کردید، حتما وجدان شما صبح تا شب و شب تا صبح، داد می‌زند. ولی می‌توانید بگویید ولم کن و این کار را نکن. در این جلسه به اختصار از کلیات زرتشت، اخلاق و وجدان صحبت کردیم تا جلسه بعد، جزییات هریک را بیشتر توضیح دهیم.
پایان پیام

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.