باید خوانش جدیدی از نظریه گفت‌وگوی تمدن‌ها ارائه داد | بنیاد باران
Monday, 21 October , 2019
امروز : دوشنبه، ۲۹ مهر ، ۱۳۹۸ - 22 صفر 1441
  پرینت تاریخ انتشار : ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ - ۱۳:۳۸ | 131 بازدید |

گفت‌وگو با محمدرضا تاجیک به مناسبت روز گفت‌وگوی تمدن‌ها:

باید خوانش جدیدی از نظریه گفت‌وگوی تمدن‌ها ارائه داد

نه در میان روشنفکران ما و نه درمیان اصحاب تدبیر، کاری برای پیشبرد گفت‌وگوی تمدن‌ها صورت نگرفت و راضی می‌شویم که در سطح جهانی مطرح شده و وظیفه و رسالت خود را در همین اندازه کافی می‌دانیم.
باید خوانش جدیدی از نظریه گفت‌وگوی تمدن‌ها ارائه داد

زحمت این گفت و گو را آقای «امیرحسین اکرادی» کشیده اند.

 

گروه گفت‌وگوی تمدن‌ها-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: گرچه از تقویم‌های ایران حذف شده است، اما فراموش نکرده‌ایم سی‌ام شهریور، روز جهانی گفت‌وگوی تمدن‌ها است. به همین مناسبت با محمدرضا تاجیک، فعال و نظریه‌پرداز سیاسی، گفت‌وگو کردیم و پس از نقد و آسیب‌شناسی این نظریه، به موانع و مشکلات رشد و تکامل آن پرداختیم. در پایان، تاجیک پیشنهاداتی برای ازسرگیری و بازخوانی نظریه گفت‌وگوی تمدن‌ها ارائه داد که در ادامه می‌توانید آن‌ها را مطالعه کنید.

***

  • چرا علیرغم استقبال جهانی از ایده گفت‌وگوی تمدن‌‌ها این ایده تبدیل به یک نظریه نشد و مبدع این طرح چه نقشی می‌‌بایست ایفا می‌‌کرد؟ صاحب‌‌نظران ایرانی چه می‌‌توانستند و می‌‌توانند بکنند؟

بیان و طرح یک ایده یک روایت است و تئوریزه کردن آن روایتی دیگر. انسان و روشنفکر ایرانی اگرچه در مورد نخست از توانایی و استعداد بالا و والایی برخوردار بوده و در دوره‌‌های مختلف به طرح ایده‌‌هایی پرداخته اما در عرصه تئوریزه کردن آن، به قامت یک تئوری در آوردن و به هیبت یک گفتمان در آوردن بسیار نحیف و ظریف و قاصر عمل کرده است. این مورد نه تنها در عرصه اندیشگی بلکه در عرصه‌‌های اجتماعی و سیاسی هم جاری بوده. به همین دلیل ما در عرصه سیاسی با نام‌‌ها و ایده‌‌های گوناگونی مواجهیم اما در ذیل این نام‌‌ها چیزی نمی‌‌یابیم در ذیل این نام‌‌ها یک فضای تهی است. درست مثل اصطلاحاتی همچون اصول‌‌گرایی و اصلاح‌‌طلبی یا اعتدال که هرکدام فقط یک ایده است و در قاب و قالب یک تئوری راهنمای عمل یا یک پراکسیس قرار نگرفته است. چون امر دوم یعنی تبدیل یک ایده به یک تئوری، تئوری‌پرداز و ذهن خلاق می-طلبد. ذهنی که بتواند از تجمیع ایده‌‌ها و از منظومه ایده‌‌ها یک تئوری بسازد و بتواند این تئوری را هژمونیک کند یا بتواند از مفاهیم پراکنده یک گفتمان ایجاد بکند. گفتمانی در شأن این مفهوم یک منظومه معنایی سازواره، یک منظومه معنایی که دارای یک زنجیره هم پوشان و هم عرض معنایی هست و می‌‌تواند به مثابه یک ایده‌‌ئولوژی بهداشتی عمل بکند.

عامل دوم این بوده که روشنفکران ما چه آنانی که بیرون قدرت بودند و چه آنانی که درون قدرت بودند، چه آنانی که بر قدرت بودند و چه آنانی که در قدرت بودند، عمدتا روشنفکران پیرامونی هستند. یعنی بیشتر از برای ایده‌‌ها و تئوری‌‌ها و آموزه‌‌ها و نظریه‌‌های دیگران به جامعه خود می‌‌نگرند و مساله‌یابی می‌‌کنند و حتی حل مساله می‌‌کنند. عمدتا روشنفکران ما و صاحب نظریه‌‌های ما متصف هستند به یک گرایش، گرایشی که از آن خودشان نیست. گرایشی که عمدتا متعلق به اندیشه‌ورزان غربی است. یک فردی به سوسیالیست تعریف می‌‌شود، دیگری لیبرال یا نئو لیبرال، شخص دیگری پراگماتیست تعریف می‌‌شود، مدرنیست و پست می‌‌شود، مارکسیست و پست مارکسیست تعریف می‌‌شود. اهل فلسفه تحلیلی تعریف می‌‌شود یا تحت آموزه‌‌های ویتگنشتاینی، پوپری و هگلی تعریف می‌‌شود و یا اینکه تلاش دارد فوکویی فکر کند. اینها فضایی است که شاید اجازه تئوریزه کردن ایده‌‌هایی که مطرح می‌‌شود را به ما نداده است.

ما با فقدان ذهن تئوریک و فقدان نظریه پرداز مواجه هستیم. نظریه‌پردازی امکان و استعداد خاص خودش را می‌‌طلبد که به علل مختلف تاریخی که اکنون مجال صحبت درباره آن نیست این موجود، یا این پدیده یا این انسان در سرزمین ما متولد نشده است.

در عرصه گفت‌وگوی تمدن‌‌ها هم بیش و پیش از این که خودمان این اصطلاح را جدی بگیریم، دیگران فهمش کردند و آن را بهتر شناختند. در حالیکه این نظریه باید به مثابه یک تئوری راهنمای عمل بین‌المللی و فراملی و یک پراکسیس مطرح می‌شد، مانند آن چیزی که فوکو می‌‌گوید به مثابه یک استراتژی از آن بهره ببریم. درست مثل بسیاری از آموزه‌‌هایی که در طول تاریخ اولین بار نزد اندیشه‌ورزان ما مطرح شده و در نزد اندیشه‌ورزان غربی عمق پیدا کرده است وتئوریزه شده است و در یک چرخش تاریخی باز به دست خودمان رسیده است.

گفت‌وگوی تمدن‌‌ها هم به علت یک شرایط تاریخی خاص از سوی جامعه بین‌المللی در زمانه‌‌ای که در آن جنگ تمدن‌‌ها و برخورد تمدن‌‌ها مطرح بود، مورد استقبال قرار گرفت و در تقابل با هانتینگتون از سوی جامعه جهانی به مثابه یک استراتژی اگرچه نه به مثابه یک تئوری پذیرفته شد.

اما ما به سادگی و به سهولت از کنار آن چیزی که گفتیم، گذشتیم و تلاشی برای این که عمقی به این مطلب ببخشیم و ابعاد استراتژیک و تئوریکش را تقویت کنیم، نداشتیم. نه در میان روشنفکران ما و نه درمیان اصحاب تدبیر، کاری صورت نگرفت و رضامند می‌‌شویم و خشنود می‌‌شویم که در سطح جهانی مطرح شده و وظیفه و رسالت خود را در همین اندازه کافی می‌‌دانیم. از طرف جامعه دانشگاهی هم تلاشی نشد که این فضا تئوریزه شود که به مثابه یک استراتژی مطرح شود. گفت‌وگوی تمدن‌‌ها در سطح یک ایده باقی ماند و دیگران به آن پرداختند اما خود ما از آن غافل شدیم. همچنان که گفتم شاید این روایت دیرینه ماست ما هم اکنون هم اگر می‌‌خواهیم درباره‌‌ی هویت خودمان بدانیم، درباره‌‌ی تاریخ، مذهب، ایده‌‌ها و اساطیر خودمان بدانیم آن را از زبان غیر می‌‌خوانیم و می‌‌شنویم. چون غیر، ما را جدی‌‌تر از خودمان گرفته‌اند.

  • ایده گفت‌وگوی تمدن‌‌ها به دانشگاه‌‌ها و دانشکده‌‌های علوم انسانی ماهم راه پیدا نکرد و در آن جا نیز نکته‌‌ای بر این ایده افزوده نشد. آیا می‌‌توان آن نقدی که در رشته‌‌های فنی و مهندسی نسبت به ارتباط بین صنعت و دانشگاه می‌‌شود را به حوزه علوم انسانی هم تعمیم داد و بیان کرد که دانشکده‌‌های علوم انسانی ما نیز ارتباط گسترده‌ای با فضای سیاست و جامعه ندارند و از آن ایده نمی‌‌گیرند؟

چه قبل از انقلاب و چه پس از انقلاب تلاش گسترده‌‌ای صورت گرفت برای اینکه از دانشگاه یک آپاراتوس ساخته شود. یک دستگاه قدرت. دانشگاه باید دانشی را تولید کند که مقوم قدرت باشد. این دایکاتومی که فوکو از آن نام می‌‌برد power knowledge، قدرت دانش قدرت معرفت. قدرت احتیاج داشت به نهاد تولید دانشی که آن دانشی را تولید کند که می‌‌تواند روکشی زیبا، جامه‌‌ای زیبا بر تن قدرت و سیاست بکند. اما قبل از انقلاب تدبیرگران منزل در این امر موفق نبودند. این تلاش برای همگرایی قدرت و دانش عملا به یک نوع واگرایی انجامید. دانشگاه نه تنها مقوم واقع نشد بلکه در پاره‌‌ای از جاها مخرب آن واقع شد. دانشگاه تبدیل به یک جهان دیگری شد که در آن به تعبیر ویتگنشتاین بازی‌‌های زبانی متفاوتی جاری شد. سیاست‌ورزی متفاوتی از آن چیزی که گفتمان مسلط اراده می‌‌کرد شکل گرفت و سوژه سیاسی متفاوتی در آن متولد شد. سوژه سیاسی که طلب گفتمان مسلط نبود. بنابراین نتوانست به یک بیان در ادامه هستی‌شناسی، روش‌شناسی و معرفت‌شناسی گفتمان مسلط باشد. به طور فزاینده‌‌ای در صورت و سیرت دگرش تجلی پیدا کرد. در صورت و سیرت یک پادگفتمان جلوه کرد و طبیعی است که نتواند به آن چیزی که فوکو از آن تحت عنوان دیسپوزیتیو نام می‌‌برد، تبدیل شود، یعنی نوعی قدرت نرم که بتواند اذهان و ابدان انسان‌‌ها را توسط آن تقطیر کند. چنین نقشی را نتوانست ایفا بکند. به نظر مقدار زیادی از آن باز می‌‌گردد به ماهیت کار دانشگاهی و علم که خیلی اجازه نمی‌‌دهد ادامه معرفت‌شناسی قدرت باشد و یک مقدارش هم باز می‌‌گردد به تدبیر کژ، ناجور نگریستن به دانشگاه و انتظار نادرست از دانشگاه و طبیعتا این هم صورت گرفت و سومین مساله هم به نظر من باز می‌‌گردد به یک نوع شکافی که به صورت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بین سطوح مختلف جامعه شکل گرفت و شاید آن شکافِ دیرینه ما شکاف میان مردم و حکومت یا ملت و دولت و روشنفکران و سیاست‌ورزان و اهل قدرت باشد که به صورت دیرینه در جامعه ما وجود داشته است و هیچ‌گاه همپوشانی میان اصحاب فکر و اصحاب سیاست و قدرت ایجاد نشده و جایی هم که ایجاد شده اصحاب فکر به صورت جزئی از قدرت عمل کردند. بنابراین این عوامل هیچ‌‌گاه اجازه نداده است که دانشگاه در فضایی قرار بگیرد که گفتمان مسلط و گفتمان حاکم طلب می‌‌کند و باید بدانیم که به هرحال گفت‌وگوی تمدن‌‌ها از سوی یک دولتمرد مطرح شد و به خاطر شکاف دیرینه دولت و روشنفکران، دانشگاهیان نیامدند تا ایده گفت‌وگوی تمدن‌‌ها را تئوریک کنند. این یک امر دیرینه ماست که روشنفکرانی که هویت خودشان را عمدتا بر قدرت می‌‌گرفتند خیلی رضامند نبودند که در قدرت تعریف شوند و به قول گرامشی به عنوان یک روشنفکر ارگانیک به حساب بیایند. روشنفکری که هر آنچه که اصحاب قدرت می‌‌کنند را فیلسوفی می‌‌کند و تحویل جامعه می‌‌دهد.

 

  • منظورتان این هست روشنفکری که در قدرت قرار می‌‌گیرد و عضوی از آن می‌‌شود ایده جدیدی را مطرح نمی‌‌کند و صرفا خواسته‌‌های قدرت را با بیانی زیباتر و متفاوت بازگو می‌‌کند یا اینکه برای قدرت اندیشهورزی می‌‌کند و راهکارهای جدیدی را پیش پای دولت می‌گذارد؟

طبق آن چیزی که فوکو در قدرت و دانش خود می‌‌گوید، قدرت ها همواره در طول تاریخ نیازمند یک منظومه معنایی و دانشی بودند برای توجیه خودشان. بنابراین چنین منظومه‌‌ای را برای تولید مقبولیت و مشروعیت، برای مانایی و پایایی‌شان ایجاد می‌‌کردند. به تعبیر لکان باید یک روکش مخملین از جنس دانش و معرفت بر روی کالبد زخمی خودشان می‌‌انداختند و زیبا جلوه می‌‌کردند. شبیه آن چیزی که هم امثال بودلر و فوکو به آن اشاره می‌‌کند یک هاله زیبا یک هاله زیباشناختی که زشتی‌‌ها را پوشش می‌‌دهد و آن چیزی که رو است و در انظار مردم است زیبا جلوه ‌‌کند و این می‌‌تواند توجیه علمی، توجیه فیزیکی و متافیزیکی، توجیه عقلی و انواع دیگر توجیه‌‌هایی که اصحاب قدرت از آن استفاده می‌‌کنند، داشته باشد. به عنوان مثال چگونه حکومتی که در مدرنیته شر کوچک است لویاتان است خودش را توجیه می‌‌کند، چگونه زشتی و زمختی خودش را پوشش می‌‌دهد در اثر یک نوع توجیه عقلی. توجیه عقلی می‌‌آید و آن روکش را بر روی خودش می‌‌کشد. این یک هاله زیباشناختی است که دولت و حکومت به آن احتیاج داشته است. این نوع دانش بقا و اعتلایش مستلزم مستحضر بودن با قدرت بوده است. آن قدرت این نوع دانش را تقویت می‌کرده و این دانش آن نوع قدرت را. این دو با هم پیش می‌‌رفتند برای همین است که در زمان‌‌های مختلف می‌‌بینیم که قدرت‌‌ها در فضا، در polity، در حوزه قدرت نوعی از اندیشه‌ورزان را به رسمیت می‌‌شناسند و به آن‌‌ها فضا و امکان می‌‌دهند تا آن قسمت لازمه قدرت را پوشش دهند. و از آن طرف آن‌‌ها [اصحاب دانش توجیه‌‌گر] نیازمند این هستند که از امکانات قدرت بهره ببرند، روی دوش غول سوار شوند و زیر سایه این غول بخسبند و از امکانات این غول بهره ببرند. بنابراین شروع می‌‌کنند به فیلسوفی کردن هر آن چه که اصحاب قدرت می‌‌کنند، می‌‌خواهد هر خزعبلاتی باشد. عطسه هم که می‌‌کند برایش فلسفه‌‌ای می‌‌بافند و پیرامونش دنیایی از دانش، علم و عقل را در پس و پشت این عطسه، در پس و پشت این غمزه عین، در پس و پشت این نشستن و برخواستن را ایجاد می‌‌کند. برای همین است که می‌‌بینیم ادبیات بسیار غنی خصوصا در جامعه ایرانی ایجاد شده است، برای توجیه قدرت. در این رابطه واژه‌‌ای داریم تحت عنوان “نیست همتایی” که پیرامون همین نیست همتایی چقدر ادبیات ایجاد شده، چقدر شعرها سروده شده و چه داستان‌‌هایی نوشته شده. قدرت‌هایی که همتایی در مقابل خودشان قائل نبودند و هر آنچه که می‌‌کردند از نیکی و زشتی توسط عده‌‌ای فیلسوفی می‌‌شده و هر فعل و واکنش‌شان، هر نوع لباس پوشیدن‌شان و هر نوع رفتارشان در پس و پشت آن عمقی داده می‌‌شده و معرفتی و دانشی پیرامونش تنیده می‌‌شده. این چیزی هست که ما در طول تاریخ آن را داشتیم و الآن هم به شکل دیگری آن را داریم و این دو در طول تاریخ همزاد یک دیگر بودند و به یک شکلی باهم پیش رفتند. اگر دانشی در آن فضا قرار نگیرد بی‌‌تردید دانش مقاومت است، دانش رهایی است یعنی گفتمان مسلط را با چالش مواجه می‌‌کند و بنابراین دگرش محسوب می‌‌شود و گفتمان مسلط نسبت به این دانشی که مقومش نیست، واکنش نشان می‌‌دهد و چنین دانشگاه و اندیشه‌ورزی را نمی‌‌پذیرد. چنین دانشجویی را نمی‌‌پذیرد و طبیعی است که بالاخره این فضایی هست که در جامعه امروز خودمان نیز ما به اشکالی آن را تجربه می‌‌کنیم.

  • به دانشی رهایی‌بخش و مقابل دانش توجیه‌‌گر قدرت اشاره کردید. آیا این همان دانشی است که مبانی پراکسیس قرار می‌‌گیرد. یعنی عمل تحت تاثیر دانش است نه دانش تحت تاثیر امر عینی و برای توجیه آن؟

بله به هر حال پراکسیس یک کنش حکمت‌آلود است. کنش در کادر است. دانش دو چهره دارد دانش یک جور پرومته است، دانش یک جور چهره ژانوسی دارد. آب و آتش است. چهره قدرت دارد و در سوی دیگری چهره مقاومت دارد در power resistance قدرت و مقاومت، فوکو می‌‌گوید هرجا قدرتی هست، مقاومتی در برابرش ایجاد می‌‌شود و هیچ‌جا قدرتی شکل نمی‌گیرد مگر این که مقاومتی هم حضور داشته باشد. پس بنابراین قدرت تلاش می‌‌کند که دانشگاه را ادامه وجودی و ادامه هستی‌شناسی خودش تعریف کند، در عین حال مقاومت نسبت به خودش را هم ایجاد می‌‌کند. نوعی از دانش، نوعی از معرفت در این نظم نمادین به تعبیر لکانی نمی‌‌گنجد. به صورت دریل عمل می‌‌کند. به صورت امر واقعی عمل می‌‌کند که در نظم نمادین و نظم زبانی گفتمان مسلط گسست ایجاد می‌کند و اجازه انسداد، انجماد و مومیایی شدن نمی‌‌دهد و همواره او را از سریر قدرت به زیر می‌‌کشد و همواره او را با چالش مواجه می‌‌کند و بنابراین، این فضایی است که در محدوده دانش به معنی اعم و دانش دانشگاهی  و دانشگاه به معنی اخص وجود داشته و وجود خواهد داشت.

  • باز گردیم به موضوع محوری بحثمان یعنی گفت‌وگوی تمدن‌‌‌ها. با توجه به اینکه زمان زیادی از مطرح شدن این ایده گذشته است، آیا باز امکان و شرایط آن وجود دارد که این ایده را تئوریزه کرد و به یک گفتمان تبدیل کرد که بتواند دغدغه فعالان و صاحب نظران باشد؟ اگر چنین چیزی شکل بگیرد شرایط داخلی هم به گونه‌‌ای هست که آن گفتمان مورد استقبال جامعه قرار بگیرد؟

فیلسوفی به نام لاوجوی سخن جالبی دارد که می‌‌گوید کل تاریخ فلسفه سیاسی، یا فلسفه یا اندیشه حاشیه‌‌ای است بر افلاطون . امروز ما می‌‌بینیم که بسیاری از اندیشه‌ورزان پست‌مدرن نوعی بازگشت به اندیشه‌ورزان ماقبل مدرن دارند. برای همین است که زیگموند باومن می‌‌گوید که ماکیاوللی اولین فیلسوف پست‌مدرن ماقبل مدرن است و از آن طرف بسیاری از اندیشه‌ورزان پست‌مدرن مثل دریدا، آگامبن، بدیو، فوکو و رانسیر همگی یک بازگشتی به اندیشه‌ورزان باستان و کلاسیک داشتند. اخیرا می‌‌بینیم که در جامعه خودمان یک گرایش جدی به اسپینورا به وجود آمده و از اسپینوزا یک قرائت دیگری می‌‌شود. یک قرائت فرانسوی بسیار شاداب و بالنده و جذاب. بنابراین اسپینوزایی که دیری بود که از او سخنی به میان نبود و به تاریخ پیوسته بود، دفعتا بر اثر نوعی خوانش جدید دوباره دارد وارد بازار اندیشگی می‌‌شود و مطرح می‌‌شود. پس بنابراین همیشه این امکان وجود دارد که از یک امر قدیم، قرائتی جدید به عمل بیاید و نو شود. جامه‌‌ای نو بر تن کند و با زمانه خودش دیالوگ و دیالکتیک ایجاد کند. مساله دوم این است که یک نوع شرایط پروردگی و نیاز پروردگی موجب می‌‌شود که یک اندیشه قدیم از کانتکس تاریخی خودش جدا شود و در کانتکس تاریخی جدید حک و بازتولید شود. زمانی که شرایط ما نیازمند طرح دوباره اندیشه و آموزه قدیم است این نیاز پروردگی و شرایط پروردگی باعث می‌‌شود که یک اندیشه دوباره حیات پیدا کند دوباره تکرار شود و زنده شود. اگر بخواهیم از دیدگاه بدیویی صحبت بکنیم یک اندیشه و یک تفکر اگر هستی‌شناسی‌‌ای داشته باشد، این هستی‌شناسی در حال صیرورت و در حال شدن بودنش است. مثل یک رود که در زمان جاری است. بنابراین نمی‌‌توان برای یک اندیشه زمان خاصی را قائل شد. همه این‌ها را گفتم که یک مقدمه‌‌ای باشد برای بازگشت به آموزه‌‌ای به نام گفت‌وگوی تمدن‌‌ها. اما باید آن را به بیان و زمان جدید مطرح کرد. باید خوانش جدیدی از آن به دست داد و آن را متحول کرد و از این حالت “نام بودن” خارجش کرد و به آن عمق بخشید. آن را وارد چالش‌‌های نظری و عملی عصر خودمان بکنیم، آن را به عنوان روح زمانه خودمان مطرح بکنیم و کفایت نمی‌‌کند که ما باز گردیم و آن نام را دوباره تکرار کنیم. دال مهم نیست که در طول تاریخ تکرار می‌‌شود یک signifier به تعبیر زبان‌شناسان همواره می‌‌تواند تکرار شود مثل signifier  دال قدرت، دال سیاست، آن چیزی که قدرت و سیاست را عصری و نسلی می‌‌کند دالش نیست بلکه مدلولش است signified آن است یعنی آن مدلولی که جدید به خودش می‌‌گیرد طبیعتا عمر جدید می‌‌کند. ما همواره از سیاست صحبت می‌‌کنیم اما کدام سیاست؟ سیاستی که بدیو، رانسیر یا لاکلائو می‌‌گویند بسیار متفاوت است با سیاستی که در گذشته در عصر مدرن تعریف می‌‌شد. یا به عنوان مثال چرا قدرتی که فوکو دارد تعریف می‌‌کند تحت عنوان “زیست قدرت” به صورت جدی افکار روشنفکری دانشگاهی ما را در بر می‌‌گیرد؟ برای اینکه مدلولش متفاوت است. قدرتی که فوکو مطرح می‌‌کند با یک مدلولی مطرح می‌‌کند که گذشتگان مطرح نمی‌‌کردند و بنابراین همین بحث است که آیا ما می‌‌توانیم گفت‌وگوی تمدن‌‌ها را از چمبره یک نام رهایی دهیم و به آن عمق و روح ببخشیم و آن را منطبق با شرایط زمانه و عصر خودمان کنیم و آن را به صورت یک استراتژی و یک تئوری راهنمای عمل طراحی کنیم؟ این یک بعد است. بعد دیگر این است که آیا می‌‌توانیم صورت‌‌های مختلفی به این آموزه بدهیم یعنی آیا ما می‌توانیم گفت‌وگوی میان انسان‌‌های جامعه‌مان را در ذیل این ایده تعریف کنیم؟ گفت‌وگو میان جنسیت‌‌ها، قومیت‌‌ها، خرده فرهنگ‌‌های مختلف. گفت‌وگو میان روشنفکرانی با سیاق‌‌ها و نظریات مختلف، گفت‌وگو میان روشنفکران و اصحاب قدرت، گفت‌و‌‌گو میان احزاب و گروه‌‌های مختلف سیاسی. آیا می‌‌توانیم چنین چیزی را در جامعه‌‌مان پیاده کنیم و ذیل این آموزه آن را به صورتی مویرگ‌گونه و در سطوح مختلف ملی و فروملی‌مان جاری کنیم و از آن سطح فراملی خارجش کنیم. به نظر من این نیاز جامعه ماست. ما بیش از هر زمان دیگری در طول تاریخ‌مان نیازمند گفت‌وگو هستیم نیازمند یک نوع دیالوگ با یکدیگر. در فقدان این دیالوگ و فقدان این فضای گفت‌وگویی رابطه اصحاب قدرت و اصحاب فکر، رابطه اربابان قدرت و مردم یک رابطه آنتاگونیستی شده. اگر ما بخواهیم این رابطه را به یک رابطه آگونیستی تبدیل کنیم باید وارد فضای گفت‌وگو شویم و این گفت‌وگو را به صورت یک فرهنگ در بیاوریم و در سطوح مختلف جامعه جاری و ساری‌‌اش کنیم و به یک معنا نشر و رسوبش دهیم، استعاری و نهادینه‌‌اش کنیم تا جزئی از هستی و وجود انسان‌‌ها شود تا جزئی از فرهنگ، منش و زبانشان شود. اگر بتوانیم چنین کاری بکنیم بسیاری از مشکلات ما در یک جامعه‌‌ای که در آن رابطه تفهیم و تفهمی میان انسان‌‌ها و میان مردم و قدرت وجود ندارد، حل می‌‌شود. همین بی‌‌رابطه‌‌گی است که بسیاری از مشکلات را در جامعه ما ایجاد کرده و بسیاری از اعتراضات جنبش‌‌ها و خیزش‌‌ها و انقلابات را هم ایجاد می‌‌کند. در جامعه‌‌ای که رابطه تفهیم و تفهمی هم در عرض و هم در طول در جامعه حاکم است، ما کمتر شاهد حرکات رادیکال و خشونت‌آمیز هستیم. در جامعه‌‌ای که این امکان وجود ندارد، زبان گفت‌وگو به زبان دیگر تبدیل می‌‌شود و گفتمان تبدیل به کوفتمان می‌‌شود. جایی که امکان گفتمان وجود دارد کوفتمان غایب است و وقتی که وجود نداشته باشد ما وارد عرصه کوفتمان می‌‌شویم و این همان چیزی است که در جامعه ما در سطوح مختلف، در ریز‌بدنه‌‌ها و در لایه‌‌های مختلف جامعه امروز ما وجود دارد و ما باید به صورت جدی برای این مساله فکری بکنیم. حتی در میان دو روشنفکر وقتی مناظره‌‌ای صورت می‌‌گیرد شما می‌‌بینیند که به سرعت به منازعه و مجادله تبدیل می‌‌شود. هرکس به نحوی در نفی و نهی دیگری می‌‌کوشد برای اینکه ما ادب و آداب گفت‌وگو را نمی‌‌دانیم. این ادب و آداب گفت‌وگو در ما نشر پیدا نکرده است. ما در طول تاریخ بیشتر خو گرفتیم به گفتن و گفتن و گفتن و توقع ما از دیگران شنیدن و شنیدن و شنیدن محض بوده است. دنبال گفت‌وگو نبودیم که بگوییم و بشنویم و گاه از آنچه می‌‌گوییم عدول کنیم. گاه سخن رحیل و نقد رحیل را پذیرا باشیم و از آن چیزی که باور داشتیم، پا پس بکشیم. بنابراین تا چنین انسانی ایجاد نشود ما نمی‌‌توانیم یک رابطه و گفت‌وگوی دیالوگی و یک رابطه نقد و نقادانه را در جامعه‌‌ خودمان داشته باشیم. در شرایط فعلی هر نوع دیالوگی سر از یک نوع مونولوگ در می‌‌آورد برای نمونه مناظره‌‌های سیاسی اخیر ما را ببینید که هرچقدر به انتخابات نزدیک‌‌تر می‌‌شویم جنگی برپا می‌‌شود. به قول پوپر جنگ با کلام تمام می‌‌شود و تبدیل می‌‌شود به جنگ شمشیرهای بر کشیده از نیام و خشم و خشونت از کلام‌‌ها می‌‌بارد و نکته‌‌ها مثل تیغ شمشیر عمل می‌‌کنند و هرکسی زیرپای دیگری را می‌‌کشد و حیثیت دیگری را می‌‌برد تا بتواند در این میدان پیروز باشد. این برای این است که ما یک سری ادب و آداب را نمی‌‌دانیم و این ادب و آداب به صورت یک فرهنگ در نیامده است. بنابراین من معتقدم اگر بیاییم و در این گستره وسیع به گفت‌وگو فکر کنیم و از سطوح فروملی برنامه‌‌ریزی کنیم، از سطوح فردی به سطوح گروه‌‌‌های کوچک تا سطوح خرده‌فرهنگ‌‌ها، خرده‌مذهب‌‌ها و خرده‌هویت‌‌ها، نسل‌‌ها و جنسیت‌‌های مختلف تا برسد به مردم و حکومت، تا برسد به کسانی که کنشگران و بازیگران عرصه سیاست و قدرت هستند و بعد برسد به سطوح بین‌‌المللی و به بیرون از مرزها. شاید نیازمند این هستیم که وقت مبسوطی را به این مساله اختصاص دهیم اما همانطور که گفتم افسوس که هم در عرصه اندیشگی و هم در عرصه تدبیر منزل، دچار یک نوع روزمرگی شدیم و انتهای افق نگاه‌مان نوک بینی‌‌مان است و فراتر از آن را نمی‌‌بینیم و باز به قول فوکو عمق‌‌مان همان چین‌خوردگی سطح است و عمقی وجود ندارد. ما سطح‌‌مان چین خورده و پیچیده شده نه اینکه عمقی پیدا کرده باشیم. بنابراین نه کسی به دنبال عمق است نه کسی به دنبال آینده‌‌های دور است. بنابراین همه به دنبال دمک‌‌شان هستند و در دمک زندگی می‌‌کنند و بیرون از آن و فراتر از آن را نمی‌‌بینند. بنابراین من بعید می‌‌دانم که هیچ اراده معطوف به آگاهی و دانش، در آینده این گفت‌وگو را بتواند تئوریزه کند و در سطوحی که گفتم آن را جاری و ساری کند و آن را به صورت یک فرهنگ عمومی در جامعه جا بیندازد.

  • می‌دانیم در خاورمیانه خشونتی قابل توجه همواره در جریان است و در طی سالیان، میزان آن کم و زیاد می‌‌شود، اما هیچ‌‌گاه طی سالیان گذشته آتش‌اش فرو ننشسته و در سال‌های اخیر نیز بر دامنه این خشونت افزوده شده است. همچنین با توجه شرایط جهانی و ظهور دوباره جریان‌‌های شبه‌فاشیستی و راست افراطی، آیا مطرح کردن ایده گفت‌وگوی تمدن‌‌ها در همان حالت کلاسیک و اولیه‌‌ای که داشته و در همان سطح فراملی که اشاره فرمودید می‌‌تواند کارایی داشته باشد یا اینکه میزان تنش به قدری بالاست که امکان مطرح شدنش نیست و کارائی هم ندارد؟

لازمه جاری کردن گفت‌وگو در یک منطقه متشنجی به نام خاورمیانه در نخستین گام و نخستین سطح به تعبیر دلوز این است که این خاورمیانه در میانه قرار بگیرد. در میانه قرار گرفتن یعنی تمام کنشگران ملی و تمام واحدهای ملی که یک هویت کلی به نام خاورمیانه را شکل داده‌‌اند، همه در میانه بنشینند. عده‌‌ای قصد صدر را نکنند و تلاش نکنند که عده‌‌ای دیگر را در ذیل بنشانند. وقتی در میانه بنشینند و عملا خاورمیانه را در میانه قرار دادید، آن وقت گفت‌وگو ممکن می‌‌شود. در غیر اینصورت مونولوگ است. اولین سطح گفت‌وگو و اولین کنشگران، حاملان و عاقلانی که وارد گفت وگو می‌‌شوند، دولت‌‌ها هستند. دولت‌‌ها هم باید بپذیرند که خود در میانه‌‌اند و هم بپذیرند که دیگران در میانه‌‌اند. در غیر اینصورت زبان تبدیل می‌‌شود به زبان قدرت و یک زبان هژمونی‌طلب که می‌‌خواهد مقاصد و منافع خودش را بر طرف مقابل دیکته کند. متوازن‌الحقوق نیست هر گفت‌وگویی یک توازن حقوق می‌‌خواهد. نمی‌‌شود که شما از موضع قدرت با یک زبان توأم با قدرت و خشونت به پای گفت‌وگو بنشینی. این گفت‌وگو نیست. زبان دولت‌‌ها فقط زبان گفتاری نیست. زبان رفتار، زبان قدرت و زبان ابرقدرت‌‌هایی است که در پس و پشت این واحد‌‌های ملی نشسته‌‌اند. زبان قدرت نظامی است که ذخیره شده است. فقط زبان گفتاری نیست که بنشینیم و باهم گفت‌وگو کنیم. این زبان، زبان متکثری است. با تمامی این زبان باید وارد گفت‌وگو شویم. در غیر اینصورت وقتی شما با زبان نظامی وارد یک تسابق بی‌نهایت قدرت شدید دیگر یک توازن قدرت و بدتر از آن یک نوع توازن وحشت دارید ایجاد می‌‌کنید. وارد یک نوع تسابق تسلیحاتی بی‌‌انتها شدید و هر لحظه دارید بر زرادخانه تسلیحاتی می‌‌افزایید و آخرین و پیچیده‌‌ترین سلاح‌‌ها را می‌‌خرید، تولید می‌‌کنید و ذخیره می‌‌کنید و بالاخره اراده خود را دارید در سرزمین‌های بیرون از مرز خود جاری می‌‌کنید و امنیت و منافع خود را فراملی تعریف کردید و در درون واحدهای ملی دیگر تولید یک ستون پنجم می‌‌کنید. در این شرایط وقتی سر میز گفت‌وگو می‌‌نشینید نباید فرض کرد که این گفت‌وگو می‌‌تواند به نتیجه برسد و به مثابه یک راه برون‌رفت و یک کلید گشایش قفل‌‌ها نقش‌آفرینی کند. چون در پس و پشت این کلمات زیبایی که بر سر میز دارید به کار می‌‌برید، آن زبان‌‌ها همگی دارند فریاد می‌‌زنند. به نظر من برای جاری کردن گفت‌وگو ما اول باید دگربودگی یک دیگر را به رسمیت بشناسیم یعنی تکثر را در خاورمیانه بپذیریم و هر واحد ملی را با منافع، علائق، ایده‌‌ئولوژی و نوع رژیم سیاسی حاکم بر آن به رسمیت بشناسیم و بعد بتوانیم یک زبان مشترک پیدا کنیم یک زبانی که می‌‌توانیم با آن دیالوگ و گفت‌وگو کنیم و این زبان برای طرفین قابل فهم باشد. این زبان باید بتواند در روح و روان طرفین رسوخ کند و نوعی تفهم و تفاهم را ایجاد کند. اما این فضایی است که کمتر وجود داشته چون خاورمیانه هیچگاه در میانه نبوده. بازیگران و کنشگران این منطقه هیچگاه در یک جغرافیای میانه گرد هم نیامدند و همیشه به شکلی از گفت‌وگو صحبت کردند که در آن، روابط به طور فزاینده‌‌ای روابط آنتاگونیستی شود. واحدهای ملی که در این جغرافیا به سر می‌‌برند امپریالیسم یک دیگر را در درون خودشان جست وجو می‌‌کنند. شیطان بزرگ را در درون خودشان جست‌وجو می‌‌کنند. به قول آن جامعه‌شناس معروف “همواره دگردرون رادیکال‌‌تر است”. ما هم دگردرونمان، دگردرون خاورمیانه‌‌ای‌‌مان که اتفاقا همسایه ماست، کشوری اسلامی است و به لحاظ فرهنگی و بسیاری سطوح دیگر با ما همپوشانی بیشتری دارد، رادیکال‌‌تر است. بنابراین تا این تمهیدات و مقدمات فراهم نشود من بعید می‌‌دانم چنین گفت‌وگویی بتواند در فضای خاورمیانه شکل بگیرد.

  • در این فضای میانه‌‌ای که مطرح کردید این طور که من برداشت کردم الزامش این است که تمامی کنشگران باید به این فضا قائل باشند و اگر یکی از کنشگران این نظم میانه را برهم بزند، سایرین هم مجبور به واکنش خواهند شد. درست می‌‌گویم؟

حتما اینطور است یعنی اگر یک طرف هژمونیک برخورد کند دلیلی ندارد که دیگری هم همین ادعا را نداشته باشد، بنابراین باید از مواضع خود پایین بیاییم و به عنوان آخرین کلام شاید راهکار گفت‌وگو در خاورمیانه از رهگذر دولت‌‌ها نگذرد و به تعبیر زیبای حافظ “مشکل تویی، تو از میان برخیز” مشکل همین دولت‌‌ها هستند که مانع گفت‌وگو می‌‌شوند. شاید باید دامن خود را جمع کنند و اجازه دهند که گفت‌وگو در سطح روشنفکران، اصحاب هنر و اندیشه، بازیگران عرصه اقتصادی و سایر افراد و گروه‌‌ها صورت بگیرد و جاری شود و از سطح دولت‌‌ها پایین بیاید. چون بسیار بعید می‌‌دانم که اگر بخواهیم از سطح دولت‌‌ها این فضا را ایجاد کنیم موفق شویم. چراکه اولا دولت‌‌ها چنین ادب و آدابی و چنین فرهنگی را ندارند و زبان دولت‌‌ها زبان قدرت و خشونت است و چنین چیزی امکان ندارد. دوم اینکه در خاورمیانه یک دره‌‌ عمیق بی‌‌اعتمادی و خصومت میان دولت‌‌ها ایجاد شده است که پر کردن این دره یک امر تاریخی است و اراده‌‌ای هم در دولت‌‌های کنونی مشاهده نمی‌‌شود برای از میان برداشتن این فاصله و پر کردن این دره. برای همین هم از گفت‌وگو فقط به صورت تاکتیکی بهره می‌‌برند، نه به صورت استراتژیک. اگر بخواهیم این گفت‌وگو شکل استراتژیکی به خودش بگیرد نخست باید دولت‌‌ها را از این میان خارج کنیم.

پایان پیام

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.