حضرت زینب (س) نماد یک شهروند بافضیلت است | بنیاد باران
Thursday, 19 September , 2019
امروز : پنج شنبه، ۲۸ شهریور ، ۱۳۹۸ - 20 محرم 1441
  پرینت تاریخ انتشار : ۰۳ آبان ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۰ | 98 بازدید |

حضرت زینب (س) نماد یک شهروند بافضیلت است

نشست‌های ماهانه-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: یکصدوچهارمین نشست تخصصی ماهانه بنیاد باران با موضوع «عاشورا و فضیلت» و با سخنرانی دکتر داود فیرحی در محل مرکز همایش‌های بین‌المللی رایزن برگزار شد. متن سخنان وی به شرح زیر است: عنوان سخنانم در اینجا عاشورا و فضیلت است و سعی می‌کنم در ابتدا مقدمه‌ای برای آن ارائه کنم، […]

حضرت زینب (س) نماد یک شهروند بافضیلت است

نشست‌های ماهانه-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: یکصدوچهارمین نشست تخصصی ماهانه بنیاد باران با موضوع «عاشورا و فضیلت» و با سخنرانی دکتر داود فیرحی در محل مرکز همایش‌های بین‌المللی رایزن برگزار شد. متن سخنان وی به شرح زیر است:

عنوان سخنانم در اینجا عاشورا و فضیلت است و سعی می‌کنم در ابتدا مقدمه‌ای برای آن ارائه کنم، به این صورت که طبق معنای اعتقادی شیعیان ما به تقارنی بین کتاب خدا و امامت اعتقاد داریم و همیشه می‌گوییم امام، قرآن ناطق و قرآن نیز امام مکتوب است. همچنان که قرآن تفسیرهای متفاوتی به خود دیده است، هر زمانی و هر مکانی لازم است که برای خودش تفسیر و توصیفی داشته باشد از قرآن، در درک عاشورا هم این‎چنین است، عاشورا یک پدیده چندبعدی و انباشته از معنا است و از هر زاویه‎ای نگاه کنیم، الگوی جدیدی پیدا می‌‎کنیم. در این بحث من بیشتر به دنبال این رفته‎ام که آیا از عاشورا می‌توان یک الگو یا تفسیری از اخلاق شهروندی به دست آورد؟ یعنی می‌‎توان برای انسان مسلمان معاصر ایرانی یک الگویی از مهم‌ترین نماد شیعه یعنی امام حسین کشف کرد؟

در حوزه تاریخ اندیشه وقتی واژه فضیلت را به کار می‌برید، اعراب گاهی آن را به مجد یا بزرگی تعبیر کرده‎اند و مثلا در کتاب تبایع مرحوم کواکبی آمده است و آن را به مجد تعریف کرده و در مقابل بزرگواری ساختگی را تمجد نامیده است. یعنی کسی که اخلاق بزرگ‌منشی ندارد اما چنین دیده می‌شود. اما در ادبیات سیاسی و فلسفی یک بحث جالبی درباره فضیلت است که من از آن زاویه سخنانم را بیان می‌کنم. یکی از بهترین کتاب‌هایی که از یونان به عربی ترجمه شد، اخلاق نیکوماخوس از ارسطو بود و برای این کتاب مقدمات و توضیحات زیادی هم نوشته شده، در این کتاب عبارتی آمده است که بسیار مهم است و آن این است که فضیلت در برخورد با مردم معنا پیدا می‌‎کند و فضیلت امری مدنی، جمعی و اجتماعی است. نتیجه‌ای که ارسطو گرفته و در ادبیات ما هم وارد شده این است که انسان موجود مدنی است و مهم‌ترین رکن سعادتش هم تدارک احترام و کرامتش است و در سه جا نیز تعریف می‌شود یکی مال، یکی جان و دیگری آزادی. وقتی از احترام انسانی صحبت می‌کنیم یعنی حرمت جان، مال و آزادی انسان باید محترم باشد. در باب یازده همین کتاب جمله دیگری هم هست که می‌گوید وقتی می‌خواهیم بگویم نیک بختی و سعادت چیست؟ لازم است درباره خود فضیلت هم توضیح بدهیم و معنی اصطلاحی آن را مشخص کنیم و ارسطو می‌گوید فضیلت موضوع اصلی‌اش عبارت است از کارهای انسان سیاسی و سه نتیجه را هم از این تعریف می‌گیرد، یکی این است که انسان فضیلتش با شهر گره خورده و انسان تنها نمی‌تواند انسان فاضلی باشد، نتیجه دوم هم پیوند فضیلت با مسئله عدالت و مسئولیت شهروندی و نیز نتیجه سوم هم گره خوردن آن با قانون است که هر سه هم به شهر مربوط است.

این بحث را فارابی در کتابی باز کرده است و می‌‎گوید فضیلت از جنس عقل و نفس است و به نظر فارابی در ادبیات مادی نمی‌شود دنبال فضیلت گشت. فضیلت باید یک قانون اخلاقی داشته باشد و ما باید به قوانین اخلاقی و ارزش‌ها باور داشته باشیم تا فضیلت معنا پیدا کند. فارابی می‌‎گوید عدالت یعنی هرکسی حق خودش را داشته باشد و حال وقتی از شهر صحبت می‌کنیم، مبتنی بر حق است و آدم‌ها حقوقی دارند در شهر و اصل بر این حقوق است که از شریعت یا عرف می‌آید و دولت بر مدار این‌ها قرار می‌گیرد و به معیار رعایت این‌ها مشروع یا نامشروع می‌شود. فارابی به نقل از افلاطون این جمله را می‌آورد که هرکس و هرچیزی حقش را داشته باشد و عدالت نیز یک فضیلت خاص نیست بلکه حال درست زندگی کردن است به گونه‌ای که آدمی در میان سه ضلع مثلث حکمت شجاعت و عفت قرار گیرد و آدمی اگر این ویژگی‌ها را داشته باشد یک شهروند نمونه است.

شهروند باید از اوضاع شهرش باخبر باشد و حکمت داشته باشد، در عین حال باید شجاعت این را هم داشته باشد که آنچه که از شهرش دریافت می‌کند و می‌فهمد بدون ترس بیان کند و به گوش دیگران برساند و در ‌‌نهایت باید در نحوه بیان آنچه فهمیده است باید عفت را رعایت کند و از گفتار صحیح استفاده کند.

فارابی این بحث را روی موضوع عدالت اجتماعی هم می‌برد و توضیح می‌دهد که تعادل در رابطه بین مردم هم باید ایجاد شود و آدمی همانطور که خودش به تنهایی اما در درون شهر در این مثلث حکمت، شجاعت و عفت قرار می‌گیرد، روابطش با دیگران نیز باید در درون این مثلث قرار گیرد. فارابی همچنین اضافه می‌کند که انسانی که در نفس خودش این تعادل را دارد، در برخورد با دیگران هم چنین وضعی را خواهد داشت و کسی که این تعادل را ندارد، نمی‌تواند چنین کاری را هم انجام دهد.

فارابی نتیجه عدالت را نیکی تمام و کمال می‌داند و می‌‎گوید کسی که شر را با شر جواب می‌دهد، عدالتش را گم می‌کند که اگر اینطور شود آدم شریر هر روز یک شر جدید ایجاد می‌کند.

پس در واقع عدالت‌‌ همان فضیلت است و تا اینجا می‌توانیم این نکته را بگوییم که شهروند بودن صرفا زیستن در شهر نیست، بلکه آگاهانه، شجاعانه و عفیفانه مواجه شدن با مسائل شهر است.

در ادبیات یونانی و بعد در ادبیات مسلمانی گفته‌اند که عدالت معیار می‌خواهد و معیار آن هم قانون است و به همین دلیل گفته‌اند که دو جور عدالت داریم یکی عمل کردن مطابق قانون و هرکجا هرکس اختلافی داشت برگردد به قانون و دومی اینکه عدالت به معنای انصاف است و تلاش مداومی که برای اصلاح کردن قانون بر مدار انصاف انجام می‌شود. حال پرسش این است که این قانونهای بنیادی چیستند؟ متفکران مسلمان و غربی چند قانون را بنیادین تلقی کرده‌اند، ممکن است این قوانین در عقل باشد اما در شریعت ما هم وجود دارد. یکی از این‌ها حق حفظ جان است که حق مهمی است و هیچکس نمی‌تواند جان آدمی را تهدید کند حتی دولت. خداوند برای نس حرمت قائل است و فقط سه جا کشتن نفس را مجاز دانسته است، یکی جایی که بحث قصاص در میان باشد، یکی جایی که زنای محصنه‎ای انجام گرفته باشد و در ‌‌نهایت نیز زمانی که کسی ارتدادش را پس از مسلمان شدن با زبان خود بیان کند.

وقتی که شورشیان صدر اسلام علیه خلیفه سوم قیام کردند، برخی از مخبرین خلیفه خبر آوردند که زمزمه‌ای است که می‌خواهند شما را بکشند و عثمان در حالی که می‌دانست جامعه در حال تغییر است اما باور نداشت که فضیلت‌های جامعه آنقدر بهم بریزد که کسی را بکشند. بنابراین ایستاد و با عبارت محکمی گفت من را نخواهند کشت. چرا که طبق مبنایی که در جامعه وجود داشت نباید هم می‌کشتند.

دومین بحث حق مالکیت است و معروف است که دارایی شخص را هیچکس نمی‌تواند در آن تصرف کند. در واقع عدالت یعنی در روابط بین شهروندان این حقوق در آن مثلث حکمت، شجاعت و عفت قرار گیرد.

سومین مورد حفظ کرامت شهروندان است و در قرآن هم هست که هیچکس کسی را تمسخر نکند و کسی به کسی توهینی انجام ندهد.

چهارمین مورد حفظ حریم خصوصی است که در قرآن هم می‌گوید در خانه‌های مردم وارد نشوید مگر آنکه آشنایی داشته باشید یا کسی شما را به آن خانه دعوت کرده باشد.

پنجمین حق، حق اعتراض به ظلم است. اینجاهاست که بحث شجاعت خودش را نشان می‌دهد. ششم، حق امر به معروف و نهی از منکر یا‌‌ همان حق انتقاد است. در کنار این موارد حقوقی دیگری چون حق اعتقاد، حق تعیین سرنوشت و… وجود دارد.

بنابراین وقتی از فضیلت صحبت می‌کنیم اولاً یعنی حق‌های بنیادین برای شهروندان متصور است و ثانیاً این موارد باید در درون مثلث حکمت، شجاعت و عفت معنا و تفسیر بشود. اگر با این تعریف ما به دنبال فضیلت شهروند برویم یک شهروند الگو کسی است که هم می‌داند در شهر چه می‌گذرد و در امور جامعه اضر است، در انجام نقشهای خود مسئولیت پذیر است، توانایی ارزیابی و نقد ایده‌ها، سیاست‌ها و نقشه‎‌ها را دارد و در ‌‌نهایت رفتارش بر اساس اصول اخلاقی است و همچنین توانایی اتخاذ تصمیم‌های آگاهانه دارد که براساس معیارهای عقلایی و شرعی قابل توجیه است.

در ادبیات فارابی انسان‌ها دسته بندی می‌شوند به انسانهای عادی، فاضل و فاضلان کامل. در ادبیات تشییع اعتقاد ما بر این است که انچه که فضیلت کامل دارد، امام معصوم است و درواقع امام معصوم یک شهروند تیپ ایده آل است و ما از کردار، گفتار و رفتار او مدلی را استخراج کنیم و به دست آوریم و یکی از آن‌ها هم اباعبدالله‌الحسین است.

معمولاً سنت است که پس از پایان دهه اول محرم، یادی از کرامت‌ها می‌شود و یکی از آن‌ها هم اتفاقاً داستان شام است و خطبه بزرگانی چون زینب کبری که نماد حکمت، شجاعت و عفت است. روایتی از امام صادق وجود دارد که می‌فرماید خداوند در میان مردم انسانهایی دارد که از نور خالص خودش آن‌ها را خلق کرده و آن‌ها چشمهای باز خداوند هستند در میان مردم و گوشهای شنوای خداوند هستند در میان مردم و می‌توانند زود‌تر از سایرین ندای درد‌ها، اعتراض‌ها و آسیبهای اجتماعی را می‌شنوند و به آن پاسخ می‌گویند، آن‌ها زبان گویای خدا در میان مردمند و آن‌ها امانت داران شریعتند. در روایاتی که از کربلا هست مواردی وجود دارد که امام حسین می‌فرماید تا پایان توانش دنبال حفظ اصول و مبانی شریعت است، چرا که امانت دار شریعت است. در روایت دیگری آمده است که به وسیله این افراد، خداوند بدی‌ها را از جامعه دور و محو می‌کند و همین که مشکلی در جامعه ایجاد شد با تلاش این‌ها محو می‌شود و به توسط این‌ها ظلم و تحقیر از جامعه رخت بر می‌بندد. ما ظلم را خروج از حق تعریف می‌کنیم و ممکن است با حقارت هم همراه نباشد اما مواردی هم هست که ظلمی با یک نوع تحقیر به مظلوم انجام می‌شود و خداوند به وسیله این انسانهای کاملا فاضل چنین مواردی را از جامعه پاک می‌کند. برخی از روایات می‌گویند انسانهایی که خودش خوار و ذلیل است نمی‌تواند عفت و خواری را از خود دور کند. حتی امام حسین در جایی در حادثه کربلا می‌فرماید من با شما گفت‌و‌گو می‌کنم و به توافق برسم یا نه، وظیفه من امر به معروف و نهی از منکر است اما ذلیلانه بیعت نمی‌کنم. یکی از شخصیتهای تاثیرگذار اهل سنت، مرحوم ابوالعلا مادودی است که در کتابش قیام امام حسین را تحلیل کرده و می‌گوید درست است که امام حسین دنبال تغییر حکومت یزید بود و کسی نمی‌تواند این را انکار کند اما امام اصلاً به دنبال جنگ نبوده است. یعنی او دفاع از خودش و نقد از دولتش، نقد مدنی بود. یکی از مثال‌های خیلی خوب او برای این ادعا این است که می‌گوید من وقتی به داستان کربلا نگاه می‌کنم، می‌بینم کسی که اهل خروج باشد، نمی‌تواند خانواده‌اش را با خودش ببرد، چرا که قاعده‌اش این است که باید کار دیگری کند و بیاید و تدابیر سرّی انجام دهد. ابوالعلا ادامه می‌دهد که برخی چیز‌ها نماد است و نشانه‌ای به شمار می‌آید که آیا کسی به دنبال جنگ است یا نه؟ او می‌گوید کسی که با خانواده‌اش دست به یک اعتراض می‌زند فرق می‌کند با کسی که اسلحه برداشته و به خیابان‌ها آمده است. او می‌گوید در شرایطی که کاروان امام حسین با جمعی از کودکان و زنان و نهایتاً با ۳۲ سوار و ۴۰ پیاده به سوی کوفه می‌رود و به هیچ وجه حالت هجومی ندارد اما در برابرش لشکر یزید به دنبال کشتار و تحقیر است، آن‌ها به دنبال حل بحران نیستند بلکه چهارهزار نفری که از کوفه به کربلا رفته‌اند که اگر به ۷۲ نفر تقسیمشان کنید، می‌بینید که می‌توانسته‌اند به راحتی، همگی را اسیر کنند، به دنبال کشتن هستند نه مهار کردن بحران. مادودی اشاره می‌کند که وقتی اباعبدالله الحسین تنها شد، بازهم به او حمله کردند و این در حالی بود که حسین (ع) زخمی شده بود و این امکان وجود داشت که او را اسیر کنند اما دولت به دنبال حل بحران نبود.

روایت است که وقتی امام سجاد و خانواده امام حسین وارد دارالعماره شدند، دیدند که سر امام حسین در طشتی در برابر یزید قرار دارد و این در حالی است که بانوان همراه با کاروان امام، یک روز سخت را دیده‌اند که خیمه‌ها آتش زده شده و سر‌ها بریده شده و سفری طولانی و سخت به شام انجام شده و به محض اینکه به دارالعماره هم وارد می‌شوند با سر امام (ع) مواجه می‌شوند که گرد و خاک هم بر آن نشسته است. این کاروان وارد شهری شدند که مرکز جهان آن روز بود، چرا که دولت اسلامی ابرقدرت زمانه بود و یزید شروع کرد به چوب زدن به دندان‌ها و لب امام حسین و مغرورانه شعری می‌خواند و می‌گفت من انتقام بدر را گرفتم. اینجاست که بحث شجاعت و حکمت پیش می‌آید، حضرت زینب در این زمان، برخاست و برپا ایستاد و بر مجلس مسلط شد و فرمود یزید! آیا فکر می‌کنی که دنیا را بر ما تنگ کرده‌ای؟ فکر می‌کنی ما را اسیر کرده‌ای و برنده‌ای؟ عجله نداشته باش و از روی نادانی زود قضاوت نکن. قرآن فرموده است که وقتی به یاغیان و طاغیان فرصت می‌دهیم، فکر نکنند که به نفع آنهاست چرا که ما می‌خواهیم جرم آن‌ها بیشتر شود.

حضرت زینب استدلالی می‌کند که کسی نمی‌تواند به آن پاسخی بدهد، ایشان می‌فرماید آیا از عدالت است که زنهای آزاد خودت را بپوشانی و حتی کنیزانت را هم محترم بشماری اما دختران پیامبر را آواره کنی؟ آیا این از عدالت است؟ تو که فرزند طلقایی، با خاندان پیغمبر اینگونه رفتار کردی، پوششان را برداشتی و صورت‌هایشان را باز کردی، شهر به شهر آن‌ها را گرداندی و دشمنان به آن‌ها اهانت کردند، خندید و نگاه‌شان کردند.

و در آخر نیز حضرت زینب حرفی کلیدی می‌زند و می‌فرماید ما همه این‌ها را برای خودمان یک امتحان الهی تلقی می‌کنیم.

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.