تصورات موازی از اسلام، هم‌زمان وجود دارد | بنیاد باران
Thursday, 24 October , 2019
امروز : پنج شنبه، ۲ آبان ، ۱۳۹۸ - 25 صفر 1441
  پرینت تاریخ انتشار : ۱۱ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۵:۰۰ | 121 بازدید |

تصورات موازی از اسلام، هم‌زمان وجود دارد

مترجم: چیترا رهبر گروه روشنفکری-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: کریستیان ژامبه یکی از فیلسوفان و شرق­ شناسان معاصر فرانسه است که تأثیر بسیاری از هانری کُربَن پذیرفته است. او معتقد است ایرانی‌ها نقش مؤثری در اعتلای فلسفه اسلامی داشته‌اند و فرهنگ و زبان فارسی جایگاه برجسته‌ای دارد. در گفت­وگو با وی به دسته‌بندی تصویر‌ها و تصورات […]

تصورات موازی از اسلام، هم‌زمان وجود دارد

مترجم: چیترا رهبر

گروه روشنفکری-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: کریستیان ژامبه یکی از فیلسوفان و شرق­ شناسان معاصر فرانسه است که تأثیر بسیاری از هانری کُربَن پذیرفته است. او معتقد است ایرانی‌ها نقش مؤثری در اعتلای فلسفه اسلامی داشته‌اند و فرهنگ و زبان فارسی جایگاه برجسته‌ای دارد. در گفت­وگو با وی به دسته‌بندی تصویر‌ها و تصورات موجود در مورد اسلام، و دورنمای هر یک از آن‌ها اشاره شده است.

  • از عصر روشنگری تاکنون، تحلیل جامعه روشنفکریِ اروپا از اسلام، بین تحسین و ستایش از یک سو و چشم‌پوشی و مدارا از سوی دیگر در نوسان است. به نظر شما چرا چنین است؟

پس از انقلاب فرانسه، اسلام، چه برای طرفداران روشنگری و چه برای طرفداران رژیم سابق، به‌صورت یک مدل نقیض و ضد الگو درآمد؛ خوانشی که هردوی این جماعت از اسلام داشتندِ، خوانشی بود خلاف جهت انقلاب فرانسه که از یک‌سو در آن حاکمیت ترور و توحش وجود داشت وازسوی دیگر، جامعه متمدن. بحث ترور و ارعاب که بخصوص توسط ژوزف دومستر دنبال می‌شود، محور اصلی مطالعات بر روی فرقه‌های اسلامی است با نگاهی کم‌وبیش شیفته. سیلوستر دوساسی، بنیان‌گذار شرق‌شناسی مدرن در فرانسه، بر این باور است که الگوهایی از ترور و ارعاب در فرقه‌های اسلامی، به‌خصوص در دُروزیه و اسماعیلیه که وی به مطالعه آن‌ها پرداخته، دیده می‌شود. به همین ترتیب فرقه اسماعیلیه نیز بسیار مورد توجه است: وُن هامر، شرق‌شناس اتریشی و نویسندۀ کتاب تاریخچه فرقه حشاشین، در ادامه همین تصورات و تخیلات، نشان می‌دهد که چگونه این به اصطلاح فرقه، اسطوره جامعه سّری را می‌سازد. از جانب رمانتیک‌ها هم جریان دیگری از نروال تا بارِس – که خواننده آثار لویی ماسینیون – است، ادامه می‌یابد، جریانی که باطنی گریِ اسلام و همچنین جنبۀ زیبایی‌شناسی آن را مورد ستایش قرار می‌دهد. به همین جهت است که می‌گویم در مورد اسلام، هم‌زمان تصورات متفاوتی به‌صورت موازی وجود دارد.

  • وقتی مارکس در نامه‌ای به انگلس می‌نویسد: «فقدان مالکیتِ خصوصیِ زمین، به‌واقع کلید شناخت کل مشرق­زمین است و درست همین‌جاست که تاریخ سیاسی و دینی شرق شکل می‌گیرد.»، آیا این گفته هم یکی از همین تصورات است یا بیانِ دقیقِ یک واقعیت بیرونی قلمداد می‌شود؟

مارکس در مکاتباتش با انگلس همچنین می‌گوید: «کلیدِ فهم شرق، دین است.» یعنی در واقع او شرق و دین را به هم پیوند می‌زند. اینکه مالکیتِ زمین در شرقِ مسلمان وجود نداشته، خود جای مطالعه و بررسی از نزدیک دارد. ولی از نظر مارکس، «کُلِ مشرق زمین» به قول خودش، تا کنون در جریان تاریخ جهان، مغفول مانده چون هنوز واردِ روند رشد جامعه طبقاتی که مبنای آن رشد مالکیت خصوصی ست، نشده است. در واقع به این ترتیب، مفهوم قدرت سیاسی با مقولۀ مالکیت خصوصی در هم می‌آمیزد. و این گفته هم – همچنان که همیشه در مورد گفته‌های مارکس صدق می‌کند- تا حد زیادی درست است: در جوامع آغازین همیشه مالکیت جمعی و اشتراکی وجود داشته، به‌عنوان مثال، خزانه مدینه که از غنائم جنگی به دست آمده بود، نه تعلق به پیامبر، که تعلق به امت (یعنی جامعۀ مسلمانان) داشت و بعد از آن هم که از طریق صدقه و زکات شرعی و قانونی و وجوهات الزامی از امت اخذ می‌شد، به نهاد خلافت و امامت واگذار گردید. با این وجود نباید از نظر دور داشت که نظام بانکی از شرق به غرب آمده است؛ به‌طور مشخص از بغداد و از‌‌ همان سال ١٠٠٠میلادی و البته همین امر منجر به ایجاد نظام‌های بهره‌کشی تجاری در مقیاس وسیع هم شده بخصوص در زمینه تجارت انسان و برده‌فروشی. همچنین نباید ظهور طبقات اجتماعی را که نقش تعیین‌کننده داشتند نادیده گرفت. طبقاتی که جمعیت بازار یا جمعیت خرده‌بورژوازی شهری را تشکیل می‌دادند؛ چرا که تمدن شهرنشینی- جایی که رابطه میان دین، سیاست و اقتصاد شکل می‌گیرد- هم به وجود آمده بود. تصوری که در مورد این دوره وجود دارد، تصور استبداد آسیایی یا به‌طور خلاصه و صریح، تصور جامعه‌ای بی‌طبقه است.

  • در مورد جهاد چطور؟ نظر شما چیست؟

جهاد برای جهان غرب، خود، کلید شناخت است. کلید شناخت بازنماد‌ها و تصورات ما. جهاد حُکمِ شرعی است برای مبارزه درجهت ایمان خویش. ولی اصطلاح جهاد معادل جنگ و بخصوص هم معنای تروریسم نیست. تا همین بیست سال پیش، چنین هم معنایی‌ای برای اذهان مطلع و آگاه هم وجود نداشت. در آن زمان، تصویر، تصور و بازنمود اسلام از دوگانۀ قانون شرع/ معنویت ساخته می‌شد. امروز با گذشت زمان، حتی در بین برخی مسلمانان، مفهوم جهاد قرابت ذهنی با جنگ پیدا کرده است. در حالیکه جهاد به معنای «جهد» ِ معنوی در مسیر الهی ست یا «جهد» در نبرد به‌منظور حفظ اسلام. اما جنگ، مضمونی ست فاقد ارزش دینی. بعضی از مبارزاتِ مسالمت‌آمیزتر هم بوده‌اند که «جهاد» نام گرفتند مثل جنبش تحریم تنباکو به رهبری روحانیت شیعه در ابتدای قرن بیستم.

  • آیا نسبت ما با اسلام، امروزه متأثر از تحولات جامعۀ ایران از بیست‌وپنج سال پیش به این طرف نیست؟

چرا، قطعاً. انقلاب ایران، تصویر اسلام را دگرگون کرد. بخصوص در میان روشنفکران و اندیشمندان. البته این را هم بگویم که بیشتر روشنفکران چپ همیشه نسبت به اسلام با تردید برخورد کرده‌اند. و حالا که راجع به تصورات در مورد اسلام صحبت می‌کنیم، باید بدانیم که تصورات اسلام دوستانه همیشه مربوط به جریان راست بوده و در واقع مطرح‌ترین دوستداران اسلام مثل لیوته، ماسینیون، پسیشاری و غیره، از چهره‌های چپ نبوده‌اند. نوشته‌های برنانوس را بخوانید که از عواقب مخرب محرومیت مسلمانان الجزایر از حق شهروندیِ فرانسه سخن می‌گوید. این‌ها در حالی است که جریان چپ همواره نسبت به جهان اسلام سوءظن داشته، چراکه در آن جز حکومت‌های استبدادزده نمی‌بیند؛ مردمانی که از دموکراسی بی‌اطلاع‌اند و اعتقادی سفت‌وسخت دارند به اینکه برای حیات یک ملت، دین مهم‌ترین چیز است؛ مردمانی که همیشه از لائیک بودن بازداشته شده‌اند بنابراین هر اقدامی را در مسیر تحول به سمت لائیسیته به ورطۀ شکست و نابودی کشانده‌اند. هر چند می‌شود گفت که در دوران جمال عبدالناصر، جریانات چپ، گوشۀ چشمی به این‌سو داشته‌اند، ولی این بیشتر به دلیل ملی‌گرایی عربی- و نه اسلامی- بوده است. اما انقلاب ایران باعث شد که این به‌اصطلاح «حزب روشنفکر» – اصطلاحی که پِگی به کار می‌برد- به تصورات اسلام­هراسانه خود پی ببرد و از بدگمانی و حس ناخوشایند نسبت به فرهنگ اسلامی رهایی یابد.

  • تحلیل شما از اهمیت روزافزون جایگاه شارعین در اسلام چیست؟ آیا این‌ها‌‌ همان «انسان‌های وادی کوراندیشی» هستند که ملاصدرا از ایشان یاد کرده؟

این هم تصوری دیگر از اسلام که هم در غرب و هم در میان مسلمانان به چشم می‌خورد: تقلیل و فروکاستن اسلام به شریعت (chariat). ملاصدرا، در قرن هفدهم، بر این باور بود که شناخت حقیقت نیازی به پیغمبران و به طریق اولی، پیغمبر اسلام ندارد. برای اهل تعقل گفتمانی از حقیقت وجود دارد که گرچه دقیقا معادل مذهب طبیعی در معنای رایج هیومی آن در اروپا نیست، ولی برای خودش نوعی مذهب است به قدمت انسان و عهد الست او با خداوند. معنای حقیقت (haqiqat) چنین است: واقعیت عملی، حقیقتی عملی که بالا‌تر از شریعت است. شریعت همیشه خاص و تاریخ‌مند است و منوط می‌شود به مردمانی معین. شریعت در واقع‌‌ همان دین است که برای ملتی مشخص، تاریخیّت می‌یابد. چنانکه شریعت عیسی، شریعت موسی، شریعت نوح و همین‌طور شریعت محمد (ص) داریم. پس پیروی از شریعت به خودیِ خود، در وهله دوم یا مرتبه پایین‌تر قرار دارد؛ پایین‌تر نسبت به آن خرد و دانایی که به عقیده ملاصدرا تنها چیزی است که می‌تواند کوراندیشی را از میان بردارد و روشنی و روشنگری را به ارمغان آورد.

  • آیا بازنمود دینی که سیاسی‌تر از مسیحیت و یهودیت است هم جزء همین تصورات راجع به اسلام است؟

نه در قرآن، نه در احادیث و نه در سنت‌های شیعی، نظریه‌ای راجع به حکومت داده نشده درحالی‌که تئوری‌های مسیحی در زمینۀ حکومت وجود دارد. الهیات سیاسی، بنیادی است مربوط به مسیحیت، هر چند که مسیحیت به معنی الهیات سیاسی نیست. در مورد یهودیت هم فکر نمی‌کنم بتوانیم بگوییم که دینی است سیاسی. در یهودیت فلسفه‌هایی هستند که به بازنمادهای رستاخیزی و یا به بیانی به تصاویر موعودگرایی پرداخته‌اند ولی این‌ها لزوما بازنمادهای سیاسی نیستند هرچند این جهانی و محدود به دایرۀ زمان باشند. به زعم اسلام، این پایان جهان است که اهمیت دارد: اسلام، دینی آخرالزمانی است و بازنمادهای متعددی راجع به قیامت دارد که بعضی از آن‌ها بشارت منجی موعود را هم داده‌اند. در میان اهل تسنن هم، سیاست در نظریۀ خلافت معنی می‌یابد که البته برداشتی اسلامی از مفهوم سیادت نیست بلکه ریشه در سنت دیرین ایران باستان دارد و بر مبنای آن به پادشاه، حکمتِ دین و حکومت با هم اعطا می‌شود. این الگو در بغداد باعث پایه‌ریزی و گسترش نظریه‌ای سیاسی شد که دیگر نبوی نبود و البته شیعیان، که سیاستشان مبتنی بر دیدگاه آخرالزمانی است، همواره با آن به ستیز برخاسته‌اند. در واقع تمامی جنبش‌های اعتراضی شیعی که طی قرون وسطی و حتی پس از آن به وقوع پیوست، مثل جنبشی که منجر به پی‌ریزی ایران مدرن در ابتدای قرن ١۶ شد (جنبش صفوی)، همه جریان‌هایی هستند که برآنند تا از طُرُق دنیوی، سرنوشت معنوی را رقم بزنند.

با این حال، در اشکال امروزیِ انقلاب‌های سیاسی که خود را به اسلام منسوب می‌کنند، نوعی سیاست، که آن‌ها نام «اسلامی» به آن داده‌اند، وجود دارد. نظریه بنیادیِ سیاست اسلامی که بر مبنای آن، اساس قوانین حکومتی، تنها قرآن است، در میان وهابیون ساخته‌وپرداخته شد. چنین پدیده‌ای البته در دوره معاصر شکل گرفته و بسیار مناقشه برانگیز است ولی تصویری از اسلام بازتولید می‌کند که در سطح جهانی تکرار می‌شود: اسلام دینی سیاسی ست درحالی که مسیحیت دینی معنوی ست و یهودیت، دینِ احکام.

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.